گاه نوشت های من

گاه نوشت های من



وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ
لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ
وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ

آخرین نظرات
  • ۱ بهمن ۹۷، ۰۹:۲۷ - ŇãşíМ ĶĥăŅŭМ
    :(

قلب شکسته

يكشنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۷، ۰۸:۲۳ ب.ظ


هانیه یکی از چند دختر با محبت کلاسمه

توی کلاسم دو تا هانیه دارم

یکی ساداته و دیگری عام

منظور من دومیه ست

مامانش مریضه :'(

توی خونه ایم که مادر مریض باشه وضع مشخصه :'(


خدایا

تو رو به پهلوی شکسته مادر

با اون لحظه ای که بین در و دیوار بودن

به اشکهای غریبانه علی

قسمت میدم هیچ مادری در بستر بیماری نباشه

آمین


+ بچه ها، دعاش می کنید مگه نه؟

خیلی خیلی دعاشون کنید.

۹ نظر ۳۰ دی ۹۷ ، ۲۰:۲۳
محبوبه شب
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۷ دی ۹۷ ، ۱۵:۱۵
محبوبه شب

حداقل بند آخرو بخونید : )

سه شنبه, ۲۵ دی ۱۳۹۷، ۰۷:۴۷ ب.ظ


فردا جشن سه ماهه داریم، که بچه هامون نشون بدن این چند وقته چیا یاد گرفتن و انگاری توی همه مهدا رسمه! قرار بود اول دی بگیریم ولی سالن پیدا نمی شد یا اینکه برنامه های مدیرمون توی اون روزایی که سالن اوکی بود، نمیومد خلاصه جور نمیشد تا ۲۶ دی که فردا باشه! ( حوایی! تولدت مبارک بالام جان *_* / تبریک تولد خاصیه مگه نه؟ : ))  )


توی این چند وقته فشار زیادی رومون بود اینکه بچه ها رو هماهنگ کنیم که می دونید چقدر کار سخت و طاقت فرساییه.. امان از این فسقلای تخس مگه یه جا بند میشن :/ به هر ضرب و زوری که بود رسوندیمشون ولی بازم استرس داریم (تمامی پرسنل مهد)


+ صبح که از خواب پا شدم وقتی صورتمو لمس کردم متوجه یه زایده ی(یا ضایعه؟! :|) دردناک روی نوک بینیم شدم -_- انگاری یه جوش زیر پوستی به چه بزرگی قراره متولد بشه ://// آخه جوش هم انقدر نفهم :// نمیدونه فردا جشن داریم و مامان و بابای کوچولوهامون قراره بیان :/ اه...


++ شوهر دوستم یه شارژر برام آورده ولی یادش رفته توی مغازه امتحان کنه و خراب از آب در اومده :/ گفته فردا بیار برات عوضش کنم ( بازم مرسی اه.. :/ )


+++ این چند وقته خیلی بد اخلاق شدم (الان باز نسیم میاد و میگه اخلاقت همینجوری بوده -_-  : ))))   ) کلی جیغ جیغ کردم سر کوچولوهام :|| آخه هی شیطنت می کردن، مام وقت چندانی نداشتیم و کلی برنامه داریم واسه جشن که باید انجام بدن :/ 


دیگه...


اهان..

میگن سلامتی تاجیه که فقط اونایی که فاقدشن، میبینن.

برای دوستی از دوستانم دعا کنید

دعا کنید که خدا این تاج سلامتی رو روی سرش قرار بده

برای دلش قرار بخواین که خدا نور محبتشو به دلش بندازه و دل ناآرومشو آروم کنه.

خواهان قرائت یه حمد شِفا رو دارم.

میدونم که اجابت می کنید : )

ممنونم از مهربونی تک تکتون


و من الله التوفیق : )

۱۰ نظر ۲۵ دی ۹۷ ، ۱۹:۴۷
محبوبه شب

شمسه (یک شونزدهم)

دوشنبه, ۲۴ دی ۱۳۹۷، ۰۷:۵۲ ب.ظ


بی دقتی تا چه حد آخه

بازم همون ایرادای قبل

سخته

خیلیم سخت و گیج کننده ست



خودم وقتی نگاه می کنم (قبل از موعد) چیزی متوجه نمیشم

اما همین که میبرم پیش استاد، با نگاه اول میگن اینجا یا اونجاش به کلیت کار نمیاد! 

حتا وسط کلاس یکی از هم دوره ایام گفت محبوبه اجازه میدی من یه موردو بگم

گفتم چرا که نه

برگشت گفت این گلش بزرگه و به این فضا نمیاد!

گفتم اصلا خودم متوجه این مورد نشدم :(


+ خدایا کی میشه من کارم اوکی شه استاد بگن این طرح اجرا بشه ^_^

و این جمله استاد یعنی آغاز مرحله رنگ آمیزی  *_*



۸ نظر ۲۴ دی ۹۷ ، ۱۹:۵۲
محبوبه شب

گزارش کار

يكشنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۷، ۰۲:۲۴ ب.ظ


امروز تا یک و ربع مهد بودم

یکم کارامو سر و سامون دادم و همونجام نمازمو خوندم و راه افتادم. فراموش کرده بودم امروز یکشنبه ست و مامان، خونه بابا جونه (بی بی مرحوم) هر لحظه امکان اینو می دادم که بابا بهم زنگ بزنه و بگه چرا نیومدی؟ بدو بیا ناهار. پس بند کتونیامو محکم تر کردم و تند تر راه رفتم (غُلو 😁) که زودتر برسم.

همیشه وقتی به سر کوچه مون می رسم اولین چیزی که نگاه می کنم اینه که عروسک بابا دم در خونه هست یا نه (واسه اینکه بفهمم بابا اومدن یا نه 😂) جلو در خونه پارک نبود. کلید رو توی قفلی در چرخوندم و وارد حیاط فسقلیمون شدم. کیفمو همونجا کنار در ورودی گذاشتم و رفتم خونه بابا جون. 

از بعدِ فوت بی بی، حال بابا جون خوب نیست :( 

ولی امروز بهتر بودن 😍 یکم کنارشون نشستم و صحبت کردیم و اومدم خونه.

اومدن من به خونه همانا و پهن بودن سفره که نشون میداد بابا ناهار خوردن و رفتن، همان. خیلی گشنه شده بودم. امروز با بچه هامون کاردستی جوجه های رنگی با سر بطری پلاستیکی درست کردیم 😍 فرم زرشکی مهد رو با لباسای تو خونه ای عوض کردم و دستامو شستم و نشستم پای سفره. اما چه خوردنی :( باید گزارش کار رد می کردم و مامانای بچه هامو از فعالیت امروز با خبر می کردم. اگر یکم دیر تر بفرستیم از طرف مدیرجانمون توبیخ میشیم 😂 خلاصه تا عکسا رو فرستادم و متن همراهشو نوشتم غذام سرد شده بود 😐 


+ همونو سرد خوردم

حالا یکیتون (لطفا) بیاید برای جمع کردن سفره 😊 با تشکر 🙏


++ دیگه نگید چرا از خاطراتت نمی نویسیا 😂 اینم گزارش امروز 😉

۳ نظر ۲۳ دی ۹۷ ، ۱۴:۲۴
محبوبه شب