گاه نوشت های من

گاه نوشت های من



وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ
لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ
وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ

آخرین مطالب
آخرین نظرات

به هنگام آشپزی چت کردن ممنوع!

پنجشنبه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۴۷ ب.ظ


تازه از سرکار رسیده بودم خانه.

بعد از سلام و دست دادن با حضار در منزل رفتم توی اتاق و لباس های بیرون را با یک دست لباس منزل عوض کردم.

هنوز روی مبل جلوی تلویزیون لم نداده بودم که صدای مامان کنار گوشم طنین انداز شد :"محبوبه نشین پاشو برو خونه بی بی قرمه سبزی بار گذاشتم برنجشو تو درست کن"!

اطاعت امر کردیم و جای نرم و خنک خانه را با کوره آتش بی بی تعویض نمودیم. آخر نمی دانید که خانه بی بی چقدر گرم است.

هنوز که هنوز است در این فصل از سال لباس زمستانی می پوشند دیگر بخاری جای خود دارد.

خانه بی بی دیوار به دیوار منزل خودمان است و بالطبع با کلیدی که در دست داشتم درشان را باز کردم و پریدم در حیاط سر سبز بی بی. البته قبلا سر سبز بود چرا که دیگر بجای آن باغچه بزرگ دیواری قد علم کرده و نا گفته نماند آن دیوار بلند دیوار منزل خودمان است.

طبق معمول هر دو جلوی تلویزیون خوابشان برده بود و آن بخت برگشته هم گویی خیلی با فهم و شعور باشد و جو حاکم را دیده باشد با صدای کم برای بیننده ی احتمالی برنامه نشان میداد.

رفتم آشپزخانه و ظرف برنج خیسانده شده را دیدم. خیلی کدبانو وار دو گوشه روسری مان را پشت سرمان بردیم و بعد به جلو آوردیم و گره زدیم و ظرف را از روی کمد آشپزخانه به داخل سینک هدایت کردیم. قبل از اینکه آب اضافی برنج را خالی کنیم صدای اعلان گوشی مان ما را به خودمان آورد. یک دست گوشی و در حال چت کردن و دست دیگر ظرف برنج و آبکش داخل سینک.

قابلمه را آب کردیم. برنج از قبل خیسانده شده را هم درون قابلمه ریختیم و شعله گاز را روشن نمودیم! همچنان در حال چت کردن بودیم و با لبی خندان سلانه سلانه به طرف هال حرکت کردیم. 

چند دقیقه ای نگذشته بود که متوجه شدیم ای داد بی داد این چه کاری بود کردیم؟ چرا نگذاشتیم آب درون قابلمه جوش بیاید بعد برنج را بریزیم. بی سر و صدا گویی هیچ اتفاقی نیفتاده باشد به سمت آشپزخانه حرکت کردیم و همین که به درگاهش رسیدیم بدون اینکه دمپایی بپوشیم خود را به اجاق گاز و قابلمه روی آن رساندیم و با برداشتن درش آهی از سُوِیدای دل کشیدیم. دیگر کار از کار گذشته بود و آب و برنج در حال جوشیدن و کوبیدن خود به دیواره قابلمه بودن!*



+برای سخن سرای عزیز.


*ظاهر برنجم خوب بود ولی ارزش غذایی نداشت.


۹۷/۰۳/۱۰
محبوبه شب

نظرات  (۲۷)

وای من از این سوتی ها کم ندادم :))
پاسخ:
سوتی هاتان مستدام بالام جان 😊
کسی جز ما فهمید؟ :))
پاسخ:
آره به خواهر و مامانم گفتم، بس که خوب شده بود : ))))
حدا روشکر حاجی و حاج خانم بی غذا نشدن...
صد رحمت به خودم که اون آخر غذام رو خراب و ته همشون رو بلا استثنا میسوزونم...
پاسخ:
میدونید بابا جونم همیشه چی میگه
وقتی میرم توی آشپزخونه و غذا رو میذارم رو گاز میگن
دختر شعله شو کم کن نسوزونی
😂😂 یعنی تصورشم نمی تونید بکنید که چقدر جلوی اینا غذا رو خراب کردم. راستش من از همینجا و از خونه بی بی آشپزی رو یاد گرفتم (مثل زمین خاکی و توپ پلاستیکی برای یه بازیکن فوتبال... البته از نوع قدیمیش :| )

واقعا من به شما افتخار می کنم
واقعنا :|
اینم از این :)
پاسخ:
برید بعدی 😁😂
:|
وای بحال شوهر گرام :|
پاسخ:
پوکر چرا؟!

از خداشم باشه 😂

:))
نچ نچ نچ 
همینه آمار طباق زیاد شده دیگه :| 
مردای بدبخت تا یه جایی می تونن سؤ هاضمه و فست فود رو تحمل کنن :| بعدش طلاقش می دن یه غذاساز می.گیرن :))

#شوخی بود :| با #جنبه باشیم و #استعداد خود را در آشپزی تقویت کنیم تا مردم نگویند وای به حال #شوهر :|
پاسخ:
آمار طباق رو که نمیدونم :دی ولی 
خب از همون اول یه غذاساز بگیرید دیگه چه کاریه :دی : ))))))
البته غذاساز غذا نمیپزه ها فقط آماده پخت می کنه (از من گفتن بود)  : ))

#نموخوام
: )))))
اشتباه لپی بود :))

عه ؟ پیشنهاد دیگه ای ندارین ؟ 😓 والله سر در نمیاریم که . کلی گفتم :)) 
در مثال مناقشه نیست 

#از ما گفتن بود :))
پاسخ:
گفتم یحتمل قصد اطلاح کامنتتونو دارید ولی انگاری دیگه امکانش نیست :دی

خا

#از ما هم نشنیدن : )))
نخیر . عین یه مرد اشتباهمو پذیرفتم 😛😛😛😛
پاسخ:
آهان باور می کنم 😄
الحمدالله. :))
طفلی بی بی و همسر که به امید تو بخوان گشنگی بکشن.
حالا بی بی جان مادربزرگ از طرف پدری ان یا مادری؟!
پاسخ:
نامرد 😂
بی بی، مامانِ باباست
از همون بچگی بهشون می گفتیم بی بی.. همه نوه بزرگا بهشون میگن بی بی

مامانِ مامانمو میگیم "مامان بزرگ"
واقعا چرا؟؟؟🤔
سوال من اینه که اونی که پیام داد کی بود که تو وقتی باهاش چت کردی فارغ از عالم و آدم شدی؟؟😁 این خیلی مهمه😂😂
پاسخ:
نه نه این نشون میده که من چقدددددر برای مخاطبم ارزش و احترام قائلم خخخخخ
#شیطنت_‌ممنوع
دهع 😂
۱۰ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۳۹ محسن رحمانی
آخ آخ مردود شدید رفت :دی

میخواستم شوهرت بدن منتها گفتن قبلش امتحانتون کنن که متاسفانه مردود شدید
رفت ان شاالله شهرویر ماه :دییییی خخخخخخخخخخخخخخخخخ
پاسخ:
مرسی غلطای تایپی 😂😂😂

+خواستگار هست ولی بد است خخخخخ
یا 
+خواستگار هست ولی پدر ندوست خخخخخ
من همیشه همین مدلی کته میکنم که...
غلطه یعنی ؟؟ 
پاسخ:
تا حالا کته درست نکردم پس نمیدونم.
کته رو دم میذارن؟ ضمن این که ظاهر برنجمم خوب و مجلسی بود.
اره ... دیگه ابکش نداره... 
پاسخ:
نه، من آبکش کردم
۱۰ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۳۰ محسن رحمانی
غلط تایپی کجا بود ؟ فقط به علت تند تند تایپ کردن به جای ن اشتباهی م تایپ شده چون کنار هم هستند .
پاسخ:
و "شهرویر" چی؟؟؟ :d

۱۰ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۳۲ محسن رحمانی
خوب معلومه کی بوده دیگه نومزدش بوده :دی 😂😂😂
پاسخ:
من وجود هر نوع مذکری(غیر از محارمم) رو در زندگی شخصیم تکذیب می کنم.
۱۰ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۳۷ محسن رحمانی
 اونم همینطور الان دیدمش .
پاسخ:
😂
۱۰ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۳۹ محسن رحمانی
😂😂😂 شوخی بود چرا اینقدر جدی تکذیب میکنید . 😂😂😂
پاسخ:
: )
۱۰ خرداد ۹۷ ، ۲۰:۳۷ بهارنارنج :)
نه هنوزعروسی نشدی:)))

منم سحری نوشتم!
پاسخ:
خدایا توبَح!
سمیرا هییییییییچی از حرفاتو متوجه نشدم!
من هنوز عروس نشدم؟! 😶
تو هم سحری نوشتی؟؟ 
+چی رو؟؟؟
۱۰ خرداد ۹۷ ، ۲۰:۴۸ بهارنارنج :)
هنوز عروسی نشدی بابت اینکه اون بلارو سر برنجا اوردی

منم سحری برای سخن سرا داستان نوشتم پست کردم
پاسخ:
آهان الان دوباره خوندم و گرفتم چی شد 😂😂 /بیشووور/
باریکلا 👏
۱۱ خرداد ۹۷ ، ۰۵:۲۹ آشنای غریب
آخرای شعبان ما هم تو مغازه موقع دم کردن کته ،برنج رو سوزوندیم .عد همون روزم مهمون اومد .
پاسخ:
نخسته : )

۱۱ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۱۱ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
یه بار هم یه بنده خدایی موقع آبکش کردن برنج، برنج رو ریخت کف آشپزخونه، بعد هم جمعش کرد ریخت تو قابلمه:/
سر شام هم ملتِ بی خبر از همه جا به به و چه چه کردند که امشب برنجت نسبت به شب های قبل خوب دراومدهD:
پاسخ:
😂😂 نگو که خودت بودی؟
یاد بچگی م افتادم که می رفتم خامه قنادی می خریدم و تا خونه لیس میزدم و بعد میدادم بقیه باهاش کیک درست کنن 😂😂😂😂
۱۱ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۵۱ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
نه خواهرم بود:-)
عجب کیک خوشمزه ای:-)))))))))))
پاسخ:
بح بح خدا حفظشون کنه : ))
اصن خییییییلی : ))))))
:)
تا حالا فکر می‌کردم که اگه اینجوری برنج پخته بشه ، شبیه کیک می‌شه!   گویا در جهل بودم :)
پاسخ:
خداروشکر از جهلی که درش دست و پا میزدین نجاتتون دادم : )))))
۱۱ خرداد ۹۷ ، ۲۱:۳۹ محسن رحمانی
با سلام
و آرزوی قبولی طاعات همگی دوستان، بدینوسیله از شما دعوت میشود  فردا شب بعداز اذان مغرب راس ساعت ۸/۳۰ جهت صرف افطاری
دَستان خود را حتما تمیز بشویید.
التماس دعا…
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
پاسخ:
o_0
۱۱ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۰۹ محسن رحمانی
یادم باشه اومدم خونتون کیک نخورم :/
:دییییییییی خخخخخخخخخخخخخخخخ
پاسخ:
شرط ورود به منزلمون خوردن از دست پخت بنده ست : )))))
فاتحه :d
/دور از جون/
نکته آشپزی خوبی یاد گرفتم. البته من اگر قرار باشه دمپختک بپزم به همین شیوه عمل می‌کنم و برنج رو از همون ابتدا داخل قابلمه می‌ریزم. :) بد هم نمیشه و نتیجۀ خوبی میده.
.
دربارۀ داستانک هم تا اواسطش خوب بود. جزئیات خوب بیان شده بود. لحن خوب بود. ولی از رفتم آشپزخانه دیگه جنبۀ خاطره‌گویی پیدا کرد. درواقع حس کردم فقط دارین تمومش می‌کنین بره.:)) 
پاسخ:
بح بح چه مرد کدبانو نه ببخشید سرآشپزی : )))) 

جدی اینطور نشون میداد؟! چه جالب!
برای دست گرمی خوب بود دیگه 😁 
:| اصلا جذابیت نداشت اصلا تازگی نداشت اصلا ایده پردازی نداشت اصلا به دلمان نچسبید(!)
یه حسی بهم میگه انقد خسیس بودین که خاطره _ ای که فقط ادبی چاشنیش کردین _ هم یه خاطره عمومی انتخاب شده
پاسخ:
بد می کوبینا 😂
در هر صورت ممنونم که به چشاتون زحمت دادین و نقد کردین : )

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">