عید آمد و عید آمد



بر منتظران این خبر خوش برسانید

که امشب شب قدر است همه قدر بدانید

با نور نوشتند به پیشانی خورشید

ماهی که جهان منتظرش بود درخشید

.

.

.

سلام و صد سلام

عیدتون مبارکا باشه

میلاد گل پسر حضرت زهرا (س) مهدی موعود(عج) رو به یکایک شما بزرگواران تبریک و تهنیت عرض می کنم 

: )

ان شاءالله از منتظران واقعی حضرتش باشیم

 : ) 


التماس دعا

^_^

آفتاب در حجاب


بلاخره تموم شد.

خوندن کتابی که سراسر تو رو به فکر فرو ببره و وادارت کنه دوباره برگردی و پاراگراف قبل رو بخونی.

خوندن کتابی که لرزه بر اندامت میندازه و برای مدتی از خود بی خودت می کنه و تا صدای مادر رو میشنوی که تو رو صدا میزنه یهو به خودت می آیی و دست به صورت بارانیت میکشی بی آنکه متوجه گذر زمان و اشک ریختن شده باشی.

خوندن کتابی که خوب تونسته حق مطلب را ادا کنه و باعث شد تا جایی که در توانت هست خودت رو در آن دشت بلا متصور بشی.

کتابی که خط به خط، سطر به سطرش یادآوره غم بزرگیست که حضرت زینب کوی به کوی و منزل به منزل به تنهایی به دوش کشیده بود و خم به ابروی مبارکشان نیاورده بود.

آه، چه مصیبت عظیمی و چه درد بزرگی. از دست دادن هجده نفر از خانواده آن هم در یک نصفه روز!

هر که از داغ حضرت عقیله بنی هاشم باخبر میشد و به همدردی از ایشون بر می خواست، به دلیل سنگینیِ این غم، چندی بعد جان به جان آفرین تسلیم می کرد.

 ولی من... 

من چرا هنوز زنده ام؟ مگر کم مصیبتی بود که باعث شد خاندان پیامبر را عزادار آل الله بکند؟ یا بی تفاوت رد میشدم و یا به ریختن یکی، دو قطره ای اشک بسنده می کردم و صفحه ی بعد رو ورق میزدم.

همین.


+خوندنشو از دست ندین.

من و گلدونای مامانم همین الان یهویی ^_^


+منو پیدا کردین؟ ^_^ عه! همونم دیگه... اوناهاش 👆... دیدین؟ خیلی خوشکلم نه؟ میدونستم 😅

دوشنبه ی باقالی


چند روز پیش با مامانم در مورد صیفی جاتی که مخصوص این فصل هستن صحبت می کردیم و ازشون اطلاعات می گرفتم، که یهو بهشون گفتم خیلی هوس باقالی پلو کردم. 

امروز وقتی از خواب بیدار شدم دیدم مامان خانمی نشستن تو هال و دارن شوید، شیوید، شِبِد، شِبِت پاک می کنن. راستشو بخواین اصلا از پاک کردن سبزی خوشم نمیاد و همیشه این کار رو ایشون به تنهایی انجام میدن. شوید رو پاک کردن و از تو حیاط پلاستیک باقالی ها رو آوردن و نشستن به پاک کردن. اومدم بهشون کمک کنم که فرمودن خوابم میاد و رفتن خوابیدن -_-  فک کنم با این کارشون خواستن تلافی همه ی سبزی پاک نکردنامو سرم در بیارن :/ (البته مزاح بود چون ایشون در طول روز  یکی، دو ساعتی رو می خوابن)

چقدر پاک کردن باقالی سخته اه :/ اون پوست سبزش که شبیه لوبیا سبزه، بعد باید نصف بشه و غلاف/ روکشِ روش گرفته بشه و پاک بشه :/

اینم ماحصل پاک کردنیای امروز که می خواد باقالی پلو بشه ^_^

+ببینید و راضی باشید : )


جوان ایرانی، عیدیتو از شاهزاده ی اباعبدالله (ع) بگیر : )


*_*روزتون... روزمون... روزشون... مباااااارڪ *_*


ایستگاه توقف.


Kindness Imam -5- rule of Kufa Narrative

 Who is Hussain           Who is Mahdi 

please search about real Islam from real sources


Kindness Imam -5- rule of Kufa Narrative


when umayyads of kufa were seeing people have tend to "Muslim ibn Aqeel", they were alarmed and were informed "Yazid ibn Muawiya" from the behavior of soft and prudent governor of Kufa "Nu'man ibn Bashir".

So the "Yazid" dismissed him and "Ubayd Allah ibn Ziyad "who was governor of Basra، installed as governor of Kufa.

With the coming of "ibn Ziyad" in Kufa, and his severe threats, gradually a suffocating atmosphere encompass around the city and the Shiites were increasingly under pressure.

Agents of "ibn Ziad" were looking everywhere for the envoy of Imam Hussain for arresting him.


امام مهربانی -5- روایت حاکم کوفه 


وقتی امویان کوفه دیدند مردم به "مسلم بن عقیل" گرایش دارند، احساس خطر کردند و "یزید بن معاویه" را از رفتار نرم و محتاطانه والی کوفه "نعمان بن بشیر" مطلع کردند ،از این رو "یزید" او را عزل و "عبیدالله بن زیاد" را که والی بصره بود به عنوان والی کوفه نصب کرد. با آمدن "ابن زیاد" به کوفه ،و تهدیدات شدید او ،رفته رفته فضای خفقان آوری سراسر شهر را در بر گرفت و شیعیان روز به روز بیشتر تحت فشار قرار گرفتند.

ماموران ابن زیاد همه جا را به دنبال فرستاده امام حسین میگشتند تا او را دستگیر کنند.


-------------------Join us--------------------

قدم هایی کوچک برای هدف بزرگ

جنبش #امام_مهربانی

Small Steps to the Big Goal

#Kindness_Imam Campaign


لبخند دونیم تحلیل رفته! لطفا با لبخند وارد شوید : )


میگه چرا نمی نویسی؟   میگم حسش نیست.   میگه خب چرا حضورت کم رنگ شده؟ چرا نیستی؟   میگم هستم ولی حرفی ندارم.   میگه چی شده، از کسی دلخوری؟   میگم چیزی نشده، نه بابا دلخوره چی؟ از کی؟ اصن منو دلخوری!!   


۱-تو این یه هفته ای که گذشت منو مامان خانمی سه شبِ متوالی تا ساعت ده شب بیرون بودیم و دیگه این آخریا صدای بابام و داداشام در اومده بود که چه خبره وقتی ما خونه ایم شماها نیستین، خونه سوتو و کوره و از این حرفااا... یه شبی که یه کوچولو دیرتر اومدیم خونه، قبلش به پدرم زنگ زدیم که ما تو راهیم ولی ترافیکه و دیرتر می رسیم. وقتی اومدیم داداش کوچیکه یه مقدار تریپ عصبانی بودن به خودش گرفت و داشت غر غر می کرد که وسط غرغراش به مامان اشاره کردم که هیچی نگو و برو .. خودمم یه ابرو بالا دادم که یعنی خب.. خجالت نکش.. ادامش. از آخرم گفت دوست داره وقتی میاد خونه مامان خونه باشه. ولی خب من میدونم منظورش چیه و منظورش اون یه لیوان چایی یی هست که ایشون جلوش میذارن.

شوهرِ خاله سومی ام یه اخلاقی داره که من این اخلاقشو خیلی دوست دارم و اون اینه که اگه خالم یه شب دیر بره خونه و اون تایمی که باید خونه باشه، نباشه، ایشون خونه نمیرن. و یه بارم از زبون خالم شنیدم که به نقل از ایشون می گفتن که خونه بی زن بی روحه : )


۲-تا حالا شده از دست یه کربلایی دو تا سوغاتی بگیرین؟ ^_^ اونم دو تا چادر ^_^ 

+ببینید و راضی باشید : )

۳-پنج شنبه با خانمای پارک محله مون رفتیم «هفت حوض». جای باحالیه. اولین بار بود که می رفتم. خوب بود ولی اگه بد قولی نمی کردن و رو اعصابامون رژه ی تند نمی رفتن بهترم میشد. یه ویس هم ضبط کردم ولی بازم حسش نیست آپلود کنم. 


۴-امروز حالم خیلی خیلی بد بود. سر گیجه، دل درد، بدن درد، پا درد، حالت تهوع(عَــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی :/ ) جوری بود که منی که هیچ وقت قرص نمی خورم مگر در بعضی موارد یا اینکه رو به موت شم، دو تا ژلوفنو* با هم خوردم و خزیدم زیر پتو و چشامو رو هم گذاشتمو متوجه نشدم کی خوابیدم ولی وقتی بیدار شدم هیچ اثری از اون حال بد چند ساعت پیش نبود.

*پدرم از اینکه سرخود قرص بخورم به شدت مخالف هستن و معتقدن شاید بعدها باعث نازایی بشه. ولی خب منم با دکتر رفتن به شدت مخالفم و مگر در صورتی که امید به خوب شدنم نداشته باشم. 


۵-خداروشکر خطر یه اتفاق وحشتناک، به مانند چیزی که شهریور سال گذشته رخ داده بود و دیده بودیم از بیخ گوشمون گذشت. (الحمد الله رب العالمین) شاید یه روزی جریانشو تعریف کنم.


+لبخند که میزنید؟ هوم؟ با اینکه دنیا گاهی خوب تا نمی کنه و سرِ ناسازگاری داره ولی... دنیــــــــــــــــــا... ارزش... غصه خوردن... ن د ا ر ه : ) 

س مثل ســــــــــــــــــــــــــــــوت... مثل ســـــــــــــــــــــــــــــــــــوتی... س مثلِ...؟


همیشه هم نباید به ندای کودک درونتون گوش کنید.. گاهی وقتا بهتره اون پشت دست و چهار انگشت کنار همو بهش نشون بدین تا حساب کار دستش بیاد و مامان/باباشو تو دردسر نندازه -_-

قضیه از این قراره که خونه بعضی از اقواممون تو آپارتمان(چند طبقه ای) یا مجتمع های مسکونیه. اغلب این ساختمونا چراغ سرویس پله شون به طور خودکار روشن میشنو و به قول معروف چشمی هستن. یعنی همین که پات میرسه به پاگرد و اولین قدمو برنداشتی یهو چراغ سرویس پله روشن میشه ^_^ حالا این وسط کودک درونم چی میگه؟ ایشون بنده رو مورد اغفال خودشون قرار دادنو باعث شدن من یه سوتی خیلی خیلی بدی بدم.

البته حق با کودک درونمه چرا که خودمم از این کار خوشم میاد و کلی کِیف می کنم :دی 

چیکار کردم؟ میگم براتون... عجله نکنید که ازم قدیم گفتن عجله کار شیطونه : )

بعله جونم براتون بگه که وقتی زنگ درو به صدا درآوردم و صاحب خونه که خاله خانم باشن درو باز کردن، هنوز پام به سرویس پله نرسیده بود که حس درونیم شروع کرد به قلقلک و اینکه الان وقتشه. 

از من به شما نصیحت هر وقت خواستید به ندای کودک درونتون گوش بسپارید، بالا، پایین، چپ و راستو نگاه کنید -_-

به پاگرد که می رسیدم و لامپ روشن میشد دوباره میرفتم عقب تا چراغ خاموش بشه و دوباره میرفتم جلو تا روشن بشه.. باز میرفتم عقب تا چشم الکترونیکی متوجه بشه کسی نیست، دوباره می اومدم جلو و لامپ روشن میشد ^_^ چند بار این کارو تکرار کردم که چشمتون روز بد نبینه (مخصوصا چشم پشت سرتون که همانا گوشاتون باشه) یهو صدای صاف کردن گلوی یه نفر رو از پشت سرم شنیدم... وااااااااااییییییی این دیگه کجا بود؟ چرا متوجهش نشدم؟ هیچی دیگه خیلی ضایع الکی مثلا دنبال یه چیزی رو زمین می گشتم تا طرف بره بالا! حالا مگه می رفت! حس انسان دوستانش گل کرده بود و می خواست تو پیدا کردن گم شده ی فرضی بهم کمک کنه :/  حالا مگه من چیزی گفتم؟ شاید چشمم یه مورچه رو گرفته باشه و خوشش اومده باشه و داشتم نگاش می کردم : ) [بلا به دور -_-]

نمیدونم خودمو چطوری به واحد خاله جونم رسوندم :/


+سوتی هاتون... سوتی هامون مستدام : )

نیستی ولی، خوب بلدم دلبری کنم.


فقط یه دختر میدونه دلبری کردن برای خودِ خودش یعنی چی ^_^

اینکه وقتی حوصله ش سر رفت، دلش یه تغییر هر چند کوچولو خواست بشینه رو صندلی میز توالت اتاقش و خودشو بسپاره به دستاشو و زل بزنه به آینه ای که مدت هاست منتظرش بوده.

 یه ربع بعد خودشو زیباترین دختر روی زمین ببینه، هر چند اگه تنها موهاشو خوشکل کرده باشه... هر چند اگه تنها یه بافت اریب رو پیشونیش بافته باشه ^_^ 

بعله تنها یه دختر بلده دلبری کنه هر چند مخاطبش خودش باشه و آینه ی رو به روش.


+مخاطبم کجایی... دقیقا کجایی... کجایی تو بی من... تو بی من کجایی... 

: )


۱ ۲ ۳ ۴ . . . ۱۲ ۱۳ ۱۴
به توکل نام اعظمت...

آنچه دلم خواست نه آن می شود
هر چه خدا خواست همان می شود

خیلی وقت بود می خواستم یه مطلبی رو عنوان کنم ولی به هر دلیلی فراموش میشد.
به گاه نوشت های من که تشریف میارید اصلا لازم نیست زیر مطالب کامنت بذارید، همین که لطف می کنید و می خونید ممنونم : )
اگر قصدتون از دنبال کردن دنبال شدنه لطفا دنبالم نکنید. صرفا جهت اطلاع اون دسته از افرادی که خصوصی پیام میدن که دنبالم کن تا دنبالت کنم : )
در مورد دوستان محبوبه شب: اگه بعضی اوقات زیر مطالبتون کامنت نمیذارم به این معنا نیست که نیومدم و نخوندمتون. میام، می خونم ولی یا حرفی برای گفتن ندارم یا وقت نمی کنم که از پست ارزشمندتون تشکر و نظرمو درج کنم. یحتمل تو این مدت منو شناختین که اگه از پستی خوشم بیاد و وقت داشته باشم، چترمو باز می کنم و چند دقیقه ای نویسنده ی وبلاگو از نظرات ارزشمند خودم مستفیض می کنم(مثلا نظرات کارساز میدم :دی)
دیگه چی...
اووووممممم...
مطلب دیگه ای نمونده...

و من اللّه توفیق : )
آخرین نظرات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
پیوندها
Designed By Erfan Powered by Bayan