گاه نوشت های من

گاه نوشت های من



وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ
لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ
وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ

آخرین نظرات
  • ۱ بهمن ۹۷، ۰۹:۲۷ - ŇãşíМ ĶĥăŅŭМ
    :(

این بار شما برای محبوبه شب تعریف کنید : )

شنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۶، ۱۰:۰۵ ب.ظ


تا حالا شده مامانتون یه خاطره تو جمع تعریف کنه و با خاک یکسانتون کنه؟


+برگرفته از برنامه "وقتشه". : )

۹۶/۱۲/۱۹
محبوبه شب

نظرات  (۲۵)

بلی ://((
پاسخ:
: )
زیر لفظی می خواین؟؟
اون که آرره :))
پاسخ:
خب؟ : )
نه تنها مامان، کلا دور هم که میشیم خاطره هایی تعریف میکنیم که آخرش از ما یه تل خاک باقی می مونه 😂😂
پاسخ:
و اون خاطره ها؟ ^_- 

بابا خودمونیم راحت باشین تعریف کنین :دی
دو سال پیش بود ، شب یلدا فکر کنم بود ، اونجا تو قسمت زنا هر کسی از بچه خودش میگفت که چقدر درس میخونه و ..
مادر بزرگوار هم با چند عوض اینکه ازم تعریف کنه ، با فرش یکسانم کرد ://
هیچی دیگه به زور منو نگهداشتن تا تو افق محو نشم
پاسخ:
این مورد درس و اینا رو فکر کنم همه مون یه نمه هایی رو ازش چشیدیم : )
هیچی دیگه به صورت ذرات معلق در هوا پراکنده شدم همین :)

میگم آبجی محبوبه به حرفام فکر کردی ؟

نخور گول او، پهلوان پنبه است

پاسخ:
بعله : )
کلا چیز تعریف کردنی ندارم 
و نداشتم 
پاسخ:
:|
اره ولی من هم بی خیال واکنش مردم به حرفام.
پاسخ:
بشخصه، اون خندیدنا یه کوچولو آزاردهنده بود برام :|
۱۹ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۴۲ بهارنارنج :)
اره فراوان
مامانا عادتشونه
پاسخ:
و از همون موقع بود که تابه شد بازوی سوم تو نه؟ :دی
😄
۱۹ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۵۸ زمستان ‌‌..
:))
تو جمع نه ولی هر وقت داداشم زنگ میزد و میگفت فلانی داره چیکار میکنه (مثلا موقع کنکور) میگفت هیچی داره با گوشیش بازی میکنه !!! انقدر با هم سر این مساله دعوا کردیم که بعدها هر وقت سرم تو لپتاپ بود و‌ هرکسی زنگ میزد میگفت : داره درس میخونه!!!
پاسخ:
😁😂 خدا همه مامانا رو حفظ کنه
۱۹ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۵۹ بهارنارنج :)
اره گمونم:|
پاسخ:
قطعا همینطور بوده 😁
من یه خاله دارم که فقط پسر داره. اون زمان مامان من فقط دختر داشت.
بعد این پسرهای خاله م هیچگونه توجه مهربانانه ای به خاله م نمی کردن. نه هدیه ی روز مادر، نه هدیه ی تولد و نه هیچ چیز خاص دیگه ای!
ولی من و خواهرم همیشه پایه بودیم.
بعد مامانم هروقت میرسید به خاله م شروع میکرد به بد گفتن از ما! که اینا هم همینطورن اینا هم اصلا محبت کردن بلدنیستن!
فک کنننننن! :))
برای اینکه از دل خاله م درآره که بچه جماعت کلا همینه و دختر و پسر نداره، نه تنها ما رو با خاک یکسان میکرد که آخه یه چیزایی میگفت که حقیقت نداشت! :))
این یکی از عقده های عمیق زندگی من و خواهرمه چون خاله م هربار که مناسبتی پیش میاد و به ما میرسه میگه شماها هم که مثل پسرای من محبت کردن بلد نیستین! :|
:))
پاسخ:
خخخخ مادر است دیگر.
و در کنارش باید گفت که "پسر است دیگر" 
خنده حضار :دی
مامانم نه ولی خاله ام تا دلت بخواد منو با خاک یکسان کرده :|


سلام 
پاسخ:
سلام به روی ماهت
خب تعریف کن :دی
نه نه ترجیح میدم تعریف نکنم‌ همون موقع هم ما رو جلوی دیگران با خاک یکسان کرد من داشتم حرص میخوردم حالا حتما برات تعریف میکنم‌:|:)
نخیر جانم تعریف نمیکنم‌:))


پاسخ:
😂 باوشه هر طور مایلی : )
هزار و یک بار. کلا تو هر جمعی من حداقل یه بار با خاک یکسان میشم :))
پاسخ:
پس تلی از خاکی :دی
آره :|
پاسخ:
یحتمل تعریفی هم نیست؟ : )))
می‌دونی محبوبه همیشه این اتفاق میفته. جمعی هم نباشه پشتِ تلفن واسه دوست و آشنا و مادربزرگ و غیره... :|
پاسخ:
بح بح اطلاع رسانی در حد بوند سلیگا تو خونه شما در جریانه : )))))))
خیلی بیشتر :|
پاسخ:
:دی

۲۰ اسفند ۹۶ ، ۱۵:۱۴ ✿دخترے از تبارِ غرور✿
بعله چه جورم :|
ینی خاطره های بچگیمو همچین جلو نامزدم تعریف میکنه که دلم میخواد زمین دهن واکنه منو ببلعه!!!
پاسخ:
بابا خودت داری میگی خاطرات بچگی.. پس اقتضای سنمون بوده : ))
۲۰ اسفند ۹۶ ، ۱۸:۲۷ ایمان-همو یرگه یخ!
همیشه!توی جمع که هستیم گاهی اوقات بحث مهدکودک و اینا پیش میاد! مامانم میاد میگه مهد که بودم ناظم مهدمون یه بار دعوام کرد خودمو خیس کردم!البته خودمم یادمه!الکی دعوام کردااا! بچه بودم خیلی مظلوم بودم
پاسخ:
ها مشخصه خیلی مظلوم بودِن -_-
۲۰ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۳۲ محسن رحمانی
yes.
پاسخ:
Ok
۲۰ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۳۸ محسن رحمانی
خوب شما هم تعریف کنید :دی 
پاسخ:
یعنی منتظر بودم یه نفر این سوالو ازم بپرسه ولی خب...

واقعیتش اینه که من از همون بچگی باکلاس بودم 😎✌ آقا وجترین بودیم خفن. از سیبزمینی و کدوی خام بگیرید تا بادمجان. همه رو همینطوری خام خام وحتی به گفته شاهدان عینی نشُسته و بعد از عمل پوست گیری توسط والده عزیزم (حق نگهدارشون باشه) توسط اینجانب یعنی نویسنده این وبلاگِ وزین خورده میشدن. 
حتی یه مورد دیگه م هست که باز هم به گفته شاهدان عینی مبنی بر اینکه اینجانب (بازم بگم منظورم نویسنده این وبلاگِ وزین هست یا نه متوجه شدین؟! :دی) ...
+اول اینکه بگم هر کی دست بگیره و مسخره کنه فلفور فالفورد یا همون خیلی سریع، بلاک میشه. بعله این است دیکتاتوری  😎
گویند محبوبه در زمان کودکی، انگشت شست بسیار می مکید و علاقه وافری به این کار داشت. پدر محترمه که از قضا نگران ادامه این روند بود و هر لحظه امکان این را در من میدید که مکیدن انگشتم به بزرگسالی بنده ادامه پیدا کند، دستکشی برای فرد مذکور تهیه و شب و روز او را زیر ذره بین قرار میدادن که مبادا این کار زشت و وقیح! را انجام دهد.
خلاصه ش اینکه منم به مانند یه معتاد در به در دنبال مواد بودم که به بدنم برسونم، واسه همین به خیال خودم یه راه درو پیدا کردم و اونم چیزی نبود جز
جز اینکه شروع کردم به مکیدن شست پا :/ 

حالا این دو مورد همیشه ی خدا نقل محافله و آبرویی از ما میبره که نگو --___--
۲۰ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۳۱ محسن رحمانی
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
:دی 

ولی خب چی؟
پاسخ:
---______________---

کسی نپرسید.
یعنی کسی کنجکاوی نکرد :پی
۲۰ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۳۳ محسن رحمانی
ما که کنجکاوی کردیم :دی 
پاسخ:
بعله : )
:))) محبوبه.. من این خاطره تو تو انجمن کپی پیست کنم یا خودت مینویسیش؟؟ :))
پاسخ:
الهی خر گازت بگیره نسیم 😂😂
خودم که عمرا :دی همینم مونده -_- 

نه متاسفانه خخخ
پاسخ:
عجب!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی