`

لعنت به جنگ


نمیدونم تا کی باید شاهد جنگ و خون ریزی باشیم؟ کلا تو یه مدار جنگی قرار گرفتیم. هر چهار جهتمون یه جورایی با مسئله یا بهتر بگم با فاجعه و بحرانی به نام جنگ دست به گریبانه؛ و یحتمل ما هم باید لباس رزم بپوشیم ولی با وجود مردانی چون سلیمانی ها حتی فکر جنگ هم به ذهنمون خطور نمی کنه چه برسه به... 

شبی که گذشت تو مراسم وداع با سه شهید مدافع حرم بودم. چقدر غریب بودن ولی دم هموطنامون گرم که چقدر خوب ازشون استقبال کردن. 

مداحی که اونجا بود به نقل از رهبر مطالبی رو عنوان کرد و میگفت*:

رهبر انقلاب درباره مدافعان حرم فرمودند: «حقیقتاً هـم شـهدای شـما، هـم خانواده هـا، پـدران، مـادران و فرزنـدان آنـان، حـق بزرگی بر گـردن همـه ی ملت ایـران دارند. ایـن شـهدا امتیازاتـی دارند:

یکـی ایـن اسـت کـه اینهـا از حریـم اهل بیـت در عـراق و سـوریه دفـاع کردنـد و در ایـن راه بـه شـهادت رسـیدند.

امتیـاز دوم ایـن شـهدای شـما ایـن اسـت کـه اینهـا رفتنـد بـا دشـمنی مبـارزه کردنـد کـه اگـر اینهـا مبـارزه نمی کردنـد ایـن دشـمن می آمـد داخـل کشـور... اگـرجلویش گرفتـه نمی شـد مـا باید اینجـا در کرمانشاه و همـدان و بقیه اسـتانها بـا اینهـا می جنگیدیم و جلـوی اینهـا را می گرفتیم. در واقع ایـن شهدای عزیـز ما جـان خودشان را در راه دفاع از کشـور، ملت، دیـن، انقلاب اسلامی فـدا کردند.

امتیـاز سـوم هـم این اسـت کـه اینهـا در غربـت بـه شهادت رسیدند. ایـن هـم یـک امتیـاز بزرگـی اسـت. این هـم پیش خـدای متعـال فرامـوش نمی شـود.»


و به یک مطلبی اشاره کرد که بارها و بارها شنیدیم، چکیده اش این بود که:

روی سخن من به اون دسته از افراد کوته فکریه که پیش خود و با عقل ناقص خود فکر می کنن که شهیدان مدافع حرم (و بیشتر تیپ فاطمیون) مبالغی رو به ازای جونشون دریافت می کنن، 

شمایی که فکر میکنید این افراد به خاطر دریافت مبلغی ناچیز(در قبال جونشون) حاضرن جونشونو فدا کنن، تا حالا نشستی تو خلوتت با خودت فکر کنی که چه کسی، خودشو از دیدن بچه ی چند روزش محروم می کنه فقط به خاطر پول؟ یا همسری رو که عاشقانه دوسش داشته و هنوز مهرِ تو شناسنامه ش خشک نشده رو ول کنه و بره بجنگه؟اونم نه کشور خودش، بلکه یه کشور غریبه که هیچ ربطی به اون نداره (عین واقعیت) 

اصلا بر فرض غلط هم بگیرن شما حاضری با دریافت یک یا یک و خورده ای(میلیون) انگشتتو قطع کنن؟


پس کی قراره صلح برقرار بشه؟ کی این بشر دو پا دست از زیاده خواهی و تعرض بر میداره؟ تا کی باید شاهد پر پر شدن جونای سرزمینمون باشیم؟ 

خدایا صاحبمونو برسان.. اللهم عجل لولیک الفرج.


*تیتر وار یادداشت کرده بودم تا یادم نره.. اومدم خونه متن کاملشو از گوگل دریافت کردم.

+وظیفه ی جهاد رو که از دوشمون برداشتن ولی

ان شاءالله شهید پرور باشم/ باشیم.

و من الله توفیق : )

۶ نظر

Kindness Imam -4- invite Narrative



Who is Hussain           Who is Mahdi

Please search about real Islam from real Sources

Kindness imam -4- invite narrative


Imam Hussain sent his cousin _ Muslim bin Aqeel_ to Kufa and said to him: "If you see people integrated are willing to swear allegiance to me, notify me to act accordingly."

Muslim bin Aqeel in deserts of Kufa route was faced with many problems But despite the all of difficulties, he arrived to Kufa secretly and away from government agents eyes, and stayed in Mukhtar home.

After his arrival، in Kufa the passion and joy was set up, and Thousands of people, openly and secretly, came to visit him, and After a while, more than 18 thousand people have pledged allegiance to him, And asked him to confirm the integrity of the people of Kufa and told him wants from Imam Hussain to move towards Kufa.



امام مهربانی -4- روایت دعوت


امام حسین ع پسر عموی خود-مسلم بن عقیل -را مامور رفتن به کوفه کرد و به او فرمود:"اگر دیدی مردم به طور یکپارچه

 تمایل به بیعت بامن دارند مرا خبر کن تا بر آن اساس عمل کنم."

مسلم بن عقیل در بیابان های مسیر کوفه با مشکلات فراوانی روبرو شد اما با وجود سختی های فراوان توانست خود را مخفیانه و به دور از چشم عوامل حکومت به کوفه برساند و در خانه مختار ساکن شود، 

پس از ورود او در کوفه شور و شادی به پا شد و هزاران هزار نفر، آشکارا و نهان، به دیدار او آمدند و پس از مدتی بیش ۱۸ هزار نفر با او بیعت کرده و از وی خواستند تا صداقت مردم کوفه را تایید کرده و از امام بخواهد به سمت کوفه حرکت کند.


--------------------------------------------

قدم هایی کوچک برای هدف بزرگ

جنبش #امام_مهربانی

Small Steps to the Big Goal

#Kindness_Imam Campaign


۴ نظر

تبلدم مبارک ^_^


الان باید چی بگم؟

چی بنویسم؟

عکس اول که گویای همه چی هست. اینکه عاشق رهبرم هستم و تا پارسال فکر میکردم تیر ماهی هستن ولی ایشونم امروز تولدشونه یعنی ۲۹ ام متولد شدن. گویا شناسنامشونو تیر ماه گرفتن و اون تاریخ براشون ثبت شده!

تولدشون مبارک و ان شاءالله سال های سال از وجود مبارکشون بهره ببریم.

اینم 👇 که مشخصه دیگه ^_^ 

#خودشیفته_نباشیم.

+اون نوزده گوشه تصویر چی میگه؟ حتی اگه اون سن دیگمو حساب کنم میشم هجده ساله نه نوزده ساله! :/

++جهت شفاف سازی اون دسته از دوستانی که از ماجرا خبر ندارن! 

یه مطلب روانشناسی (قدیما :دی) خوندم که میگفت هر کی از هر سنی خوشش بیاد و فکر کنه همون سِنّه، خصوصیات و اخلاقیاتش به اون سن نزدیک میشه(یه همچین چیزی بود) منم از عدد هجده خوشم میاد و اون سنمو خیلی دوست داشتم واسه همین اگه کسی ازم بپرسه که چند سالمه میگم متولد فلان سالم ولی هجده سالمه ^_^ 

 و اونو با ذهن آشفتش تنها میذارم :دی تا بیاد متوجه بشه منظورم چی بوده و چی گفتم، خیلی نامحسوس صحنه رو ترک می کنم و متواری میشم : )))) 

اینم کیک تولدم که سس روش زیاد خوب نشد ولی ببینید و راضی باشید ^_^


امشب یکی از بهترین شبای عمرم بود. خداروشکر که وقتی داشتم شمع کیک تولدمو فوت می کردم خانوادم کنارم بود و این یعنی خود خوشبختی. راستی همه ی شما بزرگوارانو یاد کردم و براتون بهترینا رو از خدای خوبم خواستم.

همیشه من برای بقیه تولد میگیرم ولی امسال دوست داشتم یه نفر دیگه برام جشن می گرفت که... میسر نشد :/ 

+خیلی جالب بود، وقتی کیکمو می آوردم همزمان خودم شروع کردم به خوندن شعر تولد(تولد تولد تولدت مبارک ..) و بقیه هم همراهی کردن  #خونوک_نباشیم.

 یکی از فانتزیام تو روز تولدم نشستن پای تلویزیون و دیدن رژه ی نیروهای مسلح ارتشه ^_^ یعنی انقدری که من ذوق دارم، اونا واسه رژه رفتنشون ذوق ندارن :دی

اووممممم دیگه چی....

دیگه اینکه.....

.

.

.

هیچی دیگه همه رو گفتم.

آهان کادو :/

همه گفتن که دیگه خجالت بکشم و منتظر کادو نباشم و واسه خودم .... گنده ای شدم.

+میدونم که میدونید اون جای جالی با چه کلمه ای پر میشه، اگرم نمیدونید از بغل دستیتون کمک بگیرید ولی تقلب نکنید : ))) آباریکلا  : )

من کادوهای نازنینمو می خوام(آیکون دختری که پاشو به زمین می کوبه) 😭



بعدا نوشت

خب...

تندیس شاخ ترین سوتی یه ماه اول سال تعلق میگیره به بنده... بله بله درست متوجه شدین : /

قضیه از این قراره که من به جای اینکه شمع بیست و چهار سالگیمو فوت کنم شمع بیست و پنج سالگی رو فوت کردم ://

و باز هم قضیه از این قراره که تا الان فکر میکردم باید شمع سال بعد رو فوت کنم ولی شواهد حاکی از آن است که باید شمع سالی که گذروندی رو فوت کنی که بسپاری به دست گذشته که گذشته -_- 

(متوجه شدین؟!)

حالا این همه دعا کردم اینا چی میشن؟ 😂


۱۲ نظر

برشی از کتاب «ابو وصال»


ارثیه دختر پیامبر

به چادر و حجاب خیلی حساس بود. تاکید داشت که ایراد چادر مگر چیست که این زن ها سرشان نمی کنند. تکیه کلامی داشت که می گفت یک چادر از حضرت زهرا (س) به خانم ها ارث رسیده است. بعضی زن ها لیاقت داشتن این تنها ارثیه از دختر پیامبر (ص) را هم ندارند تا آن را حفظ کنند.

+به روایت مادر شهید


کنترل نگاه

هیچ گاه مستقیم به نامحرم نگاه نمی کرد و به شدت مقیّد و چشم پاک بود. اوقاتی که در مهمانی های خانوادگی بود، اگر بانوان حضور داشتند حریم شرعی را رعایت می کرد. اگر جمع بابت موضوعی می خندیدند، سرش را پایین می انداخت و می خندید. 

+به روایت مادر شهید



معرفی مختصر شهید مدافع حرم «محمدرضا دهقان امیری»

تاریخ تولد: ۱۳۷۴/۱/۲۶

محل تولد: تهران

وضعیت تاهل: مجرد

دانش آموخته ی دبیرستان علوم و معارف اسلامی امام صادق علیه السلام

دانشجوی سال سوم فقه و حقوق اسلامی در مدرسه عالی شهید مطهری

اعزام به سوریه در تاریخ: ۱۵ مهر ماه سال ۱۳۹۴ با عنوان بسیجی تکاور


شهادت: ۲۱ آبان ماه سال ۱۳۹۴

محل شهادت: سوریه، حلب

محل دفن: امام زاده علی اکبر، چیذر


بال هایم هوس با تو پریدن دارد

بوسه بر خاک قدم های تو چیدن دارد

من شنیدم سر عشاق به زانوی شماست

و از آن روز سرم میل بریدن دارد


+ابو وصال/ روایت زندگی طلبه دانشجو شهید مدافع حرم «محمدرضا دهقان امیری»

+ با اینکه از روز تولدشون گذشت ولی...حیف شد... حیف.

+باز هم ایران عزادار شد. عزادار خواهران و برادران آذری مون. تسلیت میگم.


سوپرایز طور


تا حالا دیده بودین کسی کادوی تولدشو خودش انتخاب کنه؟ ^_^

جمعه یه روز پر انرڗی بود برام با اینکه تا دم دمای صبح بیدار بودم و خوابم نمی برد ولی همون سه چهار ساعتی که خوابیدم خواب بدنم تکمیل شده بود.
صبح با بوی نیمرو از خواب بیدار شدم ولی میلی به بلند شدن و دل کندن از رخت خواب نداشتم. تا اینکه با صدای بابایی که بلند می گفتن «پاشین با هم صبحونه بخوریم... تا سه میشمورم هر کی بلند نشه با لیوان آب بیدارش میکنما؛ از من گفتن بود»، مجبور شدم برای جلوگیری از خیس شدنم بیخیال جای گرم و نرمم بشم و «یا علی...» گویان و بعد از یک کش و قوس اساسی بلند بشم.
شبِ قبل به پیشنهاد خواهر خانمی قرار شد بریم بازار گردی. 
+از من به شما نصیحت، هیچ وقت با یه فسقلِ بازیگوش بازار گردی نرین. مخصوصا پاساژایی که پله برقی داره -_-  حالا مگه دستشو میداد که نیفته! هی میگفت:«خودم... خودم...»
قرار بود یه پاساژگردی خواهرانه باشه ولی یه سوپرایز بود و بهم گفت میتونم واسه تولدم یه چیزی انتخاب کنم. کمی تعارف کردم که چیزی نمی خوام و فلان ولی خدا میدونه چقدر ذوق کردم *_*  
کلِ پاساژ بوق رو متر کردیم تا یه چیزی رو پسند کنم. وقتی دیدیم بی فایده ست یه سر به پاساژ بوق دیگه ای زدیم. نتیجه ی این پاساژگردی مونم یه سارافون خردلیه که با یه زیر سارافونی مشکی تکمیل میشه. 
تو راه خونه بودیم که خواهر خانمی فرمودن یه کادوی ویڗه م برات گرفتم الان بدم یا بعدا؟ از اونجایی که یهویی سوپرایز میکنن گفتم الان بده. مشخصه خیلی هول بودم؟ :دی 


شبش خونه مامان بزرگم دعوت بودیم. هر ساله بعد از ولادت خانم فاطمه زهرا (س) و ولادت حضرت علی (ع) یه مهمونی میگیرن و دختر پسراشونو دعوت می کنن. مهمونی داشت خوب پیش میرفت ولی یه ساعت قبل برگشتنمون یه اتفاقی افتاد که خوشی روزِ جمعمونو از دماغمون درآورد. 
نگران نشین! قضیه مربوط میشه به این پست.
یادتونه گفتم «اگه یه نفر ازم بپرسه از سال گذشته چه روزی یا چه ماهیشو فاکتور میگیری؟» چی گفتم؟

یاد رخسار تو را در دل، نهان داریم ما
در دل دوزخ، بهشت جاودان داریم ما
صائب

۱۱ نظر

یه پیشنهاد باحال


یه بازی مهیج، نشاط آور، جوان پسند، دورهمی پسند و حتی کودک پسند!

پیشنهاد اینبار محبوبه شب  برای سرگرم شدن و سرگرم کردن اطرافیان تو دورهمی های خانوادگی تون( و یا حتی دوستانه) بازی جومانجی یا برج هیجان جومانجی هستش. بازی ای که از مکعب مستطیل های چوبی ساخته شده و همه می تونن ازش لذت ببرن و بازی کنن. اطلاعات دقیقشو و همینطور نحوه ی بازی رو میتونید اینجا بخونید.



+یسنا مهارت خاصی تو این بازی داره. مخصوصا اون مکعب های وسطی رو جوری با انگشت سبابه ش به بیرون هدایت می کنه که هر کی ببینه فک میکنه می خواد هسته ی اتم بشکافه.

+بازیِ خوبیه، اگر امتحانش نکردین توصیه می کنم تهیه کنید و لذتشو ببرین.


۵ نظر

عیدتون مبارڪ


شانه می زد تا به گیسوی علی، بنت اسد

می شنید از هر سرِ مو: قل هو الله احد

مست شد از عطر جاری در هوای خانه اش

به چه عطری! خوش به خال شانه و دندانه اش

مانده سر در آوریم از کار این گیسو، هنوز

از هزاران نکته باریک تر از مو، هنوز

پیچ و تاب راه عشق، از پیچ و تاب زلف توست

لیلة القدر، آن هزارش، با حساب زلفِ توست

آن صراطی را که گفت احمد، زِ مو نازک تر است

در معاد عاشقان، یک تارِ موی قنبر است

تیغ کج، شد عاشقانت را صراط المستقیم

یک دعا داریم، آن هم: «یا علی و یا عظیم»

ساقی بزم «سَقاهم ربّهم» هستی، علی

از همان روزی که پیمان، پای خم بستی، علی

می کشاند باز ما را عاشقی، سوی جنون

در هوایت، می شویم «السابقون السابقون»

می شویم السابقون، در عشق تو مولا به صف

می شویم السابقون، از شوقِ ایوان نجف

«قاسم صرافان»

        


+این عکس هم گویای همه چی هست دیگه! نه؟ ^_^


                                       


+ولادت حضرت علی علیه السلام مبارڪ و همچنین روز پدر (مرد) رو بر تمام مردان سرزمینم تبریک و تهنیت عرض می کنم : )


۶ نظر

موجود مزاحم


تصور کن تو اتاقت هستی و دراز کشیدی؛ یه دستتو زیر سرت گذاشتی و اون یکی رو، روی شکمت، هندزفری هم تو گوشتو و موسیقی مورد علاقتم پلی شده و کلی کیف می کنی. به خاطر خستگی کم کم چشات سنگین میشه و دیگه چیزی متوجه نمی شی ولی یهو یه چیزی هی دور و برت ویز ویز میکنه، روی بینی ت میشینه و میره رو اعصابت. با دستت از خودت دور می کنی ولی بعد از یه دور چرخیدن دوباره سر و کلش پیدا میشه و حال خوبتو به کل خراب می کنه..
فکر کنم اینا یه سنسور بهشون وصله که تا یه نفر می خواد بخوابه بهشون خبر میده که باید برن سر وقتش 😑
جدی تو خلقت بعضی از موجودات موندم 😐
با شروع فصل بهار و گرما، وجود این موجودات مزاحم هم پر رنگ تر از باقی فصل ها میشه 

+خدایی این یکی خیلی چندشه وگرنه بی برو برگرد عکسشو ضمیمه ی پست می کردم😏

۵ نظر

ربع قرن زندگی


کوچکتر که بودم دوست داشتم روز به روز بزرگتر بشم و بتونم مثل خواهر و برادر بزرگترم کارهامو خودم انجام بدم. مثلِ الان یسنا که فقط دو سال و نه ماهشه و وقتی غذا نمی خوره بهش می گم غذاتو بخور تا قدت از خاله محبوبه بلندتر بشه و وقتی برق زدن چشاشو میبینم به خواهرم چشمک میزنم که حله و بشقابشو بیاره. وقتی غذاشو کامل میخوره، رو زانوهام بلندش می کنم و میگم ببین چقدر قدت بلند شده : ) 
ولی الان دوست دارم برم به سالهای خیلی دور... خیلی خیلی دور...
قبل تر ها از بعضی از اعداد واهمه داشتم، دوست نداشتم به اون سن برسم مثلا:  از عدد هفده بدم میومد و بالطبع دوست نداشتم به اون سن برسم، یا مثلا از بیست و یک سالگی خوشم نمی اومد(هنوزم دلیلشو متوجه نشدم با اینکه هیچ خاطره بدی ندارم) 
نمیدونم چرا برای بعضیا بیت و پنج سالگی جذابه؟ اصلا جذابیتیم داره اینکه بدونی و متوجه بشی یک ربع قرن زندگی کردی؟
کاش زندگی دکمه ی برگشت داشت! 
کاش میتونستیم خودمون تصمیم بگیریم که به این دنیا پا بذاریم یا نه!

+نه روز دیگه مونده تا آغاز ربع قرن زندگی رو جشن بگیرم ^_^
۶ نظر

عدو شود سبب خیر...


یادمه وقتی هشت یا نه سالم بود، یکی از تفریحات داداشام این بود که میرفتن تو باغچه ی مامان بزرگم و لابه لای بوته ی گل محمدی، یا رو شاخه های درخت توت دنبال موجود سبز رنگی بودن که وقتی انگشت اشاره رو جلو چشاشون بالا و پایین می کردی، اونا تحریک میشدن و شروع می کردن به جفتک انداختن یعنی داداشام این لقبو بهشون داده بودن که دعوایین! اون موجود سبز رنگ چیزی نبود جز

مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــانتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیس :/               

من تقریبا از همه ی جونورا میترسم. کوچیک و بزرگم ندارن. اینا وقتی بازیشون تموم میشد، تازه بدبختی من شروع میشد و من بدو اونا بدو... تازه فیلشون یاد هندستون می افتاد و متوجه میشدن چه سرگرمی بهتر از اذیت کردن من! تا اشکمو در نمی آوردن دست از سرم بر نمی داشتن.

امشب تو هال نشسته بودم و داشتم با خان داداشم راز بقا رو زورکی میدیدم، یهو تصویری از مانتیس نشون داد و کلا راز بقا رو ول کردیم و دوتایی پچ پچ کنان خاطره بازی کردیم و کلی خندیدیم این وسطم هی به هم گوشزد می کردیم که هیس! هیس! همه خوابن :/


+امروز با یسنا واسه تولد داداش کوچیکه کیک پختیم. برای تزیینش چیزی تو خونه نداشتم واسه همین به خامه کشی و رنده کردن شکلات تخته ای بسنده کردم. خداروشکر یسنا یه بسته اسمارتیزم داشت، اونم یواشکی ازش گرفتم ولی موقع تولد وقتی فهمید، اسمارتیزاشو از رو کیک برداشت -_-

+خداروشکر از احوالات دیشب خبری نیست و بحمدلله همچی آرومه..

+ان شاءالله حال دلتون همیشه خوب باشه ^_-


۴ نظر
درباره من
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ
لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ
وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان