یه چالش با ارزش

#چالش_اهدای_زندگی

نصیحت محبوبه طوری


از من به شما دوستان نصیحت

شبها زود بخوابین تا صبحا زود از خواب بلند بشین و لنگ ظهر چشاتونو با بدبختی باز نکنین -_- از اون طرفم یه سفره صبحانه ی باحال پهن کنین و شروع کنید به خوردن/حالا یا به تنهایی یا با خانواده محترمتون/

شاید باورتون نشه از وقتی بیدار شدم از رو تنبلی صبحانه نخوردمو از اون موقع تا حالا شاید ده بار سراغ یخچال بینوا رفتمو بازش کردم. یه مثال دیگم هست که میگه وقتی در یخچالو باز می کنین مثل شهر فرنگ توش خم نشین و بعدِ یه ساعت زل زدن و گشتن، تازه یادتون بره که چرا بازش کردین و چی می خواستین :دی


+اگه امام رضا بطلبن بعدازظهر میرم حرم. و اگه لایق باشم نائب الزیاره همه شما بزرگواران هستم.

گفتن زرنگی را از که آموختی؟ گفت: از آبجی خانم!


شم اقتصادی یک دختر
دخترک وارد بقالی شد و کاغذی به بقال داد و گفت: مامانم گفته چیزهایی که در این فهرست نوشته رو بهم بدین. این هم پولش! 
بقال کاغذ را گرفت و اقلام نوشته شده را داد به دختر بچه و گفت: چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش میدی، میتونی از اون جا یک مشت شکلات برداری. اما دخترک از جایش تکان نخورد، بقال که فکر کرد دختر خجالت می کشد گفت: خجالت نکش، برو بردار! دختر گفت: عموجون، من نمی خواهم خودم بردارم! چون شما اینقدر مهربونی، من نمی خواهم خودم بردارم دوست دارم شما خودتان یک مشت به من بدین! بقال با تعجب گفت: ممنون دخترم، اما خودت بردار! دخترک گفت: آخه مشت شما از مشت من بزرگتره!! 


از وقتی یادم میاد مامانم، قبل از شروع ماه مبارک رمضان فریزر یخچال رو از انواع و اقسام سبزیجات مختلف چه به صورت خام و چه بخار پز و سرخ کرده، پر می کرد. حالا اگه یه قفسشو به لیوان های آب، در سایزهای مختلف برای یخ زدن و انداختن در کلمن و یه قفسه ی دیگشو به گوشت(!) اختصاص بدیم، بقیه ی قفسه ها به این صورت پر میشن. همه رقم سبزی(کوکو، قلیه، قرمه، آش)، پیاز(خام و سرخ کرده)، بادمجون، نخودفرنگی، باقالی و... که همه ی اینا یه پروسه ی طولانی اعم از پاک کردن، شستن، خورد کردن و البته سرخ کردن داره. (چقدر کار رو دوش ما خانماست اون وقت این آقایون میگن خانه داری یعنی بشینی تو خونه و لنگ رو لنگ بندازی و عشق و حال :|  نمیدونن ما چقدر کار می کنیم ^_- )
همیشه وقتی به ماه مبارک میرسیم سعی می کنیم آبجی خانم رو بیشتر خونمون نگه داریم. نه به خاطر کمک هااا نه! به خاطر وجود نازنین خودش که وقتیم کار نمی کنه مطمئنم داره به پر کردن فریزر خونش فکر میکنه -_- 
داشتم میگفتم! امروز از اون روزایی بود که باید چند کیلو سبزی پاک می کردیم. روز قبل هم خان داداش به آبجی خانم زنگ میزنه که فردا یسنا رو زودتر بیاره. آخه بعدازظهرا میره باشگاه واسه همین نمیتونه یسنا رو ببینه.
+راستی خداروشکر پای داداشم رو به بهبوده و عصاها رو گذاشته کنار فقط موقع راه رفتن خیلی ریز میلنگه که اونم طبیعیه ^_^ بازم ممنونم از دعاهای خیرتون که مطمئنم این حال خوبو از دعاهای شماها داره و دارم 🙏
برگردیم سر ماجرامون. خیلی نمونده، الان تموم میشه ^_-
زنگ زدن همان و زود اومدن آبجی خانم هم همان (اونم نزدیک ظهر :|) 
کارارو انجام دادیم و نوبت به جا کردن سبزی ها رسید. مامانم تو آشپزخونه داشتن به مقدار مساوی تو پلاستیک فریزرها می ریختن که یهو داد زدن که: ... بیا بره خودت سبزی جا کنو ببر. من که میدونم لابد نشسته و گفته امشب می خوام فلان چیزو درست کنم و الان وقت نیست برم سبزی بخرم و تازشم بخرم، تا کی پاک کنم و الی آخر... مامانمم دلش میسوزه و میگه از همینا بردار. حالا عکس العمل ایشون در برابر مامانم چی بود: مامان جان خودتون یکم(دقت کنید، یکم) بذارین کنار. یکم مامانا رو هم میتونید حدس بزنید دیگه نه؟ : ) 
+امروز با این عکس العمل آبجی خانم یاد اون داستان بالا افتادمو گفتم ضمیمه پست کنمش. 

کِرم است دیگر


کِرم است دیگر

دستِ آدم نیست...

گاهى مى افتد به جانِ موبایلش و

تمامِ زیر خاکى ها را مرور میکند

پاک میکند تمامِ پیغامهایى را که لبخند تلخ به همراه مى آورد

پاک میکند تمام شماره هایى که بود و نبودشان دیگر مهم نیست

پاک میکند تمام عکسهایى که دیگر جایى بینشان ندارى

پاک مى...

پاک نمیشود جانم

بعضى چیزها

طورى به خوردِ موبایلَت رفته،

که اگر بخواهى هم پاک نمیشود که نمیشود

آنقَدَر میماند تا جانَت را بگیرد

گاهى خودَت هم که نخواهى،

موبایلَت تو را پرت میکند آنجا که نباید!


((علی قاضی نظام))

چه حرف ها که درونم نگفته می ماند... خوشا به حال شماها که شاعری بلدید


کاش!
زندگیِ واقعی هم،
مثل همین،
عشق های آب دوغ خیاری که
اغلب دختران دبیرستانی رماناشونو خوندن و از بَرَن
می بود!
کاش!

+این دومین پستیه که تو هفته اخیر با فاصله زمانی سه روز با این عنوان نوشته میشه. حالا یکیش میشه پیش نویس و هیچ وقت منتشر نمیشه، یکیشم میشه همین پستی که جلو روی شماست، که حرفای زیادی درش نهفته ست.

حضور پر رنگ : )


اینم از انتخابات این دوره و مهره انتخابات دوازدهمین دوره ی ریاست جمهوری و پنجمین دوره شوراها و روستاها.

چند روز پیش به پدرم پیشنهاد دادم که برای رای دادن غروب جمعه بریم و از اونجایی که من تا بعدازظهر خونه مامان بزرگ بودم، بحمدالله ساعت ۸:۱۵ دقیقه شب به محل ستاد انتخاباتی مورد نظرمون رفتیم و باز هم از اونجایی که هر چی ما فکر می کنیم ملتم همون فکرو میکنن، ستادی که انتخاب کردیم شلوغ بود و صف طولانی خانما از آقایون بیشتر تو ذوق میزد.

موندم چرا ما خانما همیشه حضورمون انقدر پر رنگه... از همه لحاظ هااااا :دی همه صف های طولانی، مختص خانمای عزیزه :/ الان که مرور می کنم میبینم اکثر صف هایی که به اسم خانماست یعنی بانوان اون صف رو تشکیل میدن همیشه شلوغ بوده :/ چه صف نون و نونوایی باشه! و چه صف رای دهی به نامزد مورد نظر! و چه...

++اینم عکس ورچپه ی شناسنامم ولی شما بخونید کج/ کجکی/ برعکس و... (اون جای خالیم با شما :دی) راستی یکم به خودتون زحمت بدین دیگه، همش نباید عکس صاف و صوف گذاشت دیگه : ) حالا ببینید و راضی باشید : )


همین الان یهویی : )


این اولین باره که بدون مامان و بابا چند روزی رو خونه مامان بزرگم به سر میبرم. کوچک تر که بودم همیشه پدرم تو گوشمون می خوندن که «بچه ها باید شبا خونه ی خودشون باشن». کمی که بزرگتر شدم میگفتن«تو و خواهرت اگه خونه نباشین، خونمون سوت و کور میشه هاااا» .... ولی وقتی که چند شب پیش بهشون گفتم که برای چند روزی میرم خونه مامان بزرگ، بدون هیچ حرفی قبول کردن که یه مدت پیششون نباشم. کلی تعجب کردم، به نظر میاد که دیگه از دستم خسته شدن 😭 یعنی چی که وقتی میگم نیستم میگن عیبی نداره؟!؟! فکر کنم زیادی حساس شدم :دی موندم چرا وقتی باهام راه میان و به خواسته هام جامه عمل میپرشن، من تعجب می کنم :| 

الانم باید برم حاضر بشم که برگردم. 

👋👋

باید بد بود تا...


گاهی، باید نبخشید 
کسی که بارها و بارها او را بخشیدی و نفهمید
تا اینبار در آرزوی بخشش تو باشد.
گاهی نباید صبر کرد 
باید رها کرد و رفت
تا بدانند اگر ماندی، رفتن را بلد بودی.
بر سر کارهایی که برای دیگران انجام میدهی
باید منت گذاشت، تا، آن را کم اهمیت ندانند گاهی.
باید بد بود برای کسی که، فرق خوب بودنت را نمی فهمید.
باید بد بود تا...

سلام : )
چه احوال؟
خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ : )
دلتنگتون بودماااا! چه کنم که دل کوچیکم طاقت دوریتونو نداشت و به خودم بدقول شدم ولی مهم نیست. 

اون متن بالا رو هم یه جایی ویسشو شنیدم. تقریبا حرف دل منو میگفت. واقعا گاهی اوقات بعضی از کارها و مهربونیایی که برای دیگران انجام میدی بعد از چند وقت برای یه عده ای وظیفه میشه. 

+اینم ویسش : )


ایستگاه توقف (۲)


هر کس عادت به تاخیر نمازها کرده است، خود را برای تاخیر در همه ی امور زندگی آماده کند؛

تاخیر در ازدواج

تاخیر در اشتغال

تاخیر در تولد اولاد

تاخیر در سلامتی و عافیت

نماز مانند لیمو شیرین است، هر چه از وقت فضیلت (اول وقت) دورتر شود تلخ تر می شود.


حضرت آیت اللّه بهجت رحمت الله علیه


سوختم... سوختی... سوخت... سوزوندم 😭


یکی نیست بگه آخه چرا فشفشه دستت می گیری؟! 

چادرمو سوزوندم. حالا اینش هیچی به مامانم چی بگم؟ 


امشب مسجدمون جشن ولادت حضرت مهدی(عج) برگزار کرده بود و منم اونجا بودم. 

مداحی، سخنرانی، آتش بازی و ... و... و... و فشفشه ای که دوستانم آورده بودن و همونجا روشن کردیم و کلی شادی و دست و بقیه شو هم میدونین دیگه -_- هیچی دیگه وسط اون شادی کردنمون نمیدونم چی شد که وقتی میام خونه میبینم چادرم علاوه بر اینکه با شعله/ پرتابانه های فشفشه یا هر چیزی دیگه ای که اسمشه به شکل آبکش سوراخ سوراخ شده یه حفره ای به اندازه یه انگشتی که برای خالی کردن محتویات بینی ازش استفاده میشه :/ به وجود اومده -_- چادر نازنینم هیچی، فدای سرشون اصلا(چه رویی دارماااا... خودم سوزوندم میگم فدای سرشون 😒) این وسط مامانمو چیکار کنم 😨 بهشون چی بگم 😭 

خدایا خودمو به خودت میسپارمااااا... 😂

+اینبار نمی گم ببینید و راضی باشید چون نبایدم راضی باشید... الان خیلی عصبانیم (😀) مشخصه نه؟ باید کلی برام دعا کنید که زنده بمونم تا براتون چرت و پرت بنریسم 😊

بعدا نوشت: ممنونم از بلاگر بزرگواری که منو از جهل و نادانی نجات داد.. 

کامنتشون [به اون پرتابانه‌ها می‌گن: اخگر، شراره، جرقه :)))]

بعدا نوشت تر: یادم رفت بگم که این مراسمو بیرون مسجدمون برگزار کردیم تا بی احترامی نشه... کل مراسم اعم از نماز و جشن.. همه و همه بیرون مسجد برگزار شد ^_^

دلمو گره میزنم به گره های سربند نامت تا شاید گره بخورد به ضریح بارگاهت


نمیدونم چقدر از مراسم «چراغ برات» اطلاع دارین. مراسمی که پیشینه ش بر میگرده به مردمان خراسان و شاید در باقی استان ها هم برگزار بشه. 

تو هفته قبل برای اولین بار دوبار پشت سر هم با مامان خانمی رفتم بهشت رضا. روز اول چراغ براتو که همینطوری بی هوا رفتیم ولی روز بعدش اعلام شده بود که در گلزار شهدا مراسم و جشنی برگزار میشه و مهمانانی ویژه داره که از قضا دو مهمانِ برترش سید جواد هاشمی و حجت الاسلام و المسلمین شهاب مرادی بودن. از شخصیت جناب مرادی خوشم میاد. یک روحانی خوش برخورد و جوان پسند. دقیقا مثل امام جماعت مسجدمون.

حرف ها گفته شده و سخن ها شنیده ولی یه موردی که باعث شد از اول تا پایان جشن لبخند رو لبم بمونه، سربندهایی بودن که به درختا با فاصله یا روی طنابها و در کنار هم گره خورده بودن. 


وقتی برگشتم خونه، سربند رو با احترام روی آویزی که سالها پیش خودم درستش کردم قرار دادم تا همیشه جلو چشمم باشه و قبل خواب ببینمش. یعنی اولین و آخرین تصویری که میبینم همین سربند یا حسین (ع) باشه.


+دلگیر باد از این پس تمام غروبهای عالم! 

روز نیمه شعبانم از نیمه گذشت و حضرت نیامدن.

+ این روزا هوا خیلی گرم شده و من طاقت گرما رو ندارم... دلم یه آب بازی می خواد که اونم تو پارک و بوستان های سطح شهر امکان پذیر نیست. استخرها و پارک های آبیم که دیگه هیچی :|


۱ ۲ ۳ . . . ۱۲ ۱۳ ۱۴
به توکل نام اعظمت...

آنچه دلم خواست نه آن می شود
هر چه خدا خواست همان می شود

خیلی وقت بود می خواستم یه مطلبی رو عنوان کنم ولی به هر دلیلی فراموش میشد.
به گاه نوشت های من که تشریف میارید اصلا لازم نیست زیر مطالب کامنت بذارید، همین که لطف می کنید و می خونید ممنونم : )
اگر قصدتون از دنبال کردن دنبال شدنه لطفا دنبالم نکنید. صرفا جهت اطلاع اون دسته از افرادی که خصوصی پیام میدن که دنبالم کن تا دنبالت کنم : )
در مورد دوستان محبوبه شب: اگه بعضی اوقات زیر مطالبتون کامنت نمیذارم به این معنا نیست که نیومدم و نخوندمتون. میام، می خونم ولی یا حرفی برای گفتن ندارم یا وقت نمی کنم که از پست ارزشمندتون تشکر و نظرمو درج کنم. یحتمل تو این مدت منو شناختین که اگه از پستی خوشم بیاد و وقت داشته باشم، چترمو باز می کنم و چند دقیقه ای نویسنده ی وبلاگو از نظرات ارزشمند خودم مستفیض می کنم(مثلا نظرات کارساز میدم :دی)
دیگه چی...
اووووممممم...
مطلب دیگه ای نمونده...

و من اللّه توفیق : )
آخرین نظرات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
پیوندها
Designed By Erfan Powered by Bayan