`

بیچاره اونی که ندیده کربلاتو


دلم گرفته.
دوباره مراسم دیشب به امروز صبح کشیده شد و همه اومدن تا از نزدیک مسافرمونو ببینن و دعاها و خواسته های جامانده رو بازگو کنن. مهم نیست بقیه چی گفتن و بابایی در جوابشون به شوخی چیا گفتن؛ مهم حرف بابابزرگ بود ک باعث شد جمعمون سکوتی طولانی رو تحمل کنن و ابروهایی بود که در هم قفل شده بودن و اصلا قصد باز شدن هم نداشتن.
+من ازمرگ بدم میاد.. ازش متنفرم.. نه برای خودم بلکه برای اطرافیانم. تحمل غم از دست دادن عزیزی رو ندارم. همیشه از خدا خواستم مرگ عزیزانم رو به چشم نبینم ولی ...
با اینکه سنی ندارن ولی انقدر شکسته شدن همه فکر میکنن نود به بالان در صورتی که شاید زیر نود سالشون باشه. مامانم میگن، غم از دست دادن دو تا از پسراشون و نوه بزرگشونه که انقدر پیر و فرسوده شون کرده. جوونایی که بهار بیست سالگی شونو ندیدن و از دنیا رفتن.
وقتی داشتم با پدری دست میدادم و صورتشونو میبوسیدم اشک تو چشام جمع شد ولی دوست نداشتم جلوشون گریه کنم. وقتی هم که سوار ماشین شدن تا به محل قرار و مراسم برسن رفتم سمتشونو بعد از دعای خیر ازشون خواستم،زیر قبه ی حرم حضرت ارباب برای منه کم ترین، زیارت با معرفتشونو بخوان. دیگه اونجا نتونستم خودمو کنترل کنم و صورتشونو بوسیدم و ازشون فاصله گرفتم.
ماشینشون حرکت کرد و من بودم و کاسه ی خالی آبی که پشت سرشون ریخته بودم. بغض داشتم. سریع با همه خدافظی کردم و اومدم تو اتاق.



+ ممنونم از دعاهای خیری که برای جناب پدر کردین. ان شاءالله خدا عزیزانتون رو زیر سایه امنش نگه داره و در کنار هم بهترین لحظات رو داشته باشین.
چقدر خوشحالم که دوستانی دارم که منو غرق در مهر و محبتشون کردن.
و باز هم شرمنده تون میشم که کامنتدونی رو میبندم. امیدوارم درک کنید.

درباره من

اگر تنهاترین تنهاها شوم،
باز تو هستی!
آری تو که از پدر و مادر بر من مهربان تری!
ای عزیز ماندنی!
ای نابِ سخت یاب!
تو یگانه شاهد شریفی بر لحظه لحظه های رنج من!
ای خوب خواستنی!
اکنون دستان دردمند و نیازمند خویش را بر آستان نیلوفرینت می گشاییم
و از تو
برای همسایه مان که نان ما را ربود، نان!
برای یارانی که دل ما را شکستند، مهربانی!
برای عزیزانی که روح ما را آزردند، بخشش!
و برای خویشتنِ خویش
آگاهی،
عشق و عشق و عشق
می طلبیم!
آمین.

منبع: بخشی از کتاب
"لطفا گوسفند نباشید!"
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان