`

پست ثابت


سلام.

با تمااااام احترامی که به تک تکتون دارم ولی برای مدتی می خوام کامنتدونی مطالبم بسته باشه. 

نه اینکه خدای نکرده مهر سکوت رو به لبهاتون بزنم نه! خدا منو نبخشه. ولی چند وقتیه نسبت به خوندن مطالبم و کامنت گذاشتن شما بزرگواران عذاب وجدان دارم و از اون طرفم نمی تونم خاطراتمو ثبت نکنم. پس قسمت"تماس با من" رو باز گذاشتم تا پل ارتباطی مون باشه.

پس فعلا با این وضع کنار بیاین : )

۲۴ آذر


خدایا شکرت یکی رو گرفتی ولی به جاش یکی دیگه رو دادی*"

همه منتظر چنین روزی بودیم. بلاخره بعد از یک سال و سه ماه خونه ی عمو رضا رنگ شادی رو به خوش گرفت. بلاخره کوچولو به دنیا اومد و قراره بعد از برادر مرحومش، بشه پسر اون خانواده و عزیز کرده ی بی بی. مثل کسی که منتظر مسافرش باشه، منتظرش بودیم. لحظه به لحظه آمار بیمارستان و زن عمو رو از بقیه و اطرافیانش می گرفتیم و لحظه شماری می کردیم تا زمان ملاقات برسه و ببینیمش. ولی وقتی به عنوان اولین نفر وارد اتاقش شدم فقط خودشو دیدم. بدون حضور نی نی کوچولو. گفتن زردی داره و تو دستگاهه. (امیدوارم زودتر خوب بشه و تا شب یلدا که همگی خونه بی بی جمع میشیم، وجود مهمون عزیزمون گرما بخش محفل کوچیکمون باشه. [چهل نفر کمه نه؟ : ))) ]



قرار بود دیروز بریم ولی هوا سرد بود و از طرفی مادرم کارهای عقب افتاده داشتن و به امروز موکول شد. بعد از تایم ملاقات از بقیه خدافظی کردیم و راهیِ حرم امام رئوف شدیم. تو مسیر از مادرم خواهش کردم اینبارم خودشون تنها زیارت کنن و بعد از بازرسی، من ازشون جدا بشم ولی هیچ جوره قبول نمی کردن. اصرارام بی فایده بود. می تونستم به خواسته شون توجه نکنم و مسیر خودمو برم ولی من این زیارتو قبول ندارم. نه من، بل امام هم قبول نمی کردن. بیخیالش شدم. اذن دخولو خوندیم و وارد حرم شدیم. بعد از بازرسی، یهو خودشون برگشتن و گفتن یه ساعت دیگه همینجا منتظرتم. خوشحال شدم و دستشونو بوسیدم و راهمو به سمت مسجد گوهرشاد کج کردم. به نظر من هوای گوهرشاد با بقیه ی جاهای حرم فرق می کنه. اگه قبلن می گفتم صحن فقط انقلاب که تماما رو به آقایی، اینبار میگم نماز فقط گوهرشاد ^_^ [ به نیابت از همه ی رفقای وبلاگی نماز زیارت خوندم. باشد که مقبول درگاه باری تعالی قرار بگیره و حاجت روا بشید. ]

+صحن گوهرشاد_ مسجد گوهرشاد ^_^

+صحن دوستداشتنی انقلاب ^_^

*فرموده ی خان داداش.

۱ موافق ۰ مخالف

کاردستی


سرگرمی دوست داشتنی ^_^

من مابین ورقه های مقوا و قیچی ^_^



!!!!!


نمیدونم چرا نمی تونم مثل سابق تو وبلاگم از روزام بگم!

از اتفاقای باحال و حال خوب کنی که خیلی راحت برای بقیه تعریف می کنم ولی وقتی نوبت به اینجا میرسه، زبونم بند میاد و دستم نمیره برای تایپ کردنشون!


۱۵ نظر

کمی غرغرانه :|


در روایات داریم (البته دقیق یادم نیست داریم یا نه!) بده همسایه تونو نخواین! ولی خب... خدایا من با این سردرد چه کنم؟ کاش حداقل بعدازظهر بیدارش می کردی نه الان... 

۸ نظر

دلتنگی از نوع دوستداشتنیش


روز جهانی کودک
+
تلویزیون

+ روز گذشته کمی ناخوش احوال بودم و نتونستم برم.
دلم برای محمدطاهای شر و شیطون تنگ شده یا حتی مهلایِ گیسو بافته ی عروسکی که وقتی سوره ها یا حدیثا رو می خونه جییییغ میکشه ^_^ یا نازنین زهرای احساساتی که دَم به دقیقه خودشو میندازه تو بغلم یا زینب دو و نیم ساله با اینکه خیلی خواستنیه ولی اصلا و ابدا به کسی رو نمیده و خیلی زود جوابتو میده :|
دل کوچیکم برای همه شون تنگ شده.
۱ نظر
درباره من
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ
لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ
وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان