`

خواهرانه!


شنبه ساعت ۲۰:۵۵ دقیقه


نمی تونم فکرمو متمرکز کنم.عملا دارم کتاب می خونم ولی اصلا حواسم به متن کتاب نیست و فقط ورق میزنم. وقتی متوجه احوالم میشم که دو سه پاراگراف خوندمو چیزی نفهمیدم.


دم غروب از زبان مادرم شنیدم که نظرش منفیه و دوست نداره با یک بانوی طلبه و حوزوی ازدواج کنه. در صورتی که خودش به تازگی علاقه مند به خواندن کتب دینی و اسلامی شده.


+ امیدوارم احساسی تصمیم نگیره.

اجازه خواستم تا با هم در موردش حرف بزنیم ولی نداد و گفت: "نه"!!!!

به خاطر تفاوت سلیقه با من داره به همه چیز پشت پا میزنه!

خیلی نگرانشم... خیلی.

از طرفی می ترسم با اصرارام آینده ی خودمو به خطر بندازم و بعدها اگه خوب شد بگه خودم کردم و اگه خدای نکرده بد شد کاسه کوزه ها رو سر من بشکنه!


± هنوزم کامل نشناختمش!

۲۰ نظر
ستاره جان
۰۲ مهر ۰۱:۰۷
علاقمند به خوندن کتاب دینی خیلی فرق داره با زن حوزوی خواستن بابا 

آره نباید پافشاری کنی 




من به زور دو لیوان نسکافه بیدارم و چشام داره خواب میره 
2و هفت دقیقه قدیمه چجوری بیداری؟ o    O

پاسخ :

بابا دوستم همه چی تمومه... یه پسر در نگاه اول چی میبینه؟ زیبایی. بعدش چی دوست داره همسر آینده ش داشته باشه؟ اخلاق
هر دو رو داره ولی هر چی به گوشش می خونم بدهکار نیست. انگار...  :/


خو چرا دوشواری داری با خودت برو بخواب دیگه؟! : ))))
من عادت کردم عزیزم.
با اینکه صب باس ساعت شش و نیم بیدار بشم :/ :|
دیوانه ...
۰۲ مهر ۰۱:۰۸
نه اصلا و به هیچ وجه واسطه نباشید تو این وصلت هاااا اصلااا و ابدا حتی اگ مجبور هم باشید خودتون رو بکشید کنار 
تقی به توقی بخوره عالم و آدم هوار میشن رو سرتون ک شما کردید شما بدبختش کردید ...

پاسخ :

بابا برادرمه دلم می سوزه :'(
ولی از طرفی هم می ترسم :(

دقیقا درسته.
آرزو ﴿ッ﴾
۰۲ مهر ۰۱:۲۰
در حدی نیستم که بخوام نصیحت کنم فقط خاطره تعریف می‌کنم. متاسفانه این دو خط آخر رو باید جدی بگیری. مامان من خیلی به هم رسوندن جوونا رو دوست داره! نه پیشنهادها ولی وقتی می‌شنوه تو فامیل پسری هست که چند ساله منتظره جواب دختره‌ست و در عین حال "نه" نیز نشنیده و پا در هواست باهاشون حرف می‌زنه که راحت‌تر بتونن تصمیم بگیرن، حالا هر تصمیمی و نه فقط جواب مثبت. و بعضی از این موارد ختم به ازدواج شدن. و یک موردش بعد از دو سه سال با هم به اختلاف خوردن و فقط اون‌زمان بود که مامان من رو یادشون اومد، نه قبلش که نقش دو نوگل نوشکفته‌ی عاشق باغ زندگی رو داشتن (:/) و نه بعد از تموم شدن اختلافات. و این حتی برای من آزار دهنده بود.

ان‌شاءالله نهایتا تصمیمی گرفته شه که خیر درش باشه :)

پاسخ :

از همینش میترسم. به به و چه چه شون دو نفره باشه و اختلافاتشون واسه منو و امثال من :/
ان شاءالله...
ممنونم آرزو جون :*
آرزو ﴿ッ﴾
۰۲ مهر ۰۱:۲۱
بعد از خوندن کامنت ستاره‌بانو:
عه میگم چرا خوابم میاد یه‌کم! نگو دو و بیست دقیقه‌ی قدیمه!

پاسخ :

اونجا یادم شد بگم که
اه بابا بس کنید این قدیم و جدید رو دیگه 😄
ساعت رسمی کشور ۱:۲۵ دقیقه بامداد روز یک شنبه رو نشون میده همین 😒
ستاره جان
۰۲ مهر ۰۱:۲۵
دوشواری :) پای اصلاحات پایان نامه بودم با این سرعتی که من دارم میترسم تا آخر سال هم تموم نشه :/ :) 

پاسخ :

دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است نقطه
موفقیات بانو : )


+راستی
پس اینجا چه می کنی؟
نتو میگم!!! O_o
آرزو ﴿ッ﴾
۰۲ مهر ۰۱:۲۷
ولی ساعت بیولوژیک بدن من دو و بیست و هفت دقیقه رو حس می‌کنه هنوز :(

پاسخ :

ب ر ب ب
یکی من که بی حس و شاااااااااااارژه -_-

+فردا بدبخت میشم! :|||
آرزو ﴿ッ﴾
۰۲ مهر ۰۱:۳۴
منم خسته‌م‌ها ولی خواب نمی‌برد مرا -_-

+این وسایل الکترونیکی رو از خود دور کنیم و بریم بخوابیم! (تحت تاثیر مقاله‌های چگونه زود بخوابیم!) شب عالی متعالی! :)

پاسخ :

نخسته :دی

تازه دارم سیب گاز میزنم (دلتون نخواد این وقت شب 😂)
خوب بخوابی عزیزم 😴
آرزو ﴿ッ﴾
۰۲ مهر ۰۲:۱۳
سیب خواب‌پَرونه که😮
شب‌بیدارِ عزیز! شب خوشی را برای شما آرزومندم!

پاسخ :

آخه منه هوسی قبل از اینکه برم تو اتاق رامو به سمت آشپزخونه کج می کنم تا برقشو خاموش کنم که یهو یه سیب سبز خوشگل و خوشمزه رو روی اپن میبینم ^___^ مگه میشه نخورد؟! نح 😂

به یاد کودکی
آینه : )))))
+ یعنی هر چی گفتی به خودت برگرده :دی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۲:۲۰ دقیقه بامداد
شب بخیر : )
علی آقا:)
۰۲ مهر ۰۶:۳۲
خانم،به انتخاب داداشت احترام بزار
شایدخوداون،اون چیزی که ازیک همسرمیخواد
این خانم نداره
وداداشت حتمابرای خودش برای انتخاب همسرایده آلهایی روچیده
که میتونیدایده آلهاشوببینیدوازدلیلش آگاه شی....
وکلا،واسطه گری برای یک ادمی که ارزششوداره خوب،نه برای یه ادمی که ارزششونداره

پاسخ :

همه ی حرفم به خان داداشم این بود که حداقل بره ببینتش! ولی همین که گفتیم واسه حوزه ثبت نام کرده گفت نه
علی آقا:)
۰۲ مهر ۰۷:۱۱
اق دادشت زن حوزوی نمیخواد
حتمایه چیزی ازدختران حوزوی شنیده که میگه نه
بهش بگودلیلت چیه؟
مگه هرکاری بی دلیل میشه؟

پاسخ :

چم..
دیگه صلاح نیست اصرار کنم.
فیش نگار
۰۲ مهر ۰۸:۱۲
:) نظری ندارم درمورد دخالت کردن یا نکردن :)

پاسخ :

خداقوت :||
فیش نگار
۰۲ مهر ۰۹:۲۶
شاید ملاکش با شما فرق داره :) مثلا زیبایی رو یه چیز دیگه ای تعریف کرده باشه برا خودش!

پاسخ :

متوجهم ولی اصلا ندیده که بخواد با ملاکش فرق داشته باشه.
محسن خطیبی فر
۰۲ مهر ۰۹:۵۵
اون می‌دونه ک با انتخاب ی هم‌چه هم‌سری، در آینده باید جامعه دور و برش رو عوض کنه و ب عبارتی از دوستان‌ش دل ببره و بره تو ی جماعتی ک باهاشون هم‌دم نبوده تا حالا. خب این کار رو سخت می‌کنه. آینده‌نگری؛ داداش‌ت رو ب این رسونده ک حفظ جامعه پیرامونی الان‌ش، خیلی براش صرفه داره تا این‌که بخواد بره تو ی جامعه‌ی غریب. ولو این‌که اون‌ها هم فارسی حرف می‌زنن و ایرانی هستند. سخته البته و باید به‌ش حق هم داد. و این‌که: -تا وقتی شرایط وفق‌پذیری با جامعه‌ی حوزی رو پیدا نکنه، عملاً نمی‌شه ازش انتظار داشت ک بره سمت ازدواج با ی خانم حوزه‌درس‌خونده.

پاسخ :

اینم حرفیه...
ممنونم بابت توضیحات
بهار ...
۰۲ مهر ۱۳:۳۳
سلام
منه تنبل اومدم باز
راستش خوب میفهممت اما این حرفو از منی که پنج ساله خواهرشوهر شدم
و خودم واسطه این وصلتم یودم بشنو،اصرار نکن به هیچ وجه
دقیقا همینه،وقتی گل و بلبله کسی نمیگه دستت درد نکنه اما موقع خدایی نکرده دلخوری تو میشی اون هدف تیر خور
البته خونه ما بحثش یکم فرق داره،داداشم اینا نمیگن به من،مامان بابام میگن بهم:/
درسته داداشته و من میفهممت کاملا،اما بعد ازدواج ایشالا خوش و خرم که شد،نمیاد بگه دست خواهرم درد نکنه،اما موقع خدایی نکرده دعوا فوری اولین هدف تویی.
اینا فقط یه نصیحت خواهرانه بود

پاسخ :

سلام باهار جونم ( دل به دل راه داره عزیز، به فکرت بودم که یهو کامنتتو تو پنلم دیدم ^_^ )
نصیحت شما رو با جان و دل پذیراییم و مچکرم (بوس بوسی)
همه ی حرفاتو قبول دارم و منم از اینش می ترسم.
ان شاءالله هر چه خیر است و به صلاحشه اتفاق بیفته.
لوسی می
۰۲ مهر ۱۳:۳۶
این ماجرای همون برادری است که به خواستگاری دوستت رفت؟!
خب واقعا این انتظار که خوبه با یه خانم حوزوی ازدواج کنه انتظار زیادیه چون شرایط خانواده های حوزوی گاهی و تاکید میکنم گاهی، خیلی متفاوت با بقیه ست.
علاوه بر این وقتی برادر شما دوست نداره، خب اون دوستت هم گناه داره دیگه! یه کم هم به دوستت فکر کن!
و سوم هم اینکه خب چرا اصلا رفتین خواستگاری وقتی نمیخواستن؟! :|
چهارم هم اینکه امیدوارم برای دوستی شما مشکلی ایجاد نشه :)

پاسخ :

ما رفتیم هنوز داداشمو نبردیم :|
اره با زندگی افراد طلبه و حوزوی تقریبا آشنایی دارم و میدونم که متفاوته.
آخه وقتی رفتیم خواستگاری حرفی از حوزه نزده بود و هفته بعدش اقدام کرد.
نه بابا.. چند شب پیش که با هم حرف میزدیم برگشت گفت هر چی خدا بخواد همون میشه...
بهارنارنج :)
۰۲ مهر ۱۶:۲۱
دقیقا با دیوانه موافقم,ترچی میگه راست میگه..
دلتو بگیر نسوزه بعدش همین داداش ممکن اتفاقی بیوفته که...
البته ان شاالله به خیرو وخوشی

پاسخ :

ان شاءالله
بهار ...
۰۳ مهر ۰۰:۴۶
قربونت عزیزم،من واقعا گاهی خیلی تنبل میشم برا کامنت گذاشتن
اکثرا هم دیر میرسم به پستات میبینم چند تا گذاشتی،شرمنده میشم
وگرنه نذار به پای بی معرفتی

پاسخ :

نه بابا این چه حرفیه : ))
به خدا از کسی انتظار ندارم واسم کامنت بذاره، گاهی شده کامنتدونی پستی رو بستم، دوستان لطف داشتن و پرسیدن چرا بستم وگرنه اگه به من باشه کامنتدونی رو میبندم که کسی به زحمت نیفته، آخه چیزی نمیگم که کامنت خور باشه : )))
در هر صورت
مرسی که هستین 🙏
بانوچـ ـه
۰۳ مهر ۰۹:۱۰
برای امر ازدواج اصلا به کسی اصرار و پافشاری نکن محبوبه...
دوست بودن با همسر بودن فرق میکنه، اولا تضمینی نیست که فلانی که دوست ِ خوبی هست همسر خوبی هم باشه، دوما دیدگاه ِ آدما و نگاهشون به زیبایی و خوبی با هم فرق داره، برای همینه که ما به بعضیا میگیم خوشگل و بعضیا رو معمولی و بعضیا رو زشت می بینیم، در صورتی که خدا همه رو خوشگل آفریده...
تو فقط معرفی کن، توضیح بده، خوبیا رو بگو، بدیا رو بگو... تصمیم رو بذار به عهده خودش...

پاسخ :

درسته... ممنونم ثریا جون..
 تقریبا سعی کردم درست معرفی ش کنم.

بهار ...
۰۳ مهر ۲۱:۵۱
نه بابا خب به هر حال پست گذاشتن برا اینه که آدم حرف بزنه
چه کاریه آدم کامنتا رو ببنده
کامنت بستن به درد من میخوره که کسی نیس بخونه:)))

پاسخ :

آخه بعضی وقتا با خودم میگم نکنه وقت دیگرانو می گیرم. [یه حس عذاب وجدان دارم :( ]
نیست من از همون اول دنبال کننده داشتم. اولین پست هام دو سه تا کامنت داشت به مرور بزرگواران با منو اینجا آشنا شدن و با کامنتاشون شرمنده م کردن. یکیش خودت :*
خانم لبخند
۰۵ مهر ۱۰:۲۸
علاقه به کتب مذهبی و اسلامی اصلا به معنای پذیرفتن زندگی طلبگی نیست. زندگی طلبه ها مشکلات خاص خودش رو داره که طرف باید بتونه بپذیره و باهاش کنار بیاد. من خودمم با وجود اینکه خانواده م مذهبیه و خودم هم علاقه مند به موضوعات دینی ام، بازم نمیتونم چنین زندگی رو بپذیرم. خیلی اصرار نکنید چون وقتی نتونه کنار بیاد، نمیاد. و اگه برخلاف میلش بپذیره در آینده مشکلات خیلی زیادی هم واسه خودش و هم واسه همسرش پیش خواهد اومد.
:)

پاسخ :

درسته...
ممنونم که وقت گذاشتی.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
درباره من

اگر تنهاترین تنهاها شوم،
باز تو هستی!
آری تو که از پدر و مادر بر من مهربان تری!
ای عزیز ماندنی!
ای نابِ سخت یاب!
تو یگانه شاهد شریفی بر لحظه لحظه های رنج من!
ای خوب خواستنی!
اکنون دستان دردمند و نیازمند خویش را بر آستان نیلوفرینت می گشاییم
و از تو
برای همسایه مان که نان ما را ربود، نان!
برای یارانی که دل ما را شکستند، مهربانی!
برای عزیزانی که روح ما را آزردند، بخشش!
و برای خویشتنِ خویش
آگاهی،
عشق و عشق و عشق
می طلبیم!
آمین.

منبع: بخشی از کتاب
"لطفا گوسفند نباشید!"
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان