عیدتون مبارڪ


شانه می زد تا به گیسوی علی، بنت اسد

می شنید از هر سرِ مو: قل هو الله احد

مست شد از عطر جاری در هوای خانه اش

به چه عطری! خوش به خال شانه و دندانه اش

مانده سر در آوریم از کار این گیسو، هنوز

از هزاران نکته باریک تر از مو، هنوز

پیچ و تاب راه عشق، از پیچ و تاب زلف توست

لیلة القدر، آن هزارش، با حساب زلفِ توست

آن صراطی را که گفت احمد، زِ مو نازک تر است

در معاد عاشقان، یک تارِ موی قنبر است

تیغ کج، شد عاشقانت را صراط المستقیم

یک دعا داریم، آن هم: «یا علی و یا عظیم»

ساقی بزم «سَقاهم ربّهم» هستی، علی

از همان روزی که پیمان، پای خم بستی، علی

می کشاند باز ما را عاشقی، سوی جنون

در هوایت، می شویم «السابقون السابقون»

می شویم السابقون، در عشق تو مولا به صف

می شویم السابقون، از شوقِ ایوان نجف

«قاسم صرافان»

        


+این عکس هم گویای همه چی هست دیگه! نه؟ ^_^


                                       


+ولادت حضرت علی علیه السلام مبارڪ و همچنین روز پدر (مرد) رو بر تمام مردان سرزمینم تبریک و تهنیت عرض می کنم : )


موجود مزاحم


تصور کن تو اتاقت هستی و دراز کشیدی؛ یه دستتو زیر سرت گذاشتی و اون یکی رو، روی شکمت، هندزفری هم تو گوشتو و موسیقی مورد علاقتم پلی شده و کلی کیف می کنی. به خاطر خستگی کم کم چشات سنگین میشه و دیگه چیزی متوجه نمی شی ولی یهو یه چیزی هی دور و برت ویز ویز میکنه، روی بینی ت میشینه و میره رو اعصابت. با دستت از خودت دور می کنی ولی بعد از یه دور چرخیدن دوباره سر و کلش پیدا میشه و حال خوبتو به کل خراب می کنه..
فکر کنم اینا یه سنسور بهشون وصله که تا یه نفر می خواد بخوابه بهشون خبر میده که باید برن سر وقتش 😑
جدی تو خلقت بعضی از موجودات موندم 😐
با شروع فصل بهار و گرما، وجود این موجودات مزاحم هم پر رنگ تر از باقی فصل ها میشه 

+خدایی این یکی خیلی چندشه وگرنه بی برو برگرد عکسشو ضمیمه ی پست می کردم😏

ربع قرن زندگی


کوچکتر که بودم دوست داشتم روز به روز بزرگتر بشم و بتونم مثل خواهر و برادر بزرگترم کارهامو خودم انجام بدم. مثلِ الان یسنا که فقط دو سال و نه ماهشه و وقتی غذا نمی خوره بهش می گم غذاتو بخور تا قدت از خاله محبوبه بلندتر بشه و وقتی برق زدن چشاشو میبینم به خواهرم چشمک میزنم که حله و بشقابشو بیاره. وقتی غذاشو کامل میخوره، رو زانوهام بلندش می کنم و میگم ببین چقدر قدت بلند شده : ) 
ولی الان دوست دارم برم به سالهای خیلی دور... خیلی خیلی دور...
قبل تر ها از بعضی از اعداد واهمه داشتم، دوست نداشتم به اون سن برسم مثلا:  از عدد هفده بدم میومد و بالطبع دوست نداشتم به اون سن برسم، یا مثلا از بیست و یک سالگی خوشم نمی اومد(هنوزم دلیلشو متوجه نشدم با اینکه هیچ خاطره بدی ندارم) 
نمیدونم چرا برای بعضیا بیت و پنج سالگی جذابه؟ اصلا جذابیتیم داره اینکه بدونی و متوجه بشی یک ربع قرن زندگی کردی؟
کاش زندگی دکمه ی برگشت داشت! 
کاش میتونستیم خودمون تصمیم بگیریم که به این دنیا پا بذاریم یا نه!

+نه روز دیگه مونده تا آغاز ربع قرن زندگی رو جشن بگیرم ^_^

عدو شود سبب خیر...


یادمه وقتی هشت یا نه سالم بود، یکی از تفریحات داداشام این بود که میرفتن تو باغچه ی مامان بزرگم و لابه لای بوته ی گل محمدی، یا رو شاخه های درخت توت دنبال موجود سبز رنگی بودن که وقتی انگشت اشاره رو جلو چشاشون بالا و پایین می کردی، اونا تحریک میشدن و شروع می کردن به جفتک انداختن یعنی داداشام این لقبو بهشون داده بودن که دعوایین! اون موجود سبز رنگ چیزی نبود جز

مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــانتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیس :/               

من تقریبا از همه ی جونورا میترسم. کوچیک و بزرگم ندارن. اینا وقتی بازیشون تموم میشد، تازه بدبختی من شروع میشد و من بدو اونا بدو... تازه فیلشون یاد هندستون می افتاد و متوجه میشدن چه سرگرمی بهتر از اذیت کردن من! تا اشکمو در نمی آوردن دست از سرم بر نمی داشتن.

امشب تو هال نشسته بودم و داشتم با خان داداشم راز بقا رو زورکی میدیدم، یهو تصویری از مانتیس نشون داد و کلا راز بقا رو ول کردیم و دوتایی پچ پچ کنان خاطره بازی کردیم و کلی خندیدیم این وسطم هی به هم گوشزد می کردیم که هیس! هیس! همه خوابن :/


+امروز با یسنا واسه تولد داداش کوچیکه کیک پختیم. برای تزیینش چیزی تو خونه نداشتم واسه همین به خامه کشی و رنده کردن شکلات تخته ای بسنده کردم. خداروشکر یسنا یه بسته اسمارتیزم داشت، اونم یواشکی ازش گرفتم ولی موقع تولد وقتی فهمید، اسمارتیزاشو از رو کیک برداشت -_-

+خداروشکر از احوالات دیشب خبری نیست و بحمدلله همچی آرومه..

+ان شاءالله حال دلتون همیشه خوب باشه ^_-


خصوصی طور

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

به خبرهای شبکه های مجازی اعتماد نکنید لطفا


چقدر بده تو اتاقت، تو خونه خودت احساس آرامش نداشته باشی و از اون بدتر تو شهرت، زادگاهت. 

دوباره یه پس لرزه ی دیگه. اعلام کردن که ۴/۵ ریشتر بود. و باز اعلام کردن این پس لرزه ها تا یه هفته ادامه داره (یه ماه هم گفتن ولی الله اعلم).

خدایا!

نمی خوام کفر بگم ولی...

ولی... 

اصلا همون نگم بهتره. این زبون لال بشه اگه بخواد کفر بگه. 

خدایا حکمتتو شکر.


+یه کوله کنارم گذاشتم که توش یه چادر و یه روسریه و دو سه تا خورده ریزه دیگه ست... آماده ی آماده. ولی... اگه... یه وقت...

+داداش کوچیکه یه خبر از تو شبکه های مجازی برام خوند که شاخ در آوردم! تو رو خدا این اخبار رو نشر ندین... فکری به حال خانواده های افرادی باشین که تو مشهد یا شهرای اطراف مسافر دارن...

نکنین این کارارو

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است... مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست!


+عنوان بیتی ست از فاضل نظری در کتاب«گریه های امپراتور»

الان من حس این پسر بچه رو دارم :/ 

لطفا نخونید...


یعنی الان توانایی اینو دارم تا صبح یک سره و پشت سر هم پست بذارم و از حالم بنویسم؛ از افکار ناخوشایندی که نمیذاره فکرم آزاد بشه و چرندیاتی که هی بالا پایین میشن و خودم ناخواسته بهشون بال و پر میدم. به اینکه آیا فردا طلوع خورشیدِ مشهد رو میبینم یا نه؟ پدر و مادرم، عزیزانم، دوستانم و... میبینمشون؟ 

رنگ آرامش چه رنگیه؟


تا به حال تا این حد بهم استرس وارد نشده بود. اون از پس لرزه ی صبح با اون شدت، اینم از استرسی که الان دارم. اصلا آرامش ندارم. هر وقت چشمم میچرخه و فردی از افراد خونوادمو میبینم، یهو دلم میلرزه و قلبم درد میگیره. انگاری...

اصلا نمیتونم در موردش بنویسم.

خدایا خودت به خیر بگذرون.


لطف خدا (تلنگر)


وقتی اسمی از زلزله یا زمین لرزه برده میشه ناخداگاه زمین لرزه ی شهرستان بم به یادم میاد. زلزله ی ۶/۶ ریشتری شهرستان بم که سال ۸۲ اتفاق افتاد و میشه گفت فاجعه بود. تقریبا تمام شهر کوهی از آوارِ ساختمونای فرو ریخته شده بود. هنوزم وقتی بهش فکر میکنم چهار ستون بدنم میلرزه. نمیدونم و نمیتونم اونایی رو که شب قبلش کنار هم خوش و خرم میگفتن و میخندیدنو و روز بعد در به در دنبال خانواده و جگر گوشه هاشون بودن رو درک کنم. حتی فکر کردن به این که دیگه نتونم نفس کشیدن عزیزانمو بشنوم و احساس کنم اذیتم میکنه.

دیگه هیچ تصویر ذهنی از زلزله ندارم.

تا اینکه... 

خواب بودم. نمیدونم چیشد که فقط با صدای داد و هوار مامانم که میگفت: «بلند شین و برین تو حیاط، زود باشین» بیدار شدم! وقتی بیدار شدم فقط احساس کردم زیر پاهام داره به شدت میلرزه. نمیدونم چطوری خودمو رسوندم تو حیاط. تو حیاط بود که کم کم بقیه رو دیدم و چشمم به داداشم بود که چطوری خودشو بدون عصاهاش به حیاط رسونده بود. 

وقتی دیگه احساس ارامش کردیم و زمین لرزه هم قطع شد، اومدیم خونه. دورهمی داشتیم در مورد این اتفاق صحبت می کردیم که یهو به مامانم گفتم: «من چطوری با این وضع اومدم بیرون؟ بدون حجاب، بدون روسری!» داداشمم به جای ایشون جواب دادن که: «تو اون وضعیت کی حواسش به خودش بوده؟ همه به فکر جونشونن اونوقت تو انتظار داری یادت بیاد که حجاب نداری؟»  واقعا حق با ایشون بود. تو اون لحظه اصلا فرصت فکر کردن نداشتم، به تنها چیزی که فکر میکردم پناه گرفتن و بیرون رفتن بود.

خیلی ترسیده بودم به طوری که به قول داداشم «سفید برفی» شده بودم. وقتی ازش پرسیدم که بدون عصا چطوری اومدی بیرون گفت همونطوری که تو یادت رفت حجاب کنی منم فراموش کردم پام شکسته و بدو بدو اومدم بیرون. حقم داشت طفلکی.


حتما جزییاتشو خوندین و میدونین، خودمم دوست ندارم درموردش بگم فقط اینو میتونم عنوان کنم که خدا خیلی خیلی دوسمون داشته که اتفاق خاصی برامون نیفتاده. البته کانون زلزله مشهد نبود و ما فقط احساسش کردیم...

جزییات بیشترش رو بخش دیگه چه خبر سایت جیم بخونید.


+خدایا شکرت : )

۱ ۲ ۳ ۴ . . . ۱۰ ۱۱ ۱۲
به گوش شهر بخوان که عیار بالا رفت
در انتخاب شدن انتظار بالا رفت
دلت رضاست اگر بر مسیر بسم الله
خوشا به آن که بر این اختیار بالا رفت
آخرین نظرات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
پیوندها
Designed By Erfan Powered by Bayan