`

❄⛄





یلداتون مبارک : ) 🌹

۱۳ نظر

قرعه کشی!


میگما اینایی که برنده ی میلیونی یه محصولی میشن از اقوام همونان یا اینکه از مریخ اومدن؟! 

پس چرا ما برنده نمی شیم؟ ما هم که همون کد رو ارسال می کنیم و از همون محصول استفاده می کنیم!!


تو هر قرعه کشی یی که شرکت کردم اسمم در نیومده!

رمزی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

چطوره؟ : )


+ برای دیدن اندازه ی واقعی تصویر، بر روی آن کلیک کنید : )


ساخت جعبه های یلدایی م تموم شد فقط می مونه تزیینات روش و اینکه داخلشو چی بذارم. می خوام با مقوای سبز و قرمز هندونه درست کنم و با استفاده از نخ دِمسه ی سبز و پانچ، به جعبه ها وصل کنم(این از این). 


میشه اینبارم لطف کنید و راهنمایی بدین.

یکی از این گزینه ها رو انتخاب کنید.

۱- اسمارتیز، شکلات، نخود و کشمش

۲- فال حافظ (چه در قسمت داخلی جعبه نوشته بشه و چه روی یه برگه ی سفید نوشته بشه و بعد رول بشه)

۳- ایده ی شما : )

۱۴ نظر

برید گم شید*



من هر قدر هم که بخوام به حرفای آقای دکتر و مامانم مبنی بر خوردن دارو و انواع و اقسام دمنوشای گیاهی و ایضا بخور اونها برای بهتر شدن سرما خوردگی گوش بدم، بازم حضورم در کنار بچه ها این امکانو به سرماخوردگی م نمیده که از تنم خارج بشه. تا میاد بره، فسقلا علاوه بر خودشون تفاشونم به من می چسبونن و همین میشه که ویروس عزیز سرماخوردگی جایی بهتر از سیستم تنفسی من پیدا نمی کنه و در خوش حالت ترین و دلپذیرترین وقت ممکن یعنی وقتی خوابم شروع می کنه به قلقلک دادن و تحریک ریه و مجرای تنفسیم.


+ خلاصه ش میشه این ← خواب بودم. با سرفه های مکرر بیدار شدم.  :دی

* ویروسای سرماخوردگی رو گفتما ^_-

محبوبه کجایی؟ تو بغل بچه ها!


تایم چاشت بچه ها بود و هر کسی مشغول خوردن و نوشیدن و سر و کله زدن با هم میزی و هم کلاسی خودش بود. منم طرفی نشسته بودم و لیوان چاییم تو یه دستم بود و گوشی تو یه دست دیگه. برای یه لحظه از بچه ها غافل شدم و غرق در افکار خودم بودم که یه چیزی بهم چسبید که باعث شد بترسم و لیوان چاییم بریزه کف زمین. برگشتم دیدم ریحانه چسبیده بوده بهم و هی در گوشم جیغ می کشید که بچه ها بیاین بچسبین! -_- خلاصه که تو بد مخمصه ای گیر کرده بودم و کلا تو بغل بچه ها گم شدم. اونا قلقلکم میدادن و منم هی ریسه می رفتم و میون خندیدن هی می گفتم نکنین نکنین :/

انقدر به گردنم وصل شده بودن و مقنعه مو می کشیدن که به سرفه افتاده بودم. اگه مدیرمون به دادم نمی رسید الان راهی اون دنیا شده بودم (اغراق می کنیم :d) 

نمایش شیطون فرشته قسمت باحال و هیجان انگیز امروز بود. 


+ امروز یکی از مامانا اومده بود پیشمو میگفت محبوبه جون شمایی؟

 جا خوردم. آشنایی دادمو بهم گفت محمد طاها از وقتی وارد خونه میشه ورد زبونش محبوبه جونه. میگه محبوبه جون اینو گفت محبوبه جون این کارو کرد. گفتم چیا میگه؟ گویا محمد طاها از اینکه کنارش میشینمو دستشو می گیرم تا دور حروف الفبای مد نظرمونو بکشه خیلی خوشحال میشه و تو خونه بیشتر آمار این کارمو میده.

خلاصه که کلی انرژی مثبت گرفتم ^_^

قال کوثر


واقعا چرا اینجام (اشاره به پیشونی و ما بین ابروهام) ترک برداشته؟! 😂😂

ایده می خوام.


پارسال همین موقع ها یعنی دقیقا شبای قبل از یلدا تو فکر یه هدیه ی یلدایی برای دخترا و کوچولوهای فامیل بودم. ایده ی اصلی شو از تیلو گرفتم. به نیت کل فامیل، تفالی به حافظ میزدم و اونو روی یه شومیز سفید نوشتم و با مقوای قرمز و سبز، هندونه و انار درست کردم و با ماژیک سیاه دورگیری کردم و خلاصه خوشکل موشکلش کردم و بعد با یه ربان حریر سبز فال حافظ و انار و هندونه ی مقوایی رو به هم متصل کردم. 

+ عکسشو تو گوشی قبلیم داشتم که آقا دزده نوش جونش کرد :|


برای امسال یه انار دیدم که با هنر خط تا مثل جعبه جمع میشه و میشه توشو، از چیز میزای مختلفی پر کرد و اونو به عزیزانم هدیه بدم. فقط می مونه پرینت الگوی اصلی و خرید شومیز که از فردا مشغول بشم به ساخت انار کادوییم ^_^ ولی ایده های شما رو هم پذیرام : )

۲۲ نظر

تکه تکه (۳)


کسی بود که مدام به حسرت می گفت: کاش زودتر زاده شده بودم. کاش پیامبر را دیده بودم. کاش به خدمت رسول رسیده بودم.

جوانمرد به او گفت: هنوز هم روزگار رسول خداست و هنوز هم عصر پیامبر است. اگر روز را به شب آری و کسی را نیازرده باشی، آن روز تاشب با پیامبر زندگی کرده ای، ولی اگر هزار نماز کنی و هزار حج بگزاری و کسی را بیازاری، نه خدا تو را دوست خواهد داشت و نه پیامبرش، و هیچ اطاعت از تو مقبول نخواهد بود.


روایت ششم از کتاب "جوانمرد نام دیگر تو"

به قلم عرفان نظر آهاری 

۰ نظر

تکه تکه (۲)


روزی مردی، پرسید: نشان جوانمردی چیست؟ جوانمردا، بگو تا ما هم مردی مان را جوانمردی کنیم!

جوانمرد گفت: کمترین نشان، آن است که اگر خدا هزار کرامت با برادر تو کند و یکی با تو، تو آن یکیِ خودت را هم برداری و روی هزار تای برادرت بگذاری!

مرد گفت: وای بر ما که از مردی تا جوانمردی، هزار گام است و ما هنوز در گام نخستیم.


روایت پنجم از کتاب "جوانمرد نام دیگر تو"

 به قلم عرفان نظرآهاری

۰ نظر
درباره من
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ
لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ
وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان