گاه نوشت های من

گاه نوشت های من



وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ
لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ
وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ

آخرین مطالب
آخرین نظرات

۴۲ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۷ ثبت شده است

کابوس

دوشنبه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۸:۴۶ ق.ظ


خواب بودم

ترسیدم

توهم تکون خوردن لوستر

باعث شد بطرز وحشتناکی بایستم 

بدون اینکه بشینم

جیغ زدن

زلزله

ضربان قلبم به هزار رسید


گفتن خواب دیدی

ولی خواب نبود

کابوس بود.



+فقط مرسی خان داداش که وقتی دید کوتاه نمیام و میگم زلزله

گفت "وقتی نماز آیات خوندی حالت جا میاد" -_- و رفت.


۱۲ نظر ۳۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۸:۴۶
محبوبه شب

ای خدایی که خالق خرسی بنده را آفریده ای مرسی :|

يكشنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۵:۴۶ ب.ظ


واقعا این حواس پرتی من قابل ستایشه -_-

کلر بوک امیر حسینو به همراه کلر بوک کامل بنیامین آوردم خونه تا به ترتیب برگه های واحد کارا رو بچینم یا بچپونم توی پوشه ش غافل از اینکه فراموش کردم واحد کارا رو از روی کمد بردارم :/


+همون تیتر بوخدا


۱۱ نظر ۳۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۷:۴۶
محبوبه شب

غر نوشت : ))

شنبه, ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۳:۱۴ ب.ظ


آقا کی گفته ساعت کاری کم شده؟ 😒

امروز قششششنگ دهنم سرویس شد😩

اون از سر صبح که تا پنج بیدار بودم بعدشم خوابیدم چه خوابیدنی

یه بار هفت بیدار شدم یه بار هشت و ربع، دیگه خوابم نبرد تا ده دقیقه به نُه.

پوشیدم و رفتم مهد.

بازم بچه ها کم اومدن، دو تا کلاسو یکی کردیم تا آموزش قرآن شون راحت تر باشه و به قولی دوباره کاری نشه.

بعدشم که مدیر اومدن و گفتن وسایل بچه هایی که نمیان رو سر دست و آماده بذارین کنار شاید امروز، فردا والدینشون بیان برای تسویه.

خلاصه هی از این کلاس به اون کلاس در رفت و آمد بودیم تا وسایل دو سه تا از بچه ها رو سامون ب،یم.

حالا اینا به کنار که درشت بودن و راحت پیدا میشدن مثل دفتر نقاشی، مداد رنگی و ایضا شمعی، کتاب مفاهیم قیچی هاشون و بعد تر، کلر بوک های نیمه آمادشون

سختی ماجرا پیدا کردن لگوهای اونا بین انبوهی از لگو و آجر بود که واقعا هم خسته کننده بود و هم چون سر و صدا داشت، اعصابی واسه مون نذاشته بود. 


+درسته که غر میزنم و خودمو لوس می کنم ولی عاشقانه کارمو دوست دارم.

شاید خسته بشم اما خستگی ش زیاد موندگار نیست : )


۲۱ نظر ۲۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۱۴
محبوبه شب

اصن شب زنده دارای واقعی ماها هستیم : )))

شنبه, ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۲:۲۲ ق.ظ


اینکه تا الان بیدارم و حتی کوچکترین اثری از خواب تو خودم نمیبینم قطعا بخاطر خوابِ طولانی مدت بعدازظهره :|


+فقط خدا رو شاکرم که یک ساعت از ساعت کاری کم شده و نُه باید برم.


۱۷ نظر ۲۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۲۲
محبوبه شب


دیشب آی فیلم فیلمی گذاشته بود و پخش می کرد که به دوران هشت سال دفاع مقدس و جنگ بین ایران و عراق پرداخته بود و قصه ی فیلم درمورد دختر پسر کردی بود که در اثر جنگ پدر و مادرشونو از دست داده بودن و دختر قصه، نوزاد شیرخواری رو پیدا کرده بود و با اینکه خودش کمتر از یازده سال سن داشت اما توانسته بود از پس یک نوزاد بربیاد و میدونست که کی باید شیشه شیرشو بده، کی عوضش کنه و.... یک پرانتزم باز کنم و بگم که این دختر و پسر اصلا همو نمی شناختن و هنگام فرار از دست سربازای عراقی یکدیگر رو پیدا کرده بودن.


خیلی میخ فیلمه نبودم ولی دیدم ماشاءالله همه مخصوصا یسنا کوچولو رو جذب خودش کرده. (تمام توضیحات بالا رو هم توی پنج دقیقه ای که نگاه می کردم از بقیه شنیده بودم.

خلاصه که بساط چایی بعد افطارمون پهن بود و از اونجایی که خواهر خانمی زحمت سینی چای رو کشیده بودن و منم که نای بلند شدن نداشتم فکری به سرم زد و در یک تصمیم آنی رو کردم به یسنا کوچولوی چهار ساله و گفتم

ببین خاله چقدر این کوچولوهه قشنگ کار می کنه... تازشم یه فسقل تر از خودشم تر و خشک می کنه (و اینجا اصلا حواسم نبود که یسنا متوجه این کلمه شد یا نه فقط دیدم خیلی قشنگ لبخند میزنه) خلاصه که بهش گفتم پاشو خاله چار پایه تو ببر توی آشپزخونه و بذار زیر پات و این استکانا رو بشور تا آقاجونو مامانی ببینن تو چقدر بزرگ شدی (😂)


خبیث هم خودتونید ولی باید اقرار کنم به اینکه یسنا هم مثل همه ی کوچولوها روی این کلمه بزرگ و کوچولو گفتنا حساسه و اگه بهش بگی تو کوچولویی، بغض می کنه و مثل ابر بهار گریه می کنه و اگه بگی بزرگ شدی مثل فشنگ از جاش بلند میشه.. (این مورد غیر از اینه که بهش بگی پاشو آشغالتو بریز تو سطل زباله چرا که اونجا همیشه خدا از سلاح خمیازه استفاده می کنه و خودشو به خواب میزنه یا اینکه انگار نه انگار با اون بودی و قششششششششنگ کر میشه 😐😂😂😂


این پست پیام اخلاقی داشتا 😁

و من الله التوفیق : )


۸ نظر ۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۷:۲۸
محبوبه شب