`

عشق من


معرفی می کنم

کوچولویِ خیالی من :دی

داره به مامنش فکر میکنه! ^_^


بعد از پس گرفتن فسقل از یه خانم (کلیک) --_--


+کامنتدونی بازه!

+لباتون همیشه خندون اینجوری ← : )

۹ نظر

مسئولیت بزرگ ولی سخت


یه وقتایی خسته میشم. کم میارم. با خودم میگم چرا این مسئولیت سخت رو قبول کردی وقتی توانشو نداری؟ اگه قبول کردی پس باید همه ی انرژی تو واسه اونا بذاری نه اینکه وقتایی که بی حوصله ای بری پیششون. اگه قبول کردی دیگه نباید سرد رفتار کنی. اخلاق و رفتارت نباید طوری باشه که خدای نکرده حس حقارت بهشون دست بده و حس اضافی بودن بکنن.

وقتی یادم میاد که منو اینا بزرگ کردن و تو دامن بی بی رشد کردم و تا نوجوانی باهاشون زندگی کردم، از فکرم شرمزده میشم. وقتی میبینم با انجام دادن یه کار کوچولو مثل دادن یه لیوان آب به دستشون چقدر برام دعای خیر می کنن غرق خوشی میشم.

میدونی من به اینکه میگن "خیر از جوونیت ببینی" یا وقتی میگن "ایشالا خوشبخت بشی" خیلی خیلی زیاد اعتقاد دارم. میدونم اگه تلاشی واسه آینده م می کنم ولی اگه رضایتشونو نداشته باشم، یعنی رضایت خدا رو ندارم. حتی اگر حکم پدربزرگ و مادربزرگ رو برام داشته باشن ^_^


+این 👇 حکایتو بخونید!

ابویزید بسطامی را پرسیدند که این پایگاه به دعای مادر یافتی این معروفی (شهرت) به چه یافتی؟ گفت: آن را هم به دعای مادر، که شبی مادر از من آب خواست. بنگریستم در خانه آب نبود، کوزه برداشتم. به جوی رفتم آب بیاوردم. چون بر سر مادر آمدم، خوابش برده بود. با خود گفتم که اگر بیدارش کنم من بزهکار باشم. بایستادم تا مگر بیدار شود. تا بامداد بیدار شد. سربلند کرد و گفت: چرا ایستاده ای؟ قصه بگفتم. برخاست و نماز کرد و دست بر دعا برداشت و گفت: الهی چنان که این پسر مرا بزرگ و عزیز داشت، اندر میان خلق او را بزرگ و عزیز گردان.


بستان العارفین

منبع: روزنامه خراسان


۸ نظر

حدس موقعیت ^_^


دقیقا وسط سالن بی بی نشسته م.

بابا بزرگ سمت راست من اما کمی با فاصله، یه گوشه نشسته ن و با لحنی زیبا قرآن تلاوت می کنن.

داداشی تو آشپزخونه، ایستاده در کنار اجاق گاز از طریق لیست موسیقیِ گوشی شون، با صدای رسا در حال همراهی و هم خوانی با خواننده ی ناشناس و در موقعیت دم کردن قهوه ن.

منم گوشی به دست به فکر شما هستم و در حال تایپ کردن :دی : )


+می تونید وضعیت بی بی رو حدس بزنید؟ (در چه حالتی هستن!)^_^


±مراد از داداشی ایشونن که با هم مکالمه داشتیم :دی عمو کوچیکه هستن ^_^

۱۶ نظر

گاهی بد خواب شدن همچینم بد نیست


بازم دیرشون شد.نمیدونم اگه منه بد خواب رو نمی داشتن چه می کردن؟ والا! پدری رو میگم.

با اینکه شبا تا دیر وقت بیدارم و وظیفه ی بستن در سالن و قفل کردنش و خاموش کردن تمام چراغای اضافی ای که روشن مونده و چک کردن شیر گاز اغلب با منه ولی تقریبا، همیشه بد خواب میشم و از یه ساعتی به بعد بیدار میشم و دیگه خوابم نمیبره.ساعت پنج صبح بیدار شدم و خونه در خاموشی و سکوت مطلق فرو رفته بود. از اونجایی که داداش کوچیکه خوابش بسیاااااار سنگینه و جونمون بالا میاد تا بخوایم بیدارش کنیم واسه نماز، متعجب شدم که چرا کسی منو بیدار نکرد. آخه مامان خانم عادت ندارن بالا سر یک به یکمون برن. خیلی عادی و با صدایی نسبتا بلند در حال حرکت اسم هر سه نفرمونو میبرن. دقیقا به ترتیب سن (خان داداش، من و داداش کوچیکه). وقتی از اتاقم خارج شدم به صورت خیلی اتفاقی نگاهم به سمت کاناپه ی گوشه ی هال کشیده شد که پدری لباساشونو روش میندازن. آخه ایشون عادت ندارن لباساشونو روی چوب لباسی آویزون کنن و معتقدن "وقتی دیر میام و زود میرم سر کار، خب چه کاریه، لباسامو همین جا میندازم" :|  خلاصه که متوجه شدم خواب موندن و یحتمل دیرشون شده. وقتی مامانی رو بیدار کردم با ریتم نچ نچ گویان و حالت سرشون که به چپ و راست متمایل میشد گفتن: دیر شد!!! آخرشم فرمودن: تقصیر خودشه! دیر شام می خوریم و با معده ی سنگین می خوابیم، از اون طرفم تا دیر وقت میشینه پای بازی و نمی خوابه همین میشه دیگه، خواب می مونیم! من: مامان جان هنوز که چیزی نگفتن! خداروشکر بهشون مجال ندادم و سریع رفتم به سمت روشویی و وضو گرفتم. دیگه م متوجه غرلندهای ایشون و یحتمل نگاه چپ چپ شون نشدم.

حالا وضع پدرم!

با چشمان خواب آلود و خیلی مضطرب از اتاق اومدن بیرون و به منه ایستاده در درگاه اتاقشون نگاه کرده، نکرده یه سر تکان دادن (به حالت تاسف) و به سمت مبل مورد نظر رفتن.

+این قسمت حذف شد!

هنوزم وقتی به طرز لباس پوشیدنشون فکر می کنم لبخند میزنم. پیراهنی که دکمه هاش بازه و یه گوشه اش تو کمر شلوارشونه و اون یکی گوشه ش آویزونه. و همینطور وضع جوراباشون به همین شکل ^_^



+ باز پنجشنبه شد و دلتنگ اون قطعه از بهشت رضام.

دیشب که با مامان خانمی حرف میزدم اوکی دادن... ببینم خدا چه می خواد : )

++ راستی بهتون گفتم داداشی رفته و نرفته برگشت ^_^ میگفت دوریمونو نمی تونست تحمل کنه! مطمئنم اگه مثل خان داداش سربازی رفته بود این حرفو نمیزد. ولی در هر صورت برای من خوب شد.

+++چند روزی میشه که فضای خونه معطر به بوی یاس اونم از نوع رازقی ش شده ^_^

اصن عاشششق این درخچه شدم.

++++ خوبه که پدری به گل و گیاه علاقه مند شدن. قبلا اگه حرفی از گل و گلدون میشد ایشون می گفتن خودمون به زور تو این خونه جا شدیم الان نمیدونم ماها آب رفتیم یا خونه، دیگه اون خونه نیست و بزرگ تر شده 😶


۱۷ نظر

منو این همه هنر ^_^


                          


واضحه با چی درستش کردم دیگه نه؟ ^_^

تو رو خدا تشویقم نکنید 😂😅


+ مرتبط با پست

کلیک

۱۳ نظر
درباره من
به توکل نام اعظمت...
------------
اگر تنهاترین تنهاها شوم،
باز تو هستی!
آری تو که از پدر و مادر بر من مهربان تری!
ای عزیز ماندنی!
ای نابِ سخت یاب!
تو یگانه شاهد شریفی بر لحظه لحظه های رنج من!
ای خوب خواستنی!
اکنون دستان دردمند و نیازمند خویش را بر آستان نیلوفرینت می گشاییم
و از تو
برای همسایه مان که نان ما را ربود، نان!
برای یارانی که دل ما را شکستند، مهربانی!
برای عزیزانی که روح ما را آزردند، بخشش!
و برای خویشتنِ خویش
آگاهی،
عشق و عشق و عشق
می طلبیم!
آمین.

منبع: بخشی از کتاب
"لطفا گوسفند نباشید!"
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان