`

سه گانه :دی +بعدا نوشت


۱- دیروز خانمی اومده بود و می گفت پسرم از مهد می ترسه و هر کاری می کنم نمیاد. برای سال بعد که می خواد بره مدرسه نگرانم.

اومده بود بپرسه چجوری پسرشو تشویق و ترغیب کنه.


تقریبا یک ساعت بعد از رفتن اون خانمی مادر و فرزندی از جلوی در مهد عبور کردن. من و مدیرمون سرگرم کارای خودمون بودیم که شنیدیم مامانه به بچه ش می گفت نرو توو می زننت --____--

اولش هر دو تامون خندیدم ولی بعد خانم ه گفتن همین کارا رو می کنن و همین چیزا رو میگن که بچه از مهد فراریه :|


۲-اون بچه ای که قرار بود باهاش دیکته کار کنم نمیاد یعنی فعلا نیومده. نه به اون هول و ولایی که مامانه داشت و نگران آینده درسی پسرش بود و نه به این بی خیالی. حتی گوشی شونم جواب نمیدن : ))))


۳- امروز از طرف شهرداری قراره جشنی برگزار بشه و مسئولین منطقه مون زنگ زدن به مدیر مهد ما و چند تا از مهدای منطقه تا اگر می تونن تعدادی از پرسنلشونو بفرستن برای کار با بچه ها (از هر لحاظ) من و یکی دیگه از همکارام قراره بریم. 

لطفا برامون دعا کنید.


بعدا نوشت: تجربه هیجان انگیزی بود ^_^ 

اینکه در کنار بچه ها، کوچولو و هم سنشون بشی و به فکر نگاه های اطرافیان نباشی و با خیال راحت بچگی کنی، بنظرم بزرگترین موهبتیِ که خدا بهم ارزانی داشته. 

خدایا شکرت : )


۱۱ نظر
باران ...
۱۳ شهریور ۱۶:۱۷
بلاهاش؟؟!

باهاش نیست ؟:دی 


بعد ۲ شاید اتفاقی براشون افتاده از کجا معلوم ؟


۳ موفقیات رو افزون الهی  🙏🤗

پاسخ :

چرا چرا همونه.
این پستو توی اتوبوس نوشتم و بعد از ارسالش آنتن گوشیم پرید.
تا نتم بالا بیاد زمان برد و منم رسیدم به مقصد. بقیه شو هم که در جریانید : ))

نمیدونم والا. ان شاءالله سلامت باشن ولی خب همون روزی که مامانش اومده بود می گفت پسرم خیلی دیر از خواب بیدار میشه و نمی تونم ساعت نُه بفرستمش ولی سعی مو می کنم. 

ممنونم واران جان ❤❤❤
بابای نرگس
۱۳ شهریور ۱۶:۲۲
موفق باشید....

پاسخ :

تشکر.
ŇãşíМ ĶĥăŅŭМ
۱۳ شهریور ۱۶:۴۷
ان شاء الله خیر باشه و مثل همیشه موفق باشی :)

پاسخ :

نسیم ❤❤ خیلی عزیزی ولی لواشکمو بده :|
حوا ...
۱۳ شهریور ۱۶:۴۹
فکر کن محبوبه‌مون بچه‌ها رو بزنه :| می‌شه مگه؟!

پاسخ :

هوم چرا نشه : ))))))))
DeL Nevis
۱۳ شهریور ۱۹:۳۰
1- این بچه که از مهد می ترسه وای به حال دکتر رفتنش 😂😂

2- شاید اتفاقی افتاده خب :|

3- به به ان شا الله کارای بزرگتر :)) ان شا الله تیم ملی نی نی ها رو راه اندازی کنین :))

پاسخ :

۱- خخخخ واقعا

۲- آقا اینجوری میگید استرس می گیرم خو

۳- 😂 ممنونم جناب
ار کیده
۱۳ شهریور ۲۰:۱۰
واقعا یه موهبته ... قدرشو بدون :)*

پاسخ :

^_^ الحمد الله رب العالمین
ŇãşíМ ĶĥăŅŭМ
۱۳ شهریور ۲۲:۳۶



فردا شب ، شب تولد خواهر وسطیمه.. 
 فردا عصر میخوام برم سمت حرم براش خرید کنم .. 
اگه تونستی هماهنگ کن بیا اون سمتا(همون سمتی که همیشه میام)  
که لواشکتو بدم کچلم کردی :/

+ چه غلطی کردم گفتم یکی از دوتا لواشکو خوردم اولش که فک می کردی فقط یه دونه بوده خیلی خوشحال بودی :/ (تجربه شد :| )

پاسخ :

بسلامتی و دل خوش
مبارک باشه
خدا عمر با برکت بهش بده : )

نچ بلد نیستم 😛
من که ندیدم کچل بشی
وقتی شدی اونوقت بیا واسه مذاکره 😁

اِدیوونه این چه حرفیه 
ولی خب نمیشه م روی حرف تو حرف زد پس همون که به خودت نسبت دادی 😁
آره خوشحال بودم چون نمیدونستم قبلش یکی به مالم دستبرد زده بچه پر رو
اگه می گفتی آرین خورده انقدر نمی سوختم که پشت تلفن گفتی خودت خوردیش 😒😬

باران ...
۱۴ شهریور ۱۳:۰۲
عنوان پستت منو یاد واکسیناسیون /واکسن بچه ها و بزرگسالان  میندازه :|:))
سه گانه :دی 


تجربه هات شیرین🤗

پاسخ :

:دی عجب!

فدای شوما : )
عاشق بارون ...
۱۴ شهریور ۱۵:۲۴
کار کردن با بچه‌ها خیلی انرژی از آدم می‌گیره! ولی در عوض همون‌قدر هم انرژی به آدم می‌ده! :)

پاسخ :

تکبییییییر : ))
دقیقا موافقم ^_^
لوسی می
۱۵ شهریور ۰۸:۴۴
شغلت خیلی هیجان انگیزه ^_^

پاسخ :

قابل نداره؟ : )))))))
منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۱۵ شهریور ۱۶:۲۳
شغل خوبی داری:-))) مربی مهد بودن خیلی خوبه

پاسخ :

^_^ ممنونم حورا
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
درباره من


وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ
لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ
وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان