`

از پست قبل...


همین اول کاری بگم که

و من الله توفیق 👇 😂😂😂

دیروز خیلی اتفاقی کشیده شدم سمت کتابخونه م. کتابخونه کوچولویی که مخصوص خودمه. یه دور به همه ی عناوین نگاه گذرا انداختمو کتاب مورد علاقه مو از بینشون بیرون کشیدم. 

+اون پیام بازرگانی رو یادتونه که یه آقایی می خواست یه قابلمه خارجی بخره یهو صدای قابلمه مجاور رو میشنوه که یه عده دارن ناله می کنن که نه اون خارجیه، اونو بر ندار و اینا؟

یه حسی بهم میگفت اینام دارن جلز و ولز و ایضا ضجه میزنن تا من بردارمشون و بخونمشون ولی واقعا اون لحظه دلم پنجشنبه فیروزه ای رو می خواست. کتابی که خیلی خیلی برام عزیزه. شاید یکی از دلایلش پیشنهاد رفیق جانم باشه و شایدم شخصیت مرد قصه، سلمان. 

با اینکه تا حالا دوبار خوندمش ولی بازم تازگی داشت و کلی لذت بردم.


بخش هایی از کتاب:

پای رفتن ندارد. من هم...

چه اشکالی دارد برای چند دقیقه هم که شده، زمان متوقف شود؟!

اشکالی ندارد، اما چنین چیزی هیچ وقت اتفاق نمی افتد، زمان، وقت هایی که باید تند بگذرد، آرام تر از همیشه قدم بر می دارد و وقتی باید کند شود، به سرعت برق و باد می تازد.

چشمم می افتد به کتابی که در دست دارد. کتاب قطوری که حداقل چهارصد، پانصد صفحه دارد. آن را می گیرد طرفم و می گوید: «راستی این کتابِ شرح زیارت جامعه کبیره س، اگه وقت کردید بخونیدش.»

کتاب را می گیرم و می گویم: «ممنون، حتما" می خونمش.»

خجالت می کشم بگویم من حوصله ندارم خود زیارت جامعه کبیره را که بیست، سی صفحه بیشتر نیست بخونم، معلوم است که حوصله ام نمی کشد این همه را حتی ورق بزنم.

...

-مریم درستکار(یکی از هم کلاسی های سلمان): یادته شنبه سر کلاس منطق چی شد؟ یکی از بچه ها ده دقیقه دیر اومد سر کلاس، استاد رنجبر راش نداد. بعدشم گفت هیشکی حق نداره بعد من بیاد سر کلاس. حتی یه ثانیه دیرترم اگه برسه، خودش لطف کنه بره. چون اگه اصرار کنه فقط خودشو بچه های دیگه رو ازیت* کرده.

سلمان: کارای خودمو که دیگه یادمه، لازم نیست برای خودم تعریف کنی.

-صب کن! بعد تو گفتی اگه نظم براتون مهمه خودتونم پنج دقیقه دیر اومدین و این مدل حرف زدن نهایت خودخواهیه. بعد استاد رنجبر نشست رو صندلی و گفت تا وقتی تو توی کلاس باشی، یک کلمه ام درس نمیده. توام بدون مکس*، پا شدی رفتی.

...

غزاله: باز سرم را پایین می اندازم و می خوانم: «استقرار در بهشت از روی میل، رغبت و سرور است. این رغبت، دو طرفه است، یعنی هم بهشتی به بهشت رغبت دارد و هم بهشت به بهشتی. چنان که در روایتی از رسول اکرم رسیده است:

بهشت مشتاق چهار نفر از اهل من است، خدا آنها را دوست دارد و من نیز مامور به دوستی آنها هستم. آن چهار نفر عبارتند از علی بن ابی طالب، حسن (ع)، حسین(ع) و مهدی(عج)؛ همان کسی که عیسی بن مریم(ع)پشت سر وی نماز می خواند.

روایت دیگری این چهار نفر را علی(ع)، مقداد، سلمان و ابوذر معرفی کرده است. این اختلاف نشان می دهد ه ذکر نام این افراد از باب ذکر مصداق است وگرنه بهشت، مشتاق هر بهشتی است.

از این بالاتر، درباره سلمان وارد شده است:

عشق و علاقه بهشت به سلمان بیشتر از عشق و علاقه سلمان به بهشت است.»

سلمان! و ما ادراک ما سلمان...

گفتم به این راحتی نمی شود تو را شناخت! فکر نکنم تفاوت زیادی بین آن سلمان و تو باشد. با شناخت نصفه و نیمه ای که من از تو دارم، همان بهشت باید دنبالت بدود سلمان!

...

بازوی چپم را از زیر چادر ماساژ می دهم. از وقتی شروع کرده ام به نوشتن، یکسره تیر میکشد.

همان روزهای اول، سلمان خواسته بود که با هم رابطه نداشته باشیم. نه با پیامک، نا با ایمیل و نه هر جور دیگری که این رابطه را به دوستی بدل کند. می گفت نمی خواهد رابطه مان زخمی شود.دقیقا از واژه «زخمی» استفاده می کرد. می گفت نمی خواهد مقدمه یک زندگی آسمانی و ابدی را با این کارها، جوری رقم بزنیم که بعدها از به یاد آوردنش خجالت بکشیم. می گفت این نوع روابط، ممکن است ما را در مسیرمان، چند سال یا حتی چند صد سال عقب بیندازد. در مسیرمان به سمت فی مقعد صدقٍ عند ملیکٍ مقتدر*.


بعضی از جملات کتاب رو دوست دارم مثل:

+رک بودن، دلیل خوبی برای «هر چیزی» گفتن نیست.

+خیلی چیزها را نمی شود گفت، نمی شود نوشت. فقط در لحظه ای که آن اتفاق را زندگی می کنی، می فهمی چه خبر است.


*اذیت... مکث...

توضیح مختصر: اگه تو اس ام اس بازیا یا کامنت ها دقت کرده باشین دیدین که خودمون یا طرف مقابلمون برای اینکه سریع کامنتشو بفرسته، دقت نمی کنه که داره از کدوم حرف/واژه استفاده میکنه. 

نویسنده با قلم توانایی که داره به خوبی این معضل رو نشون داده. اینکه داریم با بی دقتیمون به زبان مادری مون ظلم میکنیم و اصلا کک مونم نمیگزه که املاهامون مشکل داره، ناخواسته تیشه برداشتیمو زبان فارسی رو هدف قرار دادیم. پس لطفا اگه جایی دیدین که کلمه ای رو اشتباه نوشتم، لطف کنید و خطامو بهم گوشزد کنید. ممنونم : )

*در جایگاه صدق نزد خداوند مالک مقتدر!


+فکر کردین میتونین قِسِر در برین هوم؟ دو تا پست کوتاه گذاشتم فکر کردین از این به بعد کوتاه می نویسم! هوم؟ نخیر... از این خبرا نیست ^_^

۶ نظر
بهار ...
۱۱ خرداد ۰۲:۵۳
عع،من چه زود رسیدم:دی
نخوندمش این پنجشنبه فیروزه ای رو
گویا قشنگه،با کمی خوندن از نوشتت میشه فهمید

پاسخ :

خخخ
خیلی قشنگه.. هر چی بگم کم گفتم : ))))
حتما بخونش باهارم : )
خانم اشک
۱۱ خرداد ۰۸:۱۳
سلام قشنگ بود ممنون :)

پاسخ :

سلام عزیزم : )
قشنگ خوندی شما : )
حوا بانو
۱۱ خرداد ۱۵:۳۳
+رک بودن، دلیل خوبی برای «هر چیزی» گفتن نیست.
این جمله عااااالی بود.

پاسخ :

اوهوم منم وقتی اینو خوندم خیلی خوشم اومد. اگه این جمله رو همیشه به یاد داشته باشیم، شاید بشه جلو خیلی از بحث هایی که پیش میاد رو گرفت!
🍁 غزاله زند
۱۱ خرداد ۱۹:۴۷
رک بودن با احترام رو خیلی دوست دارم. اینجوری حرفها با احترام گفته میشه :) 
وای محبوبه! اسمش غزاله‌ست :)  چه ذوقیدم! :))

پاسخ :

موافقتمو اعلام میکنم :دی
هوم غزاله دانشجوی فلسفه : )
یک دختر شیعه
۱۲ خرداد ۰۰:۰۱
😍😍😍😍

پاسخ :

بح بح رفیق جانم ^_^

اسمارتیز :)
۱۲ خرداد ۰۵:۳۴
آقا چرا هیشکی اینو به من هدیه نمیده؟:_ این مدت اینقدر کتاب گرفتم که اگه باز بگم کتاب، رسما خودم و کتابام پرتاب میشیم تو کوچه:/

:)

پاسخ :

جدی نعیمه جون آدرس بده برات پست کنم : ) خیلیم خوشحال میشم از این حرکت : ))
چقدر دوست دارم بدونم چیا گرفتی!
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
درباره من

اگر تنهاترین تنهاها شوم،
باز تو هستی!
آری تو که از پدر و مادر بر من مهربان تری!
ای عزیز ماندنی!
ای نابِ سخت یاب!
تو یگانه شاهد شریفی بر لحظه لحظه های رنج من!
ای خوب خواستنی!
اکنون دستان دردمند و نیازمند خویش را بر آستان نیلوفرینت می گشاییم
و از تو
برای همسایه مان که نان ما را ربود، نان!
برای یارانی که دل ما را شکستند، مهربانی!
برای عزیزانی که روح ما را آزردند، بخشش!
و برای خویشتنِ خویش
آگاهی،
عشق و عشق و عشق
می طلبیم!
آمین.

منبع: بخشی از کتاب
"لطفا گوسفند نباشید!"
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان