`

قلم بهرنگ




بالاخره پیداش کردم و آروم آروم دارم سر می کشم.

کتابی که با قصه ی ماهی سیاه کوچولو ش شناختمش.


+به شدت توصیه میشه : )


۲۱ نظر

با یک "معرفی کتاب" دیگر در خدمتتان هستم.



"... بیست سال پیش، کشیش فقیری(فعلا اسمش مهم نیست) عاشق دختر مرد ثروتمندی شد. دختر هم عاشق او شد و با وجود مخالفت همه ی آشنایانش با او ازدواج کرد. بلافاصله بعد از این ازدواج، تمام بستگان دختر او را طرد کردند. دو سال نگذشته بود که این زوج عجول هر دو مردند و کنار هم زیر یک سنگ قبر دفن شدند. من قبر آن ها را دیده ام. این قبر جزئی از محوطه ی سنگ فرش قبرستان بزرگ یک کلیسای جامع قدیمی دلگیر و دودآلود در شهر صنعتی و پرجمعیتی در شر است. حاصل این ازدواج دختری بود که از ابتدای تولد بی کس و تنها ماند. تقدیر با او سر ناسازگاری گذاشت... درست مثل برفی که امشب نزدیک بود مرا گرفتار کند. این موجود بی کس از خانه ی اقوام ثروتمند مادرش سر درآورد. زن دایی اش او را بزرگ کرد...دیگر اسم ها را هم می گویم... اسم زن دایی اش خانم رید بود، ساکن گیتسهد. یکه خوردید... صدایی شنیدید؟ شاید موشی از تیر های سقف کلاس مجاور بالا می رود. قبل از اینکه بدهم آنجا را تعمیر و بازسازی کنند، انبار علوفه بود انبارها هم که معمولا پر از موش هستند. خب، برگردیم سر بقیه داستان. خانم رید ده سال آن کودک یتیم را نگه داشت. نمی دانم دخترک با او خوشبخت بود یا نه، چون هیچ وقت کسی چیزی به من نگفته است، اما بعد از ده سال دختر را به جایی فرستادند که شما می شناسید... منظورم مدرسه ی لووود است که شما هم چند سالی در آن اقامت داشتید. او در آنجا خوب پیشرفت کرد و از شاگردی به معلمی رسید. درست مثل خودتان... واقعا برایم عجیب است که سرگذشت شما دو نفر این قدر با هم وجه اشتراک دارد... بعد مدرسه را ترک کرد و معلم سرخانه شد.باز هم سرنوشتتان مثل هم است. آموزش بچه ای را بر عهده گرفت که تحت سرپرستی شخصی به نام آقای راچستر بود."(338-339)


+جین ایر/شارلوت برونته/ترجمه نوشین ابراهیمی/نشر افق


++متن پشت جلد کتاب:

شارلوت برونته رمان جین ایر را که ریشه در زندگی خودش داشت، در سی و سه سالگی منتشر کرد. این رمان از همان زمان یکی از معروف ترین و محبوب ترین آثار انگلیسی زبان شد.

از جین ایر نمایشنامه، اپرا و هفت فیلم سینمایی ساخته شده است.

شارلوت در سال 1855 در حالی که فقط 38 سال داشت و تولد اولین فرزندش را انتظار می کشید، درگذشت.



+++وقتی تیتر رو تایپ می کردم حس مجری برنامه کتاب محور رو داشتم :d

۱۹ نظر

یک جرعه از کتاب...


"گاهی اوقات منطقِ ساده بچه ها خیلی درست تر از منطقِ پیچیده ی ماست..." 

رهش / رضا امیرخانی
۱۲ نظر

تاثیر نوشتن


اگر شما بدانید چه می خواهید، حتما آن را به دست می آورید.


کتاب "بنویس تا اتفاق بیفتد"

دکتر هنریت آن کلاوسر

۰ نظر

تکه تکه (۳)


کسی بود که مدام به حسرت می گفت: کاش زودتر زاده شده بودم. کاش پیامبر را دیده بودم. کاش به خدمت رسول رسیده بودم.

جوانمرد به او گفت: هنوز هم روزگار رسول خداست و هنوز هم عصر پیامبر است. اگر روز را به شب آری و کسی را نیازرده باشی، آن روز تاشب با پیامبر زندگی کرده ای، ولی اگر هزار نماز کنی و هزار حج بگزاری و کسی را بیازاری، نه خدا تو را دوست خواهد داشت و نه پیامبرش، و هیچ اطاعت از تو مقبول نخواهد بود.


روایت ششم از کتاب "جوانمرد نام دیگر تو"

به قلم عرفان نظر آهاری 

۰ نظر

تکه تکه (۲)


روزی مردی، پرسید: نشان جوانمردی چیست؟ جوانمردا، بگو تا ما هم مردی مان را جوانمردی کنیم!

جوانمرد گفت: کمترین نشان، آن است که اگر خدا هزار کرامت با برادر تو کند و یکی با تو، تو آن یکیِ خودت را هم برداری و روی هزار تای برادرت بگذاری!

مرد گفت: وای بر ما که از مردی تا جوانمردی، هزار گام است و ما هنوز در گام نخستیم.


روایت پنجم از کتاب "جوانمرد نام دیگر تو"

 به قلم عرفان نظرآهاری

۰ نظر

تکه تکه (۱)


عالِم، هر بامداد که بیدار می شود، در جستجوی علم است؛ می رود تا علمش را افزون کند.

زاهد هر بامداد که بلند می شود در جستجوی زهد است؛ می رود تا زهدش را زیاد کند.

اما جوانمرد هر بامداد که بر می خیزد در جستجوی عشق است؛ می رود تا دلی را شاد کند.


روایت یکم از کتاب "جوانمرد نام دیگر تو"

به قلم عرفان نظر آهاری

۰ نظر

چکیده ای از کتابِ...


دیگر نیمه های اسفند بود؛ اما هنوز برف روی زمین ها آب نشده بود و هوا سوز و سرمای خودش را داشت. زن ها مشغول خانه تکانی و رُفت و روب و شست و شوی خانه ها بودند. اما هر کاری می کردم، دست و دلم به کار نمی رفت. آن روز تازه از تشییع جنازه ی چند شهید برگشته بودم، بچه ها را گذاشته بودم خانه و رفته بودم صف نانوایی و مثل همیشه دم به دقیقه می آمدم و به آن ها سر می زدم. بار آخری که به خانه آمدم، سر پله ها که رسیدم، خشکم زد. صدای خنده ی بچه ها می آمد. یک نفر خانه مان بود و داشت با آن ها بازی می کرد. پله ها را دویدم. پوتین های درب و داغان و کهنه ای پشت در بود. با خودم گفتم: "حتما آقا شمس الله یا آقا تیمور آمدند سری به ما بزنند. شاید هم آقا ستار باشد." در را که باز کردم، سر جایم میخ کوب شدم. صمد بود. بچه ها را گرفته بود بغل و دور اتاق می چرخید و برایشان شعر می خواند. بچه ها هم کیف می کردند و می خندیدند. یک لحظه نگاهمان در هم گره خورد و بدون اینکه چیزی بگوییم چند ثانیه ای به هم نگاه کردیم. بعد از چهار ماه داشتیم دوباره یکدیگر را می دیدیم. اشک توی چشم هایم جمع شد. باز هم او اول سلام داد و همان طور که صدایش را بچه گانه کرده بود و برای خدیجه و معصومه شعر می خواند گفت: "کجا بودی خانم من، کجا بودی عزیز من. کجا بودی قدم خانم؟!"

از سر شوق گلوله گلوله اشک می ریختم و با پر چادر اشک هایم را پاک می کردم. همان طور که بچه ها بغلش بودند، رو به رویم ایستاد و گفت: "گریه می کنی؟!"

بغض راه گلویم را بسته بود. خندید و با همان لحن بچه گانه گفت: "آها، فهمیدم. دلت برایم تنگ شده؛ خیلی خیلی زیاد. یعنی مرا دوست داری. خیلی خیلی زیاد!"

هر چه او بیشتر حرف می زد، گریه ام بیشتر می شد. بچه ها را آورد جلوی صورتم و گفت: "مامانی را بوس کنید. مامانی را ناز کنید."

بچه ها با دست های کوچک و لطیفشان صورتم را ناز کردند.

پرسید: "کجا رفته بودی؟!"

با گریه گفتم: "رفته بودم نان بخرم."

پرسید: "خریدی؟!"

گفتم: "نه، نگران بچه ها بودم. آمدم سری بزنم و بروم."

گفت: "خوب، حالا تو بمان پیش بچه ها، من می روم."

اشک هایم را دوباره با چادر پاک کردم و گفتم: "نه، نمی خواهد تو زحمت بکشی. دو نفر بیشتر به نوبتم نمانده. خودم می روم."

بچه ها را گذاشت زمین. چادرم را از سرم در آورد و به جا رختی آویزان کرد و گفت: "تا وقتی خانه هستم، خرید خانه به عهده ی من."

گفتم: "آخر باید بروی ته صف."

گفت: "می روم، حقم است. دنده ام نرم. اگر می خواهم نان بخورم، باید بروم ته صف."

بعد خندید. داشت پوتین هایش را می پوشید. گفتم: "پس اقلّاً بیا و لباس هایت را عوض کن. بگذار کفش هایت را واکس بزنم. یک دوش بگیر."

خندید و گفت: "تا بیست بشمری، برگشته ام."

خندیدم و آمدم توی اتاق. صورت بچه ها را شستم. لباس هایشان را عوض کردم. غذا گذاشتم. خانه را مرتب کردم. دستی به سر و صورتم کشیدم. وقتی صمد نان به دست به خانه برگشت، همه چیز از این رو به آن رو شده بود. بوی غذا خانه را پر کرده بود. آفتاب وسط اتاق پهن شده بود. در و دیوار خانه به رویمان می خندید.



+ بخشی کوتاه از کتاب "دختر شینا" خاطرات قدم خیر محمدی کنعان

نویسنده: بهناز ضرابی زاده


++ نوش روحتون ^_^

۷ نظر

اِندِ خوشبختی


شدم مثل بچه ای که تازه خوندن و نوشتنو یاد گرفته ^_^

یا اون فسقلی که تا یه پولی از بزرگترش می گیره سریع میذاره تو جیبش تا روز بعد خوراکی خوشمزه ی سوپری محله شو بخره. با این تفاوت که خوراکی من شکممو سیر نمی کنه بلکه روح تشنمو سیراب می کنه.


انقدر تو رفت و آمدم سر به زیرم که بعد از چند روز طی کردن مسیر مهد تا خونه، اصلا متوجه کتابفروشیِ تازه تاسیسِ محله مون نشده بودم. همونی که آقای "ه" مسئول کتابفروشی حرم نوید افتتاحشو داده بود و اصلا و ابدا فکرشم نمی کردم که جایی قرار داشته باشه که هر روز از کنارش بگذرم. 


روزی که پولی دستم میاد سریع به فکر خرید کتاب مورد نظرم میفتم و دوست دارم زودتر بگیرم و بخونمش ولی گاها با نگاه های تند و سرزنش گرانه ی اطرافیانم مواجه میشم. (آخرش مجبور میشم دوباره برای ثبت نام تو یه کتابخونه ای اقدام کنم.)


نت روزانه ای که می خرم کفاف آپلود کردن عکسامو نمیده پس بازم به بردن نام کتاب و نویسنده ش بسنده می کنم :d


کتاب "دختر شینا" خاطرات قدم خیر محمدی کنعان

(همسر سردار شهید حاج ستار ابراهیمی هژیر)

از: بهناز ضرابی زاده


+به زودی برش هایی از کتاب "دختر شینا" رو به اشتراک میذارم.

و من الله التوفیق : )  

[دلم برای این تک جمله ای که آخر پست هام میذاشتم تنگ شده بود ^_^]

۱۳ نظر

یه خطی های دلنشین


سکوت طلاست حتی اگر نقره از دهان آدم ببارد.


کتاب "داستان های نیستان و دیگرستان" 

 سید مهدی شجاعی

۱۲ نظر
درباره من
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ
لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ
وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان