`

سیبزمینی هامون تموم شده یه دونه قرضی میدی؟


مثل هفته گذشته، گوشه ی دنجم نشسته بودم و برنامه های هفته پیش رو تو دفترچه های بچه ها می چسبوندم. غیر از چسبکاری باید آخر دفترچه ها رو هم نگاه کنم ببینم مادرای گل دخترا و گل پسرامون نامه ای، یادداشتی چیزی نوشتن یا نه. دفترچه ی اول، دوم، سوم، پنجم و... سفید بودن و چیزی یادداشت نشده بود. تا اینکه نوبت به دفترچه ی امیر محمد رسید. 

+ ببینید و راضی باشید : )



+ سه شنبه هفته ی پیش کدومتون نفرینم کردین؟ --_--   :( اگه بفهمم :/ (آیکون خط و نشون)

۱۵ نظر
سه ‌شنبه
۱۹ دی ۰۰:۲۳
اون موقع که ما مهد کودک میرفتیم ماهی 300 تا یه تومنی شهریه میگرفتن! و در ازاش از صبح تا ظهر مهد بودیم و یه ناهار با کیفیت( که عمرا تو خونه خودمون گیرمون می اومد) هم بهمون میدادن و غرق بودیم تو کلی اسباب بازی! سه یا 4 سالم بود... هر روز یه دونه اسباب بازی توی کاپشنم قایم می کردم و می آوردم خونه! به مامانم نشون میدادم و میگفتم حق شهریه ای که ازمون میگیرن رو ازشون گرفتم! صبح روز بعد حضرت مامان با خواهرم اسباب بازی مربوطه رو می آوردن مهد و به مربیمون نشون میدادن! مربیمون هم بعد از برگشت حضررت مامان، بک عدد دمپایی رو تو پشت من خالی میکرد به عنوان تنبیه! 
ما از این سوسول بازیا و سفره پهن کردن و اینا نداشتیم :))
آدم به شغل شوما حسادت میکنه نا خودآگاه، از دور احساس بهشت بودن دست میده، نمیدونم از نزدیک چطوریه ... البته از یادداشت هاتون مشخصه که به بهشت کم شباهت هم نیست...  

پاسخ :

اوه چ با کلاس :دی من تمام کودکی مو پیش یه مربی قرآن گذروندم تا بلکن به خیال پدر و مادرم آدم بشم ولی انگاری زور شیطون به اونا می چربید و این شد که هستم : ))))) 
عه! پس تنها بچه های دهه نود یا بقول خودمون گودزیلاها اسباب بازی ها رو نمیبرن خونه هاشون بلکه دهه شصتی ها هم اینکارو انجام میدادن :دی فسقلای ما روزای فرد وقت آزاد زیاد دارن و آموزشی در کار نیست و بیشتر بازی می کنن. از بین اینروزا سه شنبه ها کلاس ژیمناستیک و بازی با لِگو (آجر بازی) رو دارن. شاید باورتون نشه، روز بعد یا خودمون لگو ها رو از تو جیب کاپشنا یا کیفاشون در میاریم یا ماماناشون برامون میارن خخخخخ
فقط روزای چهارشنبه که غذای گرم از طرف مهد پخت میشه، سفره پهن می کنیم. غیر از اون، در طی هفته چاشت هاشونو روی همون نیمکتاشون می خورن.
نفرمایید حسادت چرا. ولی درسته اگه بهشت نباشه کمتر از اون نیست فقط اول صبحی دوست داری سرتو بکوبی تو دیوار از دست شیطنتاشون. آخه می مونی این همه انرژی رو اونم ساعت هشت و نیم صبح از کجا میارن؟ : ))))))
شما لطف دارین.

+خیلی وقت بود یه کامنت طولانی رو جواب نداده بودم.
دیوانه ...
۱۹ دی ۰۰:۴۰
یه دونه ?! 
تو بگو یه نگاه حتی :|

پاسخ :

خخخخخ 
مگه جای تخم مرغو گرفته؟
سه ‌شنبه
۱۹ دی ۰۱:۰۴
چقدر خوشحالم واقعا،فکر کردم فقط خودمم که اسباب بازی کش رفتم! همیشه میترسیدم بزرگ بشم شتر دزد میشم !  
لگووووووووو ... خداییش مغز متفکر ساخت و ساز با لگوها من بودم تو کودکستان! 
و اینکه تو‌مهد بهمون قرآن یاد میدادن، حلقه تشکیل میدادیم و آموخته هامون رو با صدای بلند تمرین میکردیم.یه روز دوست مربی مهدکودکمون اومد ... شروع کرد به صحبت کردن با مربیمون، ما هم خپاستیم پز بدیم، بچه هارو‌جمع کردیم و حلقه مون رو تشکیل دادیم و شروع کردیم با صدای بلند به قران خوندن!که مهارتامون رو‌به دوست مربیمون‌ هم نشون بدیم و مربیمون رو سربلند کنیم... بسم‌الله الرحمن الرحیم...الحمد لله رب العالمین... وسطاش بودیم که  گفت فلان فلان شده ها ساکت شید چقدر سر و‌صدا میکنید! له له شدیم آقا  ! ⁦=_=⁩⁦ 

یادمه یه بازی هم داشتیم تو‌حیاط همه دسته همو میگرفتیم و حلقه میزدیم ، عمو زنجیر باف بود فکر کنم، بعد سر آخر یکی ازمون عروس میشد تحت یه سازوکاری که الان یادم نیست، و این عروس شدن ننگی بود بر پیشانیمون و عصبانیتمون رو بر می انگیخت و باعث میشد دنبال بقیه بچه ها بدویم و عصبانیتمون رو خالی کنیم... 
بهترین دوران زندگیم بود شاید! القصه..

پاسخ :

این منم ← 😁
چون دقیییقا تمام این چیزایی که فرمودین رو هر روز میبینم : ))
نه خوشحال باشید دست بالای دست بسیار است بعله :دی
واقعا چرا پسرا انقدددر به تفنگ علاقه دارن که حتی با لگو هم تفنگ درست می کنن حتی از اون دراز مرازاش -_-
خخخخخ مربی تون باید اون موقع می گفت فرزندم مهمان داریم یه دقه آروم باش خخخ 
خخخخخخخخ عروس؟ تورم رو سرتون میذاشتن؟ :دی

سلما ...
۱۹ دی ۰۶:۰۶
چه مقاله نوشتند خانم! معلومه کارتون واقعا خوب بوده. آفرین.

پاسخ :

کار من نه! بقیه : )
بهارنارنج :)
۱۹ دی ۰۷:۰۱
به به خاله خوبی؟:)))

پاسخ :

این وروجکا خاله نمیگن، اسم طرف رو با پسوند "جون" صدا میکنن : ))))))
خداروشکر : ) تو خوب باشی بالام جان :*
جناب دچار
۱۹ دی ۰۸:۵۰
مامان امیرمحمد راست میگه
منظورش اینه که پسرفت نکنن حداقل :)

پاسخ :

حداقل
ایمان
۱۹ دی ۱۱:۱۲
والا چیزی که از مهد یادمه از ترس یکی از معلما که دعوام کرد خودمو خیس کردم!! خخخخ!3یا4سالم بود! همش از اون معلمه بدم میومد!ولی به بعد که عوض شد ولی چقد خوب بود! یادش بخیر

پاسخ :

یه با کلاس دیگه :دی
چقده شوماها سوسولین که رفتِن کودکستان!

+ والدین من فقط آبجی بزرگه و داداش کوچیکه رو برده بودن مهد :|
آقای دیوار نویس
۱۹ دی ۱۲:۵۱
واقعا خوش به حالتون :)) هر روز میشه کلی خاطره نوشت و کلی لحظه هایِ خوب داشت

پاسخ :

آره مثلا امروز آقا یوسف کتاب حروفشو از من می خواست. یعنی این بشر انقددددددر شلخته س که هر کدوم از وسایلشو تو یه کلاسی میذاره و موقع خدانگهداری کلی مامانشو علاف خودش می کنه :/
ایمان
۱۹ دی ۱۳:۵۶
باکلاس؟؟ سوسول؟ والا من اینطوری نگاهم نکنید اینقدر مظلوم و بچه ارومی بودم !خخخخ

پاسخ :

دیده شده اونایی که در خردسالی آروم بودن به هنگام بزرگسالی خون والدین خود را تو شیشه کرده ان! 😅😄
ایمان
۱۹ دی ۱۴:۲۴
خخخ بعله والا من قبول دارم!خخخخ یادتان بشه ها وب من نیومدن

پاسخ :

آیکون خیره شدن در افق و سوت زدن و به راه خود ادامه دادن 😂
میام میام
محسن رحمانی
۱۹ دی ۱۵:۴۲
خو عنوان چه ربطی به متن داشت؟
نفرین مگه چی شده؟:پی

پاسخ :

با دقت بخونید متوجه میشید : )
محسن رحمانی
۱۹ دی ۱۵:۵۰
خخخخخ منم نرفتم کودکستان چیه سوسول بازیه :پی

پاسخ :

احسنت 👌
محسن رحمانی
۱۹ دی ۱۶:۰۸
آهان خخخخخخخخ

پاسخ :

:d
محسن رحمانی
۱۹ دی ۱۶:۰۹
چرا اف بر ما؟

پاسخ :

چون من اگه از خودم تعریف نکنم کی تعریف می کنه؟ :/
آسـوکـآ آآ
۲۰ دی ۲۲:۰۴
عزیزم...
چه انرژی مثبتی :)

پاسخ :

: )
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
درباره من
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ
لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ
وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان