آشنایی با برخی از اصطلاحات مشهدی : )

مشهدی      عوامانه
   👇              👇
نارنجک : نان خامه‌ای
اِشکاف : کمد
کُخ : سوسک، حشره‌ی نسبتا بزرگ، کِرم مثال : کُخ نریز : کِرم نریز، اذیت نکن
یاد داشتن : بلد بودن
سَرکُن : مدادتراش
میلان : کوچه
مغز ِ مدادفشاری : نوکِ مدادفشاری
سیخ ِ ماهی : تیغ ِ ماهی
پَلَخمون : یک وسیله‌ی وای شکل از چوب که یک کِش یا لاستیک به انتهایش وصل است و با آن می‌توان سنگ پرتاب کرد. ( برای زدنِ گنجشک!)

خونه ی مادر بزرگه هزار تا قصه داره


از در سالن که رد شدم و اومدم تو حیاط با این صحنه رو به رو شدم👇

ببینید و راضی باشید : )

                           

ببینید چه مرتب و ردیف هم قرار گرفتن ^_^

حیف بود اگه عکس نمی گرفتم : )

قرعه کشی از نوع بانوچه شون اینا : ))


بانوچه ی مهربونمون قراره یه قرعه کشی راه بندازه و به چند نفر از دوستانی که در ختم قرآنی شرکت کردن و اسمشون دربیاد جایزه بده.

منم جایزه دوست : ))) دعا کنیم اسمم در بیاد خخخخ

اطلاعات بیشتر اینجا

دعا یادتون نره هااا خخخخ

هر آن که با تو وصالش دمی میسّر شد... میسّرش نشود بعد از آن شکیبایی


تموم شد!

به یک چشم به هم زدنی رسیدیم به سی ام ماه مبارک رمضان.

از سال نود به این طرف، هر سال بلا استثنا اتفاقای بدی تو این ماه می افتاد و کل خانواده رو نگران خودش میکرد. قبل از رسیدنش می گفتیم «امسال، چه خوابی برامون دیدی؟» روزایی که همه مون ناراحت بودیم و شاید کل خوشیمون تو ماه مبارک به تعداد انگشتای دو تا دست هم نمی رسید. افطار هایی که خان داداش بغض می کرد و بعد از خوردن چند لقمه ای با چشای به خون نشسته ش از زور خود خوری که مبادا چشاش بارونی بشه و ما بیشتر ناراحت نشیم، میرفت بیرون و بعد از یکی دو ساعت بر می گشت خونه. روزایی که مامان نگران بود و هر روز تعداد روزهای گذشته رو می شمرد و منتظر چشم به در می دوخت تا خبری برسه ولی دریغ از یه زنگ، یه خبر.

+چقدر سخته فکر کردن به گذشته و حرف زدن در موردش. حس می کنم همین الان اتفاق افتادن. داغِ داغ... تازه ی تازه...

خدا رو شاکرم دوباره فرصت اینو پیدا کردم که یک ماه رمضان دیگه م در کنار خانواده ی دوست داشتنی و پر مهرم به پایان برسونم و دلم بگیره از اینکه شاید حس و حال یک مادری مثل حس و حال مادر من در رمضان های گذشته، و یا برادری مثل برادرم این رمضان رو هم با بغض سپری کرده باشه.

باید خوشحال باشم از اینکه دیگه جنازه طور تو اتاق نمی افتم، مشکل معده م برطرف میشه، سرگیجه هام، بی حالی و کسلی و هر اتفاق دیگه ای که بدنمونو تحت تاثیرش قرار میده رخ نمیده. اما...

اما چرا خوشحال نیستم؟چرا بغض کردم؟

دلم برای سحراش تنگ میشه.برای سومین سحرش که همه خواب مونده بودیم و با صدای اذان صبح، بیدار شدیم. که دیگه منو خان داداش سحرا نخوابیدیم و گوشیامونم کوک کرده بودیم. دلم برای ربناهای دم افطارش، دعای قبل از اذان مغربش، برای افطاراش، برای شُله و حلیم دم افطار و اون بوی مست کننده ش، برای زولبیا و بامیه هاش ^_^ (شکمو ام خودتونید :دی) برای دورهمی هامون، برای شب گردیاش، برای... دلم برای رمضان و شب قدر و حرم تنگ میشه.


امسال یکی از بهترین رمضان های عمرمو سپری کردم. پر از خیر و برکت، پر از خوشی، پر از حس با هم بودن.

خدایا شکرت : )


+بخش هایی از دعای حضرت سجاد در وداع با ماه رمضان/ صحیفه سجادیه

درود بر تو، چقدر محو کننده و نابود سازنده ی گناهان و چقدر پوشنده ی عیبهای گوناگون بودی.

درود بر تو چه بسیار بدی و گرفتاری که به سبب تو از ما بر گشته و روی گردان شده، و چه بسیار خیر و نیکی که به وسیله ی تو بر ما سرازیر و روان گشته است.

بار خدایا بر محمد و آل محمد درود و رحمت بفرست و برای ما مثل و مانند اجر کسی را که تا روز قیامت آن ماه را روزه بگیرد و یا اینکه در آن ماه برای تو بندگی و عبادت کند، بنویس.


± طاعت و عبادات تون قبول درگاه حق ان شاءالله : ))

آخر هفته...


واسه شما هم از این دست تبلیغات میاد؟

به درد من که نمی خوره! گفتم بذارم اینجا شاید یکی دو نفر استفاده کنن! :دی


‏"اخر هفته با کلی فیلم در لنز

دوازده قسمت اول عاشقانه،جکی،سریال در سرزمین بد و...

لینک دانلود رایگان اپلیکیشن

http://i3l.ir/getlenz"


+اینجا رو هم بخونید.

با تشکر از جناب دچار!


بعدانوشت: امسال هدفم از راهپیمایی روز قدس، دیگه امر رهبری نبود. با شناخت رفتم. دیگه با علم به اینکه هر چیزی رو که قبلا شنیدم و درباره صحت و سقمش تحقیقم نکرم، واقعیت نداره و چه بسا از اهداف شوم اسرائیل ملعون نیز هست.


تشکرجات: مرسی شهردار و شهرداریمون. امروز هوا بسیار بسیار گرم بود. تو مسیر راهپیمایی با ماشینی که اسمشو نمیدونم اقدام به آب پاشی، گلاب پاشی(*_*)، شیلنگ آب پاشی و در کل با هر وسیله ای که میشد رو مردم آب می ریختن و خنکشون می کردن.


اولین ها: امروز برای اولین بار از باب الجواد وارد حرم شدم. خیلی حس خوبی داشتم. بعد از دو مرحله بازرسی اولین کاری که کردم رفتم کنار حوض بزرگش نشستمو، شیر آبو باز کردم و مشت، مشت تو صورتم آب می پاشیدم.

(‌تف به ریا) چون تا تجدید وضو کنم و برسم به صحن انقلاب و برای نماز حاضر بشم، داخل رواق ها و مکان های نزدیک به ضریح پر شده بود و در ها رو بسته بودن... از رو اجبار رفتم تو صحن، مثل خیل عظیمی که مثل من، از جا مانده های کولر دوست بودن، رو فرشهای داغ و زیر آفتاب سوزان و حتی تبخیرکننده اقامه نماز کردیم...


بد بیاری پشت بد بیاری!!


دیشب، افطاری خونه خان عمو دعوت بودیم. افطاری عمو گره خورده با شب بیست و هفتم ماه مبارک همان طوری که همه میدونن شب نوزدهم و بی بی به هم گره خوردن. اینا اصل موضوع نیستن. اصل مطلب دقیقا از وقتی شروع شد که ظرف های افطار رو دوره کرده بودیم و قصد شستنشون رو داشتیم. اصولا چند نفر ظرفا رو کف میزنن (کف مالی خودمون) چند نفری هم آبکشی میکنن. من تقریبا جزو گروه دومم اونم فقط به خاطر خنکای آب سرد هست، برام تابستون یا زمستون هم فرقی نمیکنه.

با مستاجر عموم، ظرفا رو آبکشی می کردیم و حین شستن، گه گاهی هم آب بازی می کردیم که ناغافل وقتی برای بار چندم رو صورتم آب میپاشه، فراموش میکنم چاقو تو دستمه و... تیزی چاقو شصتمو نوازش میکنه. منم که انگاری زخم شمشیر خورده باشم اولش یه (هییین) ه بلند سر میدم و بعد در به در دنبال چسب زخم؛ آخرشم انقدر دستمو زیر آب گرفتم تا خونش بند اومد و به چسب زخم نیازی پیدا نکرد.

دومین بد بیاری من اونجاست که دورهم نشسته بودیم و در مورد کلاسهای بافت مو صحبت می کردیم، اینکه چند ماهه ست و شهریه ش چقدره و اینا که یهو هوس بافتن موهام به سرم میزنه و از زن عمو کوچیکه می خوام که جلو موهامو به صورت تل ببافه.
نمیدونم از کی دیگه پشتیِ گل گوشم که اول اسمم به صورت لاتین هست از گوشواره جدا میشه و وقتی موهامو باز می کنم که آماده برای بافتن بشه، گل گوشم میفته و تازه متوجه میشم که پشتیش نیست.


                           

    اصل عکس که درسته! ولی این چرا چپه افتاده؟ o_0

اون که پیدا نشد هیچ، نزدیک بود حلقه ی نازنینمم گم بشه!! اصن یه وضی :دی به قول مامانم خوبه خودمو گم نمیکنم :||

کلا دیشب رو دور شانس بودم -_-  : )))


+ دیشب وقتی خان داداش از باشگاه اومد دقیقا شبیه این ایموجی 😀 نگاش می کردم!

 فکر کنم خُل شدم! آخه دیدن نبض گردن داداش کوچیکه وقتی یک گوشه از هال دراز کشیده و منتظر درد دندونش کمتر بشه، ذوق زدگی داره؟! آخه خیلی محکم می کوبید یعنی با شدت میزد :دی

خدایا شکرت ^_^


چ مثلِ...


*نمی توانم برایش مستخدم بیاورم!

مامان به او گفت: «شما می دانید این دختر که می خواهید با او ازدواج کنید چطور دختری است؟ این، صبح ها که از خواب بلند می شود هنوز رفته که صورتش را بشوید و مسواک بزند، کسانی تختش را مرتب کرده اند، لیوان شیرش را جلو در اتاقش آورده اند و قهوه آماده کرده اند. شما نمی توانید با مثل این دختر زندگی کنید، نمی توانید برایش مستخدم بیاورید این طور که در خانه اش هست.» مصطفی خیلی آرام گوش داد و گفت: «من نمی توانم برایش مستخدم بیاورم، اما قول می دهم تا زنده ام، وقتی بیدار شد تختش را مرتب کنم و لیوان شیر و قهوه را روی سینی بیاورم دم تخت.»

+ آمارها رو کاری ندارم! اینجا، چه تعداد از آقایون به قول و قرارایی که هنگام خواستگاری میدن یا دادن، پایبندن؟


*چه کار کردید که غاده شما را ندید؟

دو ماه از ازدواج غاده و مصطفی می گذشت که دوستِ غاده مسئله را پیش کشید: «غاده! در ازدواجِ تو یک چیز بالاخره برای من روشن نشد. تو از خواستگارهایت خیلی ایراد می گرفتی، این بلند است، این کوتاه است... مثل اینکه می خواستی یک نفر باشد که سر و شکلش نقص نداشته باشد. حالا من متعجبم چطور دکتر را که سرش مو ندارد قبول کردی؟» غاده یادش بود چطور با تعجب دوستش را نگاه کرد، حتی دل خور شد و بحث کرد که «مصطفی کچل نیست، تو اشتباه می کنی.» دوستش فکر می کرد غاده دیوانه شده که تا حالا این را نفهمیده. آن روز همین که رسید خانه در را باز کرد و چشمش افتاد به مصطفی؛ شروع کرد به خندیدن. مصطفی پرسید: چرا می خندی؟ و غاده چشم هایش از خنده به اشک نشسته بود، گفت: «مصطفی، تو کچلی؟ من نمی دانستم!» و آن وقت مصطفی هم شروع کردن به خندیدن و حتی قضیه را برای امام موسی هم تعریف کرد. از آن به بعد آقای صدر همیشه به مصطفی می گفت: «شما چه کار کردید که غاده شما را ندید؟»


                                      


سال ها از روزی که سرانجام چمران در این زمین آرام گرفت می گذرد و این بار غاده داستانی از تاریخ این سرزمین روایت می کند؛ داستان «مرد صالحی که یک روز قدم زد در این سرزمین به خلوص.»

نیمه پنهان ماه... چمران به روایت همسر شهید.

۳۱ خرداد سالگرد شهادت دکتر مصطفی چمران.

برای مطالعه بیشتر اینجا را بخوانید. : )

شاد بودن هنر است ... شاد کردن هنری والاتر


«دلیل اینکه نمی خندید، آن نیست که پیر شده اید؛ شما پیر می شوید، چون نمی خندید.» لوئیز هی

سوال!
چقدر به این فرمول اعتقاد دارین که:
شادی اگر تقسیم شود           دو برابر می شود!
غم اگر تقسیم شود                نصف می شود!
؟؟

اصلا چقدر آدم شادی هستین؟ چقدر برای شادی دیگران تلاش می کنید؟


+عنوان از «ابو سعید ابو الخیر»

اینجانب، طفلی در صندوق بودم که والدینم منو از تو رودخونه گرفتن و پرورش دادن!


تو هال نشسته بودم و داشتم به همراه خانواده (فقط مامانم -_- خخخ) خلیل کبابی رو میدیدم. به اونجا رسید که وقتی خلیل کبابی تو ماشینش نشسته بود و به پلاک رو آینه جلو ماشین دست کشید به یاد پلاک چهار قلی افتادم که پارسال پدرم از کنار حرم حضرت معصومه خریده بود. میدونستم کجاست واسه همین رفتم تو کشوهای میز تی وی دنبالش گشتم. سرم همینطور پایین بود و یکی یکی خرت و پرتا و کاغذا رو در می آوردم که یهو...

یه نگین عقیق ریزه میزه و خوشکل نگاهمو بطرف خودش کشوند. اصلا یادم رفت دنبال چی میگشتم. نگینو از تو کشو در آوردم و گرفتم جلو چشام و با لبخند بهش نگاه میکردم. هیچ وقت انگشتری با نگین خاصی نداشتم. جز حلقه م چیزه دیگه ای هم انگشتم نمی کنم. نگینو گرفتم سمت بابایی و با علم به اینکه عقیقه ازشون پرسیدم که هست یا نه؟ نگینو گذاشتم کف دستشونو از اونجایی که اینو خودشون خریدن با یک نگاه حرفمو تایید کردن و آخرشم چون از نقشه شومم با خبر بودن گفتن بذارم سر جاش.

کل ذوقم پرید!!

از اون موقع تا الان که ساعت 00:40 دقیقه بامداد هست یه گوشه بغ کردم و دارم به این نتیجه میرسم که یحتمل منو از پروشگاهی، سبد روان تو رود نیلی، جایی گرفتن و ایضا خارج کردن. به هر کدوم از داداشام انگشتر و نگین انگشتری قشنگی دادن ولی به من که رسید یهو وا رسید!!! عجبا!!

+چرا قهر کردن بلد نیستم؟

سر سنگین بودن با قهر کردن فرق داره هاا!

هر وقت دلخوری ای پیش میاد، بعد از اینکه کمی آروم شدم یا آروم شدن با یه روبوسی و کمی گفتمان همه چی حل میشه و میره پی کارش!


الان من قهر لازمم خو! ://

پیشنهاد بکنم؟ :دی



در تمامیِ لحظات زندگی حضور پر رنگ دو چیز تاثیر فراوانی بر انسان میذاره و اگر مفید واقع بشه میتونه نتایج شگرفی در پی داشته باشه؛ و اون دو چیز:
۱- دوست خوب    ۲- کتاب خوب  هست.
خداروشکر هر دو گزینه رو تو زندگیم دارم. اولی حضور دوستانی حقیقی و گاهاً مجازی خوبی چون شماهاست. (بدون تعارف). دومی هم خوندن کتاب هایی ست که انسان رو به فکر وادار میکنه و روش خوب زندگی کردن و زندگیِ خوبی ساختن رو یاد میده! یکی از این کتابا، کتاب "لطفا گوسفند نباشید!" هست. اگه انسان بتونه پله پله با این کتاب همراه بشه، یه دور خودشو مورد خطا و آزمایش قرار میده و میتونه خودشو محک بزنه و چه بسا به مرحله خودسازی هم میرسه. نمیگم «خودسازیِ کامل» چون کامل نخوندمش ولی تا اونجایی که خوندم روش مواجهه با مشکلات و درست زندگی کردن رو آموزش میده. البته اینم تو پرانتز بگم که در وهلهه اول کتب دینی مون قرار دارن، بعد اینها تکمیل کننده این راه یعنی خود سازی اند.

در مقدمه این کتاب آمده ست: این دست نوشته را به عنوان یک کتاب درسی بخوانید، نه برای سرگرمی!
بعد ورق میزنی و این جمله ی زیبا از تئودور پارکر توجه ت رو به خودش جلب میکنه: «کاش دانسته بودم چگونه زندگی کنم یا کسی را یافته بودم که روش زندگی را به من تعلیم دهد.»

خب الان این کتاب هست. یک کتاب روانشناسی کامل برای خودسازی. به قول عطار نیشابوری که می فرماد: گر مرد رهی میان خون باید رفت ... وز پای فتاده سرنگون باید رفت.
پس... بسم الله : )
و من الله توفیق ^_^



+بی ربط نوشت: دوست عزیز! متوجه کامنت خصوصیت در مورد پست قبل «بیچاره اونی که اعضای ما رو بهش اهدا کنن -__-» نشدم. چرا انقدر منفی؟

راستی...
خوشحال میشم اگه کسی این کتاب رو خونده، نتایج و تاثیراتی اگه داشته رو با من و دیگران به اشتراک بذاره : )

شد اونچه که باید میشد.



خیلی وقت بود بهش فکر میکردم ولی با پست آقاگل مصمم تر شدم که ثبت نام کنم. اوایل جرئت انجامشو نداشتم. می ترسیدم. از واکنش خانواده م می ترسیدم. مطمئن بودم اگه با خانواده در میون بذارم، پدرم مخالفت میکنن و مادرم ناراحت میشن واسه همین اینترنتی ثبت نام کردم و درخواست کارت ندادم. تو این یه مورد نمی تونستم و نمی خواستم صبر کنم که شاااااید یه روزی والدینم اجازشو بدن. اصلا شاید اون یه روز نرسه! اگه برام اتفاقی هم بیفته مجبور میشن رضایت بدن یه جورایی تو عمل انجام شده قرارشون میدم. (خدا منو ببخشه)
امشب تو اتاق بودم که مهدی اومد. با حالت پرسشگرانه نگاش کردم که چیشده؟ دیدم یه کارتی رو به سمتم گرفته. دو روز پیش دقیقا شب بیست و یکم زودتر از ما حاضر میشه و میره حرم تا خون بده. تو خانواده ی ما جفت داداشام گروه خونیشون به مامانم رفته [O+] (تو دو مورد بهشون حسودیم میشه، یکیشون همین داشتن بهترین گروه خونی برای خون دادنه 😅)
کارت اهدای عضو! @.@
میگفت همونجا یه فرم گرفتمو پرش کردم به همین آسونی! امروز صبحم رفتم کارت رو تحویل گرفتم.
دیدم جو مناسبه، قضیه خودمم براش توضیح دادم که خبر داشته باشه. هیچ واکنشی نشون نداد و فقط لبخند ژکوند تحویلم داد. آخر سرم کارتی که دستم بود رو گرفت و رفت بیرون 😐
اگه ازم بزرگتر نبود دوسه تا فیلیپینی روش اجرا میکردم که دیگه لبخند تحویلم نده! خب یه چیزی، تشویقی، توبیخی، اه : ))))))

                         

۱ ۲ ۳ . . . ۱۵ ۱۶ ۱۷
به توکل نام اعظمت

خواهم ز خدا که بی ولایم نکند
غرق گنه ام ولی رهایم نکند
یک خواسته دارم از خدای تو «علی»
در هر دو جهان از تو جدایم نکند

------------

عیدتون مبارڪ : )

التماس دعا : )

آخرین نظرات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
پیوندها
Designed By Erfan Powered by Bayan