`

محبوبه کجایی؟ تو بغل بچه ها!


تایم چاشت بچه ها بود و هر کسی مشغول خوردن و نوشیدن و سر و کله زدن با هم میزی و هم کلاسی خودش بود. منم طرفی نشسته بودم و لیوان چاییم تو یه دستم بود و گوشی تو یه دست دیگه. برای یه لحظه از بچه ها غافل شدم و غرق در افکار خودم بودم که یه چیزی بهم چسبید که باعث شد بترسم و لیوان چاییم بریزه کف زمین. برگشتم دیدم ریحانه چسبیده بوده بهم و هی در گوشم جیغ می کشید که بچه ها بیاین بچسبین! -_- خلاصه که تو بد مخمصه ای گیر کرده بودم و کلا تو بغل بچه ها گم شدم. اونا قلقلکم میدادن و منم هی ریسه می رفتم و میون خندیدن هی می گفتم نکنین نکنین :/

انقدر به گردنم وصل شده بودن و مقنعه مو می کشیدن که به سرفه افتاده بودم. اگه مدیرمون به دادم نمی رسید الان راهی اون دنیا شده بودم (اغراق می کنیم :d) 

نمایش شیطون فرشته قسمت باحال و هیجان انگیز امروز بود. 


+ امروز یکی از مامانا اومده بود پیشمو میگفت محبوبه جون شمایی؟

 جا خوردم. آشنایی دادمو بهم گفت محمد طاها از وقتی وارد خونه میشه ورد زبونش محبوبه جونه. میگه محبوبه جون اینو گفت محبوبه جون این کارو کرد. گفتم چیا میگه؟ گویا محمد طاها از اینکه کنارش میشینمو دستشو می گیرم تا دور حروف الفبای مد نظرمونو بکشه خیلی خوشحال میشه و تو خونه بیشتر آمار این کارمو میده.

خلاصه که کلی انرژی مثبت گرفتم ^_^

درباره من
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ
لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ
وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان