`

آشنایی با برخی از اصطلاحات مشهدی : )


پست ثابت

مشهدی      عوامانه
   👇              👇
نارنجک : نان خامه‌ای
اِشکاف : کمد
کُخ : سوسک، حشره‌ی نسبتا بزرگ، کِرم مثال : کُخ نریز : کِرم نریز، اذیت نکن
یاد داشتن : بلد بودن
سَرکُن : مدادتراش
میلان : کوچه
مغز ِ مدادفشاری : نوکِ مدادفشاری
سیخ ِ ماهی : تیغ ِ ماهی
پَلَخمون : یک وسیله‌ی وای شکل از چوب که یک کِش یا لاستیک به انتهایش وصل است و با آن می‌توان سنگ پرتاب کرد. ( برای زدنِ گنجشک!)
ادامه مطلب ۵۲ نظر

همه امیدم تویی...


سلام آقای من.

خوبی؟ خوشی؟ سلامتی؟

خداروشکر : )

من؟

من عالیم. البته که باید گفت بی حضور تو حال خوبی نداره این دنیا ولی چرا دروغ؟! متاسفانه یادم میره هستی، میبینی، از پدر و مادر به من بیشتر محبت داری. اگه حالم بد باشه، تو برای من از خدا طلب عافیت می کنی! اگه گناهی انجام بدم، راهی رو اشتباه برم تو برای من اشک میریزی و دعای خیر می کنی تا برگردم.

تو؟

چقدر بی ادبم که شمای بزرگوار رو "تو" خطاب می کنم.


میدونید چند جلسه ی پیش استادمون میگفتن براتون نامه بنویسیم. نذاریم ارتباطمون با شما قطع بشه ولو با نوشتن یک نامه از حالمون بگیم و شما رو که ناظر بر اعمال و رفتارمون هستی، در جریان قرار بدیم

.میگفتن شما رو "پدر" خطاب کنیم.

ولی مگه پدر راه سعادت رو بر فرزندش میبنده؟

آره میبنده! من میگم میبنده. پدر من میبنده.


امروز یک پیشنهاد همکاری با ستاد مهدویت داشتم. باورتون میشه. منی که شیفته ی این کارام و دوست دارم پیروتون باشم و امام زمانی زندگی کنم بهم پیشنهاد بشه. پیشنهاد بشه که با گروهشون فعالیت کنم ولو یه بخش کوچیک مثل پیدا کردن عکس برای کانال مهدویت یا نه به قول خانم جلالی (میشناسیدش که؟ ) "انقدر کار برای امام زمان هست که بیکار نمی تونی بشینی فقط اعلام همکاری بکن بقیه ش با ما، خود آقام کمکت می کنه و سختی راه رو برات هموار می کنه : )"

خانم جلالی، منو چند نفر دیگه رو برای فعالیت تو این گروه پیشنهاد دادن. اگه قبول کنم کارم به این صورته که کفالت یک یا چند دختر ۸-۱۲ ساله رو بعهده می گیرم و مباحث مهدویت رو با زبان شیرین کودکانه بهشون یاد میدم. البته که زیر نظر استاد حسینی هستیم و هفته ی یک بار از طریق تماس تلفنی از ریز کارهایی که بچه ها در طول هفته برای امام زمان انجام دادن (مثل کمک کردن به بزرگتراشون ولی با نیت کمک کردن به شما و امثال اینها) با خبر می شویم و به ستاد اطلاع میدیم. میبینی، میشیم مربی بچه ها در شناختن هر چه بهتر شما. آقای حسینی می گفتن وقتی فرقه وهابیت مهد کودک وهابی دارن چرا بچه شیعه ها باید دست روی دست بذارن و هیچ کاری نکنن تا خدای نکرده افکار پلیدشونو کم کم به خورد بچه هامون بدن. 

ولی خب چه فایده؟

وقتی این مورد رو با جناب پدر درمیون بذارم ایشون هنوز حرفامو کامل نشنیدن یک "نه"ی قاطع بیارن و منو وادار به خفه شدن بکنن.

میبینی؟ اشکامو میبینی؟ هق هقمو میشنوی؟ تاریِ دیدمو میبینی؟

از همه ناامیدم. تمام امیدم تویی. نذار ناامید بشم. نذار...

تویی که مولامی، آقامی، سرورمی و از همه مهم تر، پدرمی به این فرزند کوچیکت کمک کن. کمک کن تا تو راهت قدمی هر چند کوچیک برداره.

دعام کن.

۶ نظر

لذت یک دیدار دیگه



خداروشکر دیدار سوم هم به خیر و خوشی انجام شد و در طی یک ماه تونستم دونفر از بلاگرای بیان روببینم.
اول بانوچه ی ول کن جهان را، قهوه ات یخ کرد! و دوم اَسیِ طلوع من ^_^

اول بهتون بگم که خیییلیییی سخت تونستم شماره شو ازش بگیرم. به قول خودش تو شماره دادن و در کل یه مقدار محافظه کاره! اما بنده همین که متوجه شدم داره میاد شماره مو واسش گذاشتم تا راحت تر ارتباط داشته باشیم °_°
دوم اینکه منم واسه هماهنگی یه کوچولو اذیتش کردم چرا که مشکلی پیش اومده بود و هی کنسل می کردم :دی آخر سر هم صبح دیروز بهش پیام دادم همون تایمی که برای اولین بار قرار گذاشتیم باشه و رأس ساعت ۱۱ صحن جامع رضوی بیاد.


دقیقا راس ساعت ۱۱ نزدیک ورودی رواق دارالمرحمه ایستاده بودم و منتظر دختری بودم که هر چه اصرار کردم بگو روسریت چه رنگیه نگفت و دوست داشت سوپرایز باشیم واسه هم!!
خلاصه که از طریق تماس انقدر با هم حرف زدیم تا بلاخره یه روسری آبیِ گوشی به دست دیدم و اونم منو دید و از دووووور به حالت اشاره، دست راستشو به سمتم گرفت و پشت خط بهم گفت: تویییییییی؟ ^_^
بعد از آب لَنبو کردن و چلوندن هم به سمت جایی رفتیم که مامانش نشسته بود و قرار شد ببریمشون حرم و تو اون شلوغی یه جا بنشونیمشون و بعد خودمون دوتایی بریم رواق حضرت زهرا (ع)

حرم خیلی شلوغ بود و ازدحام جمعیت حرکتو کند کرده بود و تقریبا دو ربع یا سه ربع ساعت در حال قدم زدن با مادر و خود اسی بودم.
در مورد سنش اشتباه حدس زدم و اون چیزی نبود که نشون میداد چون کوچکتر از سن واقعی ش میزد. خداروشکر هر کی به پست من می خوره خون گرمه و خوش خنده. با ایشونم رابطه ی خوبی برقرار کردم و احساس راحتی داشتم. کلی حرف زدیم، کلی از بودن در کنار هم لذت بردیم البته واسه من اینجوری بود امیدوارم مصاحبت با من برای اونم لذت بخش بوده باشه ^_^
بعد از نماز ظهر یک ربع ساعت با هم بودیم و دوباره بازم بعد از چلوندن و روبوسی هر کی راه خودشو پیش گرفت و از هم خداحافظی کردیم.

+اسی بعد از نماز بهم گفت: تصورش از من همونی بود که داشت و خداروشکر خاطره ی خوبی براش ساختم و اینکه خیلی خونگرمم 😎😇

±بدویین بیاین مشهد 😄
۲۱ نظر

راز


گفت میدونی چرا خدا بین انگشت های یک دست فاصله قرار داده؟

گفتم لابد برای راحتی مون!

گفت نه.

.

.

.

با نگاه منتظر بهش زل زدم.


چیزی نگفت فقط کمی مکث کرد و انگشتاشو قفلِ انگشتای دستم کرد.

همین.


حالا متوجه شدم 😳

۲۰ نظر

خدایا شکرت 😊


امروز دو تا خبر خوب شنیدم

اولیش اینه که زن دایی کوچیکه م بعد از چهار سال حامله شده ^_^

اگه میبینید زیادی خوشحالم واسه اینه که متاسفانه یک جنینش سقط شده بود و خبر بارداریش واسه خونواده ی مادریم بهترین بود. اونم دایی کوچیکه که عاشششقشم ^_^


دومین خبر رو نمی تونم زیادی روش مانور بدم :دی

فقط به قول آقاگل:

" مشهدی بودن این حسن رو هم داره ها. هر کی بیاد مشهد میشه رفت و دیداری داشت. :)"

دقیقا خودِ جمله شونه :دی

متوجه شدین قضیه از چه قراره دیگه، مگه نه؟ : )


+دل تو دلم نیست

خدایا شکرت 🙌😄

۲۵ نظر

کار اداری خر است -_-


از دیروزه که به فکر هوشمند کردن کارتای ملی مونیم.

دیروز که اومدیم اداره پست مرکزی، سیستما خراب بود گفتن فردا بیاین درست میشه. بر گشتیم خونه.

امروزم از ساعت هفت و نیم اینجاییم و بازم میگن سیستما خرابه شاید وصل بشه.

+همین الان ( ۰۹:۴۵ )اعلام کردن دیگه وصل نمیشه! -_-

آخه این چه وضعشه؟

از هر چی کار اداریه بیزارم فقط و فقط به خاطر همین سر دووندناش و معطل کردنا! امروز نشد، فردا گفتن هاشون.



امروز نشد -_-

فردا --_--


سردرد گرفتم :||


۱۷ نظر
درباره من
به توکل نام اعظمت...
------------
اگر تنهاترین تنهاها شوم،
باز تو هستی!
آری تو که از پدر و مادر بر من مهربان تری!
ای عزیز ماندنی!
ای نابِ سخت یاب!
تو یگانه شاهد شریفی بر لحظه لحظه های رنج من!
ای خوب خواستنی!
اکنون دستان دردمند و نیازمند خویش را بر آستان نیلوفرینت می گشاییم
و از تو
برای همسایه مان که نان ما را ربود، نان!
برای یارانی که دل ما را شکستند، مهربانی!
برای عزیزانی که روح ما را آزردند، بخشش!
و برای خویشتنِ خویش
آگاهی،
عشق و عشق و عشق
می طلبیم!
آمین.

منبع: بخشی از کتاب
"لطفا گوسفند نباشید!"
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان