`

آن چهار نفر و کویر (مهمان های ماه عسل)

شبکه شما را دریابید!

۸ نظر

فراموشی -_-


اوایل سال جدید بود که اسم تمامی بچه های سایت جیم و دنبال کنندگان وبلاگ رو توی یک برگه نوشته بودم که هر وقت میرم حرم براشون مخصوص دعا کنم. از فرانک و آقاشون، مستر مداحی و مثلث برموداشون، نسیم و آلاء گرفته، تا دوستان بلاگری که برای اولین بار به وبلاگم می اومدن و وقتی متوجه مشهدی بودنم میشدن از منه کمترین التماس دعا داشتن که هر وقت رفتم حرم یادشون کنم. خلاصه اسم همه رو روی برگه نوشته بودم و گذاشته م توی مفاتیحم.

چند وقتیه اون برگه رو گم کردم و هر جا رو زیر و رو می کنم پیداش نمی کنم که نمی کنم.

خیلی اتفاقی تو گالریِ گوشیم، عکسای مسافرتو دیدم و یکی یکی رد می کردم که یهو یاد "چاه امام زمان (عج)" افتادم و یادم اومد که قبل از رسیدن به شهر قم، اون برگه رو از تو مفاتیحم برداشته بودم و تو جیب مانتوم گذاشته بودم. یادم اومد که وقتی از بالای چاه امام زمان به داخلش نگه می کردم و وقتی خانمایی رو دیدم که برای حوائجشون و اجابتش به دست آقا، عریضه می نوشتن، منم همون برگه رو تا زدم و انداختم تو چاه!


الان که فکرشو می کنم، به این حافظه ی درب و داغونم لبخند میزنم که بعد از گذشت (بیش از) یک ماه از خاطرم رفته بود که چرا این مورد رو فراموش کردم. و اینکه لبخند تلخی می زنم که چرا این مسافرت و این زیارت، شیرینی سفرهای قبل رو نداشت؟


+ لیست بعدی به زودی نوشته میشه : )

++ سیصدمین پست ^_^

۲۱ نظر

انقدر بزرگوار هستی که بتونی "حتی" برای دشمنت هم دعا کنی؟!


(... دعا می کنی، همه را دعا می کنی، چه آنها را که می شناسی و چه آنها را که نمی شناسی. چه آنها که نامشان را در نامه های به برادرت دیده ای و اکنون خبرشان را از سپاه دشمن می شنوی و چه آنها که نامشان را ندیده ای و نشنیده ای. به اسم قبیله و عشیره دعا می کنی، به نام شهر و دیارشان دعا می کنی. به نام سپاه مقابل دعا می کنی!)


+ به اینجای کتاب "آفتاب در حجاب" که میرسم مکث می کنم. زمزمه وار میگم: یعنی برای ما هم دعا کردی؟ به اسم کشورمون، شهرمون و حتی اصل و نسبمون؟ 

ادامه میدم؛

(دعا می کنی، هر چند که می دانی قاعده ی دنیا همیشه بر این بوده است. همیشه اهل حقیقت قلیل بوده اند و اهل باطل کثیر. باطل، جاذبه های نفسانی دارد. کششهای شیطانی دارد. پدر همیشه می گفت: « لا تَستَوحِشوا فی طریق الهُدیٰ لِقلَّة اَهله. در طریق هدایت از کمی نفرات نهراسید.» 

پیداست که کمی نفرات، خاصِ طریق هدایت است. همین چند نفر هم برای سپاه هدایت بی سابقه است.

... راستی نکند که فردا در گیر و دار معرکه، همین سپاه اندک نیز برادرت را تنها بگذارند؟

.

.

.

... می گویی: «حسین جان! برادرم! چقدر مطمئنی به اصحاب امشب که فردا در میان معرکه تنهایت نگذارند؟»

حسین (ع) نگرانی دلت را از لرزش مژگانت در می یابد، عمیق و آرام بخش نفس می کشد و می گوید: «خواهرم! نگاه که می کنم، از ابتدای خلقت تاکنون و از اکنون تا همیشه، اصحابی باوفاتر و مهربانتر از اصحاب امشب و فردا نمی بینم. همه ی اینها که امشب در سپاه من اند، فردا نیز در کنار من خواهند ماند و پیش از من دستشان را به دامان جدمان خواهند رساند.»)



++ بخش هایی از کتاب "آفتاب در حجاب" به قلم زیبا و روانِ "سید مهدی شجاعی"

۸ نظر

فردا چه کاره ای؟


برنامه ت برای روز جمعه چیه؟؟ : )

+به قول یه بنده خدایی که همیشه واسه مسخره بازی میگفت:
"خواب... خوراک... کتاب
دوباره
خواب... خوراک... کتاب"
-_-

++ خودم برنامه ی خاصی ندارم ولی همین رویه ی دوستمو پیش می گیرم : ))
شما چطور؟ ^_^
۱۹ نظر

کاشکی می شد برای بزرگترامون قصرای طلا می ساختیم مثِ آب چشمه ها آیینه هاشو صاف و پر جلا می ساختیم ابر فتنه وقتی سنگ غم می بارید ، سینه مونو سپر بلا می ساختیم*


تو این چند روزی که خونه خاله جان می رفتیم، راهمونو به سمت پارک نزدیک خونه شون کج می کردیم و از بین دار و درخت و پیر مردای مهربونی عبور می کردیم که با هر بار دیدن صورت پیر و چروکیده شون لبخندی به لب داشتن که هیییچ وقت اون نگاه ها و لبخنداشونو فراموش نمی کنم. جالبه که هر بار و هر روز و هر ساعتی که می رفتی این نازنینا رو نشسته بر روی همین نیمکت میدیدی ^_^

امروز چون میدونستم روز آخریه که تو اون ساعت و اون پارک قدم میزنم، خواستم خاطره شو ثبت کنم تا یادم بمونه چه نازنینانی رو تو این چند روز دیدم. وقتی ازشون درخواست کردم که اجازه بدن ازشون عکس بگیرم این آ سید با یه لبخند زیبایی گفتن "بگیر بابا جان"!

اگه عجله نداشتیم حتما چند دقیقه ای پای صحبتاشون می نشستم حظشو میبردم. ^_^


*اینم فایل صوتیِ عنوان بالا که محمد اصفهانی خونده : )



+ گوگولی ان نه؟ ^_^ اصن عاشقشون شدم 🙈😄

۱۸ نظر
درباره من

اگر تنهاترین تنهاها شوم،
باز تو هستی!
آری تو که از پدر و مادر بر من مهربان تری!
ای عزیز ماندنی!
ای نابِ سخت یاب!
تو یگانه شاهد شریفی بر لحظه لحظه های رنج من!
ای خوب خواستنی!
اکنون دستان دردمند و نیازمند خویش را بر آستان نیلوفرینت می گشاییم
و از تو
برای همسایه مان که نان ما را ربود، نان!
برای یارانی که دل ما را شکستند، مهربانی!
برای عزیزانی که روح ما را آزردند، بخشش!
و برای خویشتنِ خویش
آگاهی،
عشق و عشق و عشق
می طلبیم!
آمین.

منبع: بخشی از کتاب
"لطفا گوسفند نباشید!"
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان