`

تبریک سال نو ^___^



سلام

سال نوتون مبارک باشه.

ان شاءالله که سال خوب و خوشی را شروع کنین و بهترین ها را برای شما آرزو می کنم.

خواستم این ها رو براتون تایپ کنم ولی دیدم یه کار جالب انجام بدم و یه تفاوتی با بقیه پست ها داشته باشه.


دوستانِ گل

عزیزان همراه

برای هم دعا کنین... به فکر مریض هایی که روی تخت بیمارستان ها هستند و این سال جدید را به جای بودن در کنار خانواده روی تخت و دور از خانواهده هاشون هستند.

برای تعجیل در فرج حضرت عشق، مهدی موعود (عج)

‌برای همه مسافرین...

و...

+اوه... اوه.. اوه فقط نیم ساعت دیگه مونده خخخخ

+برم که پیش خانواده ام باشم

+الان مشخصِ که دفترِ دیگه ای دم دستم نبود و یکی رو همینجوری برداشتم :دی


التماس دعا

              یا حق  : )

۱۰ نظر

باورش براش سخته خخخ


تقویم گوشیم هنوز باورش نشده که سال نود و پنج تموم شده خخخ

هی ارور میده 😁

۲ نظر

فرخنده باد بر همگان مقدم بهار ..... نوروز ، جاودانه ترین جشن روزگار


                            


سلام : )

بامداد سی اُم اسفندِ سال نود و پنج تون به خیر و خوشی ان شاءالله ^__^

ولی یحتمل وقتی این پست رو شما می خونید صبح یا ظهر شده و دیگه بامداد نیست :دی پس روزتون به خیر : )

خداروشکر دست مامان بهترِ و به سفارش دکترشون فقط سه روز به گردنشون آویزون بود. 

خداروشکرتر سال نود و پنج با همه ی اتفاقای خوب و بدش داره تموم میشه و کمتر از دوازده ساعت دیگه بهار نود و شش همراه با فروردینش  *_* از راه میرسه.


این روزا سرم حسااااابی(با یه تشدید روی "/س/" بخونید ) شلوغ بود... ولی به لطف آبجی جونی و حضور پر رنگ یسنا خانم زیاد خسته نمی شدم :دیییی

امروز وقتی یه گوشه نشسته بودم و داشتم با هویه کاری رو پارچه برای بخاریمون رو میزی! درست می کردم، یسنا اومد کنارم و شروع کرد به کنجکاوی و سوال پرسیدن. بماند که چقدر بهش تَشَر زدم که شلوغ کاری نکنه تا حواسم پرت نشه و دستمو نسوزونم و اونم یه کوچولو برام ناز کرد که چرا دعواش کردم(آخه هیچ وقت با صدای بلند باهاش صحبت نمی کنم چه برسه به دعوا کردن -_-) وقتی از دل کوچولوش در آوردم و دلیل بالا رفتن صدامو بهش گفتم [بعله اینطور خاله ای هستم من ؛)  ] ازش خواستم تا با دستای کوچولوترش بغلم بکنه 😍 آخ که چه کیفی داد : )) وقتی بغلم میکرد در گوشم گفت: «خاله بوگو خفه شدم؟» o_0 بیا اینم از خواهرزاده :دی

ولی واقعا حس خوبی داشتم.. دروغ نگفتم اگه بگم همون لحظه خستگیم در رفت : ))))


+فروردینم از راه رسید.. هم خوشحالم هم ناراحت.. خوشحالیم واسه اینه که روز اولش رو به دیدار رهبری میرم و قرار هرسالشون تو حرم ^_^ ناراحتیمم به این خاطره که کم کم باید از این سنی که هستم خداحافظی کنم و پا به سن... بذارم —_—  فعلا که باورش ندارم تا ببینم خدا چی می خواد خخخ


 بر آمد باد صبح و بوی نوروز

به کام دوستان و بخت پیروز

مبارک بادت این سال و همه سال

مبارک بادت این روز و همه روز


برای یکایکتون بهترینا رو از خدای عزیز و مهربونم خواستارم : ) ان شاءالله سالی پر از موفقیت.. سعادت و خوشبختی باشه براتون ^_- 


التماس دعا... 

یا حق : )

۱ نظر

بگذار و بگذر


دو روز نبودم کل بیان دلتنگم شدن -__- خودم میدونم اینجا فقط یه محبوبه شب داره که اونم منم 😊


این دو روزی که شما، خیلی راحت دو روز میخونید واسه من تنها دو روز نبود! دو روزی بود که خیلی خیلی سخت و ناراحت کننده پیش رفت و بحمدالله خوب و بد سپری شد!

خیلی خیلی سخته برام بخوام از این دو روز بنویسم.. دو روزی که خونه برام خونه نبود! دو روزی که کارم فقط و فقط گریه کردن و اشک ریختن بود. 

 هر وقت تو جراید و روزنامه ها از «سهل انگاری بانوان در خانه تکانی آخر سال» می خوندم با خودم می گفتم «خب چرا حواسشونُ جمع نکردن؟ یا چرا مراقب خودشون نبودن؟» و از این دست چراها. ولی هیچ وقتِ هیچ وقت فکر نمی کردم شاااااید خودم یا خانوادم یه روزی مخاطب این علامت سوال ها باشیم! حتی جمله ی معروفی هم در این زمینه داریم:

«حادثه هیچ گاه خبر نمی کند»

و اینجاست که هر چی آه حسرت از ناکجاآباد دلتم بکشی و ایضا سر بدی هیچ فایده ای نداره که نداره!!!


+خب دیگه مقدمه چینی بسه :دی 

پنجشنبه بعدازظهر خیلی ناگهانی و البته از رو سهل انگاری واسه مامانم اتفاق بدی افتاد! به طوری که مچ دستشون میشکنه و با پدرم به بیمارستان میروند و گچ می گیرند. اونم برای سه هفتهههههههههه -_- سه هفته باید دستشون تو گچ باشه.

از وقتی براشون این اتفاق افتاد تا جمعه صبح یک ریز اشک میریختم و گریه می کردم. هر وقت دست گچ گرفتشونو میدیدم ناخودآگاه گریم میگرفت! اصلا نمیتونستم خودمو کنترل کنم و جلوشون گریه نکنم. میدیدم با هر بار اشک ریختنم ناراحت میشن ولی واقعا خارج از کنترل من بود!

(ان شاءالله همه مامانا تنشون سالم باشه و لبشون به خنده باز بشه.. مدیونید اگه نگین «الهی آمین» )

خلاصه که سال ۹۵ با هر اتفاق خوب و بدش داره تموم میشه و به قول پسر دایی که وقتی امشب اومدن خونمون برای عیادت از داداشی و مامانی می گفتن«حتما حکمتی داره، خدا بنده هاشو به یه نحوی امتحان می کنه! شما رو هم به این شکل(مخاطب مامانم بودن)» 

+خدایا شکرت.. شکرت که اتفاق بدتری نیفتاد! خدایا شکرت که بازم لبخندشو میبینم : )


★دو روزِ دیگه تا عید مونده! این سال لعنتی چرا تموم نمیشه؟ چرا نمیگذره؟ کاش زودتر بگذره تا جونم بالا نیومده!!!! 

★★اگه یه نفر پیدا بشه و ازم بپرسه «اگه بخوای یه روز یا یه ماه رو از سالی که گذشت، حذف کنی، چه روزی و چه ماهی رو می حذفی؟»

 با اینکه این روزای آخر اسفند خیلی داره کِش میاد و روزای خیلی عذاب آور و متشنجی رو تحمل می کنم ولی قطع به یقین میگم شهریورشو می حذفم! 

شما چه روزی یا چه ماهی از سال ۹۵ رو فاکتور میگیرین؟ 

★★★ان شاءالله سال ۹۶ پر از اتفاقات خوب باشه براتون ^_^ پر از خیر و برکت : ))


بعدا نوشت: ممنونم از دوستان گلی که جویای احوال مامانم بودن و با کامنتاشون باعث دلگرمی این حقیر بودن... از تک تکتون سپاسگزارم : ) براتون بهترینا رو از خدای مهربونم آرزو می کنم  : )) 

شرمندتونم که خیلی دیر کامنتای پر مهرتونو تایید کردم. امیدوارم منو به بزرگی خودتون ببخشین 🙏🙇

۱۳ نظر

فراموششان نکنیم...


                           


                                                                 #آتش_نشان_فداکار

                                                            #چهارشنبه_سوری_بیخطر

                                                   👈در پاسداشت آتش نشانان فداکار👉


+هیچی دیگه خواستم یه توضیحی دربارش بدم دیدم هم عکس و هم متن گویای همه چیز هست : )

++یادمون نره چه قول هایی دادیم! 


۸ نظر
درباره من

وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ
لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ
وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان