چیستی شناسی :)


کلید چیست؟

                         


ابزاریست که باید هر روز که خانه را به مقصد هر جا که دلتان می خواهد، ترک می کنید، آن را درون جیب یا کیف مبارکتان  قرار بدهید و هنگام بازگشت، برای ورود به منزل، حتما (تاکید می کنم) حتما دست در جیب مبارک کرده و آن را خارج نمایید و بعد باقی مراحلی را که بر همگان واضح و مبرهن است انجام بدهید.

+ من موندم اون کلید رو به صورت نمادین تو جیب مبارک میذارید یا نه، واقعا کاربرد داره؟ :|
+ از این به بعد فکر کنم باید در رو به روی داداش کوچیکه باز نکنیم تا درس عبرت بشه براش... والا :)


* خدا کنه شما اینطور نباشین :)

روز به یاد موندنی


الان اگه بگم خیییییییلیییییی خستم و به شدت خوابم میاد باورتون میشه؟! 
فقط خواستم اتفاقات امروزم رو ثبت کنم... 
شنیدین که میگن:«هیچ جا خونه خود آدم نمیشه»؟!
باید این کلام رو با آب طلا نوشت و قاب گرفت...
امروز از هفت صبح تا هشت شب بیرون بودم! بیرون من میشه هر جا غیر خونمون. پس منظورم از بیرون، تو خیابونا پرسه زدن نیست... به طور کلی:
مسجد 👈 یه سر خونمون 👈خونه یکی از اقوام( مراسم روضه ی دهه فاطمیه) 👈 دوباره خونمون 👈 خونه مامان بزرگم برای صله رحم 👈 و قسمت دلچسب امروزم «حـــــــــــــــرم» ^_^ بلاخره آقا طلبید 💕 دوباره خونموووووووون :)

محبوبه هستم:) اونم از نوع شبش :))))
از خدا جونم ممنونم که امروز رو بر خلاف اکثرِ جمعه های کسالت بار گذشته، واسم یه فانی بوجود آورد و خاطره انگیزش کرد :)
همیشه از خدا خواستم که خدمت به آقا امام رضا(ع) رو نصیبم کنه.. ولی به دلایل پیش پا افتاده، این مهم صورت نگرفت.. ولی غمی نیست، برای ثبت نام خادم افتخاری یه شروطی گذاشتن... برای خادم مسجد محل بودن که دیگه نمی تونن سنگ جلو پام بندازن..
تقریبا یه سالی میشه که خادمم و به نمازگزاران مسجدمون خدمت می کنم. شب و روزای معمولی که خبری نیست ولی اگه جشن یا شهادت و وفات ائمه باشه، حضور خادمین پر رنگ ترِ!
از بین این روزا، صبح های جمعشو خیلی دوست دارم.. بین ندبه خونا -از کوچیک و بزرگ- حضور داشتن خیلی حال آدم رو خوب می کنه. از قدیم صبح های جمعه، دعا با صبحانه همراه بوده. حالا یا صبحانه گرم میدن یا صبحانه سرد که همون نون و پنیرِ...

                                 

+ این کوچولو، لاکیِ خالمه و سرگرمی مامان بزرگم و نوه ها ^___^ 
++ تا الان نمیدونستم لاک پشتام دُم دارن -_-  با هر قدمی که برمیداره، دم کوچولوشم تکون میده ^_^ وای که چقدر دوس داشتم دُمشو بگیرم :دی  ولی از اونجایی که هر کی بخواد لمسش کنه سریع واکنش نشون میده و میره تو لاکش، نتونستم به هدفم برسم ؛))
+++ فنچول فقط کاهو میخوره.. البته ورقه های سیب رو هم بگم :/ که مامان بزرگم با چه علاقه ای سیب رو پوست می گیره و اونو خیـــــــلی باریک ورقه ورقه می کنه -_- 
* به جان خودم تا حالا واسه نوه هاش این کار رو نکرده.. واسه نوه بزرگا که نکرده مگر برای نوه جدیداش این کار رو کرده باشه، نمیدونم :)))


++++نائب الزیاره همه ی بزرگواران بودم 🌷


همهٔ کارها برای خدا :)


نمیدونم بگم از کم سعادتیم بوده یا از تنبلی!


تقریبا سه چهار ماه پیش بود که با شوق و اشتیاق فراوان، به دنبال کتابی میـگشتم. از سایتهای مختلف رنج قیمتشو در می آوردم تا از حدود قیمتش مطلع بشم و یه بخش از کتاب رو برای آشنایی دانلود کردم. تعریفشو زیاد شنیدم..  خلاصه عزمم و جزم کردم که برم دنبالش و هر جور شده تهیه ش کنم. ماه محرم یا صفر بود که عمه ی یکی یه دونم مجلس روضه ای رو برای عزای امام حسین علیه السلام برگزار کردن. تو همون شلوغ پلوغیای روضه، یه سر به کتابخونه کوچولو موچولوشون زدم..

اصلا به یاد کتاب مورد نظرم نبودم. خیلی گذرا و با توجه به عجله ی مامان خانمی نگاهی به کتابخونه انداختم. ولی

اصلا باورم نمیشد که،

                                                    آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم

                                                    یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم

+ البته که دوست داشتم از جیبم مایه بذارم و خودم کتابمو بخرم ولی وقتی که عمه جونی کتاب داشته باشه، حیفِ تو کتابخونه خاک بخوره :دی  الان که فکر میکنم میبینم اونموقع هم این کتاب، یه جورایی نگام میکرده که انگاری می خواسته بگه، بیا منو بخون... یا... منو از اینجا نجات بده خخخخخ


خلاصه که ارشمیدس طورانه یا ارشمیدس وارانه بانگ «یافتم.. یافتم» سر دادم و عمه ی عزیزتر از جانم رو از نقشه ی شومم آگاه کردم  :)

وقتی رسیدم خونه، چند صفحه اولشو خوندم و بعد گذاشتم تو کمدم تا بعدا و از رو فرصت و با حوصله، مطالعه کنم.. ولی انگاری یادم رفته بود که چه تلاشی کردم واسه به دست آوردنش، چون یادم رفته بود که بعدا بخونمش.. تا امروز که وقتی اتاقمو مرتب کردم ( شما بخونید اتاق تکونی اساسی :دی ) بین کتابای نخونده یافتمش :/

خیلی کتاب پر باریِ.. یه کتاب کامل و جامع( البته بعد از کتب دینی) 

دارای چهار بخش... هر بخش سر فصل های متفاوتی داره.. از زندگی، کار، عبادت، انتظار فرج، اخلاق، سیاست، بگیرین تا اساس خودسازی و سازندگی، اخلاص اولیای خدا، نیایش اولیای خدا،نماز اولیای خدا و .... 


کمی آشنایی :)

رجبعلی نکوگویان مشهور به «شیخ رجبعلی خیاط» در سال ۱۲۶۲ هجری شمسی، در شهر تهران دیده به جهان گشود. پدرش «مشهدی باقر» یک کارگر ساده بود. هنگامی که دوازده ساله شد پدرش از دنیا رفت و او را که از خواهر یا برادر تنی بی بهره بود، تنها گذاشت.

اخلاق شیخ

جناب شیخ بسیار مهربان، خوش رو، خوش اخلاق، متین و مؤدب بود. همیشه دو زانو می نشست. ممکن نبود با کسی دست بدهد و دستش را زودتر از او بکشد*. خیلی آرامش داشت. هنگام صحبت اغلب خنده رو بود. به ندرت عصبانی میشد. عصبانیت او وقتی بود که شیطان و نفس سراغ او می آمدند. در این هنگام سراسر وجودش را خشم فرا می گرفت و از خانه بیرون می رفت و آنگاه که خود را بر نفس چیره می یافت، آرام باز می گشت.

*امام باقر علیه السلام می‌فرمود:«وقتی که مؤمنی با مؤمن دیگر مصافحه کند، گناهان‌شان می‌ریزد و در حالی از هم جدا می‌شوند که گناهی ندارند.» و نیز می‌فرمود:«وقتی که دو مؤمن با یکدیگر دست می‌دهند، خداوند هم دست خود را بر دست‌های آنان می‌گذارد.»


خاصیت برخی اذکار

اهتمام به دو ذکر

شیخ به «استغفار و صلوات»خیلی اهمیت میداد و در یافته بود که این دو ذکر، دو بال پرواز سالک است.

«هر کس در طول روز زیاد صلوات بفرستد، به هنگام مرگ، رسول خدا لب او را می بوسد.»


برای غلبه بر نفس

۱-مداومت بر ذکر «لا حَولَ و لا قوّة إلّا باللّه العلیّ العظیم»

۲-ذکر «یا دائمُ یا قائم»

۳-برای سرکوبی نفْس های سرکش ، صبح و شب ۱۳ بار یا یکصد بار 

«اللّهمّ لکَ الحمدُ و إلیک المشتَکیٰ و أنتَ المستعانُ»

۴- هر شب یکصد بار «یا زَکیُّ الطّاهرُ مِن کلِّ آفةٍ بِقُدسِه»

جناب شیخ ضمن توصیه به گفتن ذکر اخیر غلبه بر نفس، می فرمایند:

«من خود آن را به کار بسته و از آن طریق وارد شده ام. حتی روزی آن قدر ذکر یاد شده را خواندم که نفْسم مُرد و با خود گفتم: به اندازه ای ادامه دهم که وجودم عدم شود. چندی که به اقتضای طبع بشری از خواندن آن غفلت کردم، نفْسِ خود را زنده یافتم. معلوم است که هر کس به دنیا توجه کند نفسش قوی می شود و خواندن این ذکر برای چیره شدن بر نفس مؤثر است»


کتاب «کیمیای محبت» صفحه ۱۹۲-۱۹۳

یادنامه ی «مرحوم شیخ رجبعلی خیاط (نکوگویان)»

محمد محمدی ری شهری


++ امیدوارم مفید باشه.... بخونم و بخونید... استفاده کنم و استفاده کنید :)


ادامه دارد...

زمان داره میگذره هاااا...


                                         


                                                                      دنگ... دنگ...

                                                                 لحظه ها می گذرد.

                                                 آنـچـــــــــــــه بگذشتـــــــــــ ، نـــــمی آیــــد بـــــــاز...

                                                                                           سهراب سپهری


+ دقت کردین روزها چه زود دارن سپری میشن... 

تا عید چیزی نمونده، چشم به هم بزنی این بیست و هفت.. هشت روزم میگذرن...

کلی کار عقب افتاده دارم، تصمیمایی که گرفتم و به مرحله ی انجام و عملی شدن نرسیدن... 

کتابایی رو که می خواستم بخرم یا خریدم و هنوز تو کمد منتظرن تا من برم سراغشون...

پروژه ی خونه تکونی هم با غر غرای من از دیروز شروع شد...


++ امیدوارم به عید که میرسم، وقتی بر می گردم و سالنامه ی 95 رو مرور می کنم، شرمنده ی خودم و سالی که گذشت نشم...

راستی یه لیست تهیه کنین و ببینین آرزوها و خواسته هایی که از سال  95 داشتین، چیا بودن.. به کدوماشون رسیدین.. واسه کدوماشون خیلی تلاش کردین؟

و از سال پیش رو چیا می خواین؟ چه کارایی رو می خواین انجام بدین و از این جور چیزا...


+ تا جایی که بتونم به وبلاگ دوستان سر میزنم... ولی اگه نرسیدم، شرمندم....

معلوم نیست کی اپ کنم ولی اگه بتونم در روز یه ساعت رو به وبلاگم اختصاص میدم.


+++ تا یادم نرفته بگم که یه کتابی رو از دیروز برداشتم و دارم میخونم.. 

زهرا سلام الله علیها برترین بانوی جهان

به قلم آیة الله العظمی مکارم شیرازی

خوندنشو بهتون توصیه می کنم.. اگه خودمم وقت کنم، برش هایی از کتابو واستون میذارم...

یا علی :)


😭 برف... برف... برف میباره 😭


اهم اهم ( آیکون صاف کردن گلو و اینا 😊 )

جونم واستون بگه که از دیشب تا همین الان که دارم این پست رو تایپ میکنم، همینجور برف و بارونِ که داره میباره( صد هزار مرتبه شکر ) از خُل بازی های خودم اگه بخواین واستون بگم اینه که بعد از انتشار دو پست دیشب( که یکیش موقت بود و به درجه رفیع حذفیدن نائل گشت) رفتم تو حیاط فنچولمون... دستامو به صورت کاملا افقی باز کردم( دنبال یه ایموجی خوشمل و ناناز گشتم ولی نیافیدم پس به همین خطوط اکتفا می کنم و اکتفا کنید ـــــــــــ|ـــــــــــ ) و زیر بارون، این رحمت بی انتهای ایزد منان شروع کردم به دعا خوندن... تقریبا یه یه ربی بیرون بودم.. البته زیر بارونِ زمستون موندن، همچینم بدون ترکش نمیمونه، اونم بدون پوشیدن لباس گرم 😂.. دستاوردش، یه آبریزش بینی و یه شب زنده داری سه چهار ساعته بود 😋 که بازم خداروشکر چون امروز جمعه بود، همش تو رختخواب بودم و مشکلی واسم ایجاد نکرد :دی

خیلی دوست داشتم یه ساعتی رو تو خیابونا پرسه بزنم و روی برفای تازه نشسته رو زمین راه برم... هندزفری تو گوشم باشه و بی دغدغه واسه خودم کیف کنم و لذت ببرم...

ولی از اونجایی که کسی رو پایه ی پیاده رویم پیدا نکردم، دوباره رفتم تو حیاطمون و یه گوشه مثل کوچولویی که با حسرت داره به برف بازی دوستاش نگاه میکنه، به باریدن برف و نگاه کردن گذرا به آسمون گرفته، بسنده کردم😔

+ یعنی الان جا داره دوباره بگم: ای خدا.... پس کی منو شب ببره بیرون یه برف بازی بکنم... برف بازی، اونم تو پارک، اونم بدون چادر 😂 آخه یه بار تجربه کردم که میگم... بهترین جا واسه برف بازی تو پارک! چون راحت میتونی پشت درختا قایم بشی و در تیررس گلوله های برفی که به سمتت میاد نباشی...

😭😭😭😭چقد دلم خواست ....


چند ساله پیش که من تازه بیست سالم شده بود... خاطرم نیست کجا بودم ولی یه دوستی برگشت و بهم گفت که خیلی خوبه که تو اصلا به سنت توجه نداری و شیطنتت هنوز مونده.. اولش زیاد به حرفش توجه نکردم ولی الان میفهمم چی می گفت... خیلی خوبه که فارغ از اینکه چند سالته و تو چه برهه ای از زندگیت هستی، بازم واسه خودت ارزش قائل بشی و بعضی اوقات یه رفتارایی ازت سر بزنه که احساس کنی کودک درونت هنوز فعاله، حتی بیش فعال( البته رفتارای خوب و مثبت منظورمه)   

شاید باورتون نشه ولی من هنوز که هنوزِ احساس می کنم یه دختر هجده سالم.. رفتارام بزرگانه ست ولی شیطنتم مثل یه دختر هجده ساله ست. حتی شده به شوخی، هر کی سنمو ازم پرسیده، ابتدا سال تولدمو گفتم بعد میگم: ولی هجده سالمه ^___^ اون بنده خدام پوکرفیس طورانه نگام میکنه با خودش حساب کتاب می کنه که یعنی چی...؟ این الان چی گفت؟ 😐


++ شما دوست داشتین الان چند سالتون می بود؟ یا رفتاراتون شما رو چه سنی نشون میده؟


* بعدا نوشت: فکر کنم علاقه ی خاصی به شب نوشتن پیدا کردم :دی

روزا اصلا، دست و دلم نمیره رو کیبورد واسه تایپیدن...

تا جنون فاصله ای نیست، از اینجا که منم


                                                                         ببار ای باران ...


                                                   ببار که چتری بر روی دلم نخواهم گرفت

                                                                  

                                             ببار که شاید اندکی از داغ این دل سوخته بکاهی


                               ببار که ویرانه دل من سقفی ندارد که از قطرات سردت ایمن باشد


                                                 ببار که خانه دلم بسی تشنه و ملتهب است


                                            ببار که شاید اندکی غبار غم را از دل تیره ام بزدایی


                              ببار و سیلی به پا کن و دل مسکین و گوشه نشین مرا با خود ببر ...


                                                                           ببار ای باران ...


                                                              ببار که از بارش تو من شادم


                                                               ببار که عطر تو را می طلبم


                              ببار که شاید پس از بارش تو به یادش رنگین کمانی در دلم برپا شود


                                             ببار و دل عاشق و تب دار مرا اندکی آرامش ببخش


                                                                 ببار که دلم دلتنگ اوست


                                    ببار که شاید در صدای دلنشین تو طنین صدای او را بشنوم


                                                                          ببار ای باران...


                           


+اینجا داره بارون میاد.... اونم رگباری.... ولی خب چه کنم که دیر وقته و اهل منزل خواب تشریف دارن!

+پس کی منو ببره بیرون، اونم زیر بارون 😭😭

+اون کوچولوی تصویر بالا منم :)  اون یکی دیگم، یحتمل مامان خانمی یا پدر گرام هستن... من عاشق قدم زدن حتی دویدن زیر بارونم.. اونم بدون چتر 😂😂

+ان شاءالله شهر شما هم بارون بیاد :)


++شاعرشو نمیدونم... فکر نکنید سروده ی خودم بوده هاااا خخخخخ

دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند..... گل ادم بسرشتند و به پیمانه زدند


تا حالا شده، قبل خواب به یه موضوعی فکر کنین، بعد همونو یا یه چیزی که بهش ربط داشته باشه رو خوابشو ببینین؟ 

واسه من، اغلب این اتفاق رخ میده... یعنی اگه در طول روز در مورد چیزی صحبت کنم یا قبل خواب بهش فکر کنم، همونو تو خوابم میبینم... (البته این موضوع در مورد افرادی که فوت شدن صدق نمیکنه، با اینکه از صمیم قلب می خوام یه بار دیگه یه عزیزی رو دوباره ببینم)

واسه همینه که میگن، شبا به آرزوها و رویاهاتون فکر کنین :دی

داشتم میگفتم...

چند روز پیش یکی از بدترین خاطره ی ممکن (از نظر خودم)واسم اتفاق افتاد(همون روزی که ازتون خواستم واسه آرامشم دعا کنین. )تا جایی که اصلا نمیتونستم به چیز دیگه ای فکر کنم! اصلا رو کارهام تمرکز نداشتم... هر کاری میکردم که بهش فکر نکنم نمیشد... تا اینکه خوابشو دیدم. همون حرفا همون پیغاما و همون .... 

همیشه گفتم، اگه کسی منو برنجونه، بهم بدی کنه، با اینکه خیلی سخته، خیلی، ولی فلفور میبخشمش، نه به خاطر اون فرد، بلکه به خاطر خودم که لایق آرامشم... آدم کینه ای، رو ذهنش تمرکز نداره چون همیشه به این فکر میکنه که چطوری و با انجام چه کاری میتونه طرفشو زمین بزنه!

من بخشیدمش ولی هنوز آرامش قبلو ندارم، هنوز نمیتونم رو فکرم مسلط بشم... نمیدونم، شاید خودم نمی خوام و هی بهش فکر میکنم...!


و اما دیشب...

دیشب با آرزو (یکی از بلاگرا) تو پستش مشاعره داشتیم ^_^ خیلی خوب بود... هر چی به ذهنمون میومد رو قبول میکردیم. یه بیت... یه مصرع... ترانه ... خلاصه هر چی! 

خیلی خوش گذشت... 

خیلی حالم خوب بود... همینم باعث شد که خواب کلاس سوم راهنمایی مو ببینم که دبیر انشامون، برامون اشعار زیبای فردوسی رو می خوند :) 

دقیقا مثل همون سال، یه دستش کتاب بود و یه دستش پشت کمرش :))



+ از همتون ممنونم... دعا کردنای شما بزرگوارانه که حال دلمو خوب میکنه... 

+ فکر کنین... به اتفاقای خوب فکر کنین... به چیزی که دوست دارین بهش برسین... به اهدافتون... ان شاءالله با همت و پشتکار بهشون میرسین ^__^

+ عنوان، یکی از همون ابیاتی ست که تو مشاعرمون ازش استفاده کردیم...

خواهشا کپی نکن!


                       دوست عزیز!

                       نمیدونم چرا به خودت زحمت نمیدی و مطالب دیگران تو وبلاگت میزاری

                      حداقل مثل رفیقت آخرش منبع رو ذکر کن، به اسم خودت باز نشرش نکن!


                          


                                                                         مرسی أه.


خوب شد؟ :)


هیچ چیز بدتر از این نیست که وقتی داری کتابا و ورقه های اضافیتو به دلیل ذیق وقت، تند تند مرتب و دسته بندی می کنی، یهو انگشتت بگیره به لبه ی کاغذ و پوست دستت بسوزه و زخم بشه. 😭😭😫

لامصب بدم میسوزونه 😭


+ کوچولوتر که بودم وقتی دست و صورتم زخمی میشد، عادت نداشتم روشو با چسب زخم ببندم( البته الانم نمیزنم 😂)  بعد بابا که از سر کار میومد میرفتم پیششونو خودمو واسشون لوس میکردم و میگفتم: بابایی نیگا زخم شده!

ایشونم میگفتن «بیا بوسش کنم تا خوب بشه» 😍 

بعد به چشام نگاه میکرد و میگفت: «خوب شد؟»

به خیال خودم با اینکه می سوخت ولی فکر میکردم خوب شده!


+ کاش کوچولو بودم تا اگه دستم، صورتم یا... دلم زخمی شد، به یکی نشون میدادم و بعد می گفت: بیا ببوسمش تا خوب بشه! شاید خوب نمیشد ولی دلم آروم می گرفت که «بوسیده» و خوب نشده، همــــیـــــــــن...


*ان شاءاللّٰـــــه که همیشــه دلتــون آروم باشــه 😊


بعدا نوشت: چند هفته ای میشه که داداشیم رباط پاش تو فوتبال پاره شده و خونه نشین شده! امروز که خواهریم با عشقم اومده بود، یسنا به داداشم اصرار میکرد که پاشو بازی کنیم، ایشونم میگفتن: نمیشه پام درد میکنه... داشتم به کاراشون نگاه میکردم که یسنا گفت بیا بوسش کنم که خوب بشه :))

منو داداشمم فقط به هم نگاه میکردیم 😐

خواستم با غم عشقش بنویسم شعری..... گفت: هر خواستنی عین توانایی نیست



خطی کشید روی تمام سؤال ها

تعریف ها، معادله ها، احتمال ها


خطی کشید روی تساوی عقل و عشق

خطی دگر به قاعده ها و مثال ها


 خطی دگر کشید به قانون خویشتن

قانون لحظه ها و زمان ها و سال ها


از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید 

خطی به روی دفتر خط ها و خال ها


خط ها به هم رسید و به یک جمله ختم شد 

با عشق ممکن است تمام محال ها

                                   فاضل نظری 



+ دیروز قبل از اینکه برگردم، دختر عمو کتاب « نیمه ی پنهان ماه / چمران به روایت همسر شهید) که به امانت گرفته بود رو بهم برگردوند. این کتاب و با کتابای « پنج شنبه فیروزه ای و گریه های امپراتور » چند ماه پیش از کافه کتاب خریدم. خرید کتاب و خیلی دوس دارم. حالا شاید همون لحظه نرسم بخونم ولی تا حالا نشده کتابی رو بخرم و بعد از چند وقت بهش سر نزنم. 


شهید چمرانو زیاد نمیشناختم در حد اینکه یه مرد بزرگ و یه چریک بود! فقط در همین حد. وقتی این کتابو میخوندم میدیم چه مرد خانواده دوستی بوده، یه مرد جنگ چطور میتونه اینقدر نسبت به همسرش و کشورش مهربون و وفادار باشه؟ کسی که با توپ و تفنگ سرو کار داره، تا این حد میتونه احساساتی و عاشق باشه! ( خوندنشو از دست ندین ^___^)

*جملمو اصلاح میکنم، یه مرد ی از جنس خدا که بوی خدا رو بده حتما خوانواده دوست، مهربون و ... است.


+اصلا نمی تونم اونایی رو که ولنتاین و این چیزا واسشون مهمه رو درک کنم. اونا رو نمیدونم ولی من باید، باید شناختمو نسبت به هر چی که مخصوص کشور خودمه، هر چی که به ایران ربط داره رو بیشتر کنم... باید بیشتر با شهدا آشنا بشم.. الان میبینم که اصلا هیچی درموردشون نمیدونم. 



+ امروز تو اتوبوس یه کوچولوی خوشکل دیدم. خیلی با نمک بود. یه پسر با مزه ^_^ یه نمه باهاش بازی کردم، بعد از مامانش پرسیدم اسمش چیه؟ گفت علی اکبر *_*

من ارادت خاصی به حضرت «علی اکبر »دارم. به نظر من روضه ی این بزرگوار جانسوز تر و غم انگیز تر از روضه بقیه ی ائمه ست. با خودم عهد کردم اگه روزی ازدواج کردم، اگه پسردار شدم با مشورت شوهرم اسمشو بزارم «علی اکبر» 


+ دیروز وقتی یسنا منو دید، بدو بدو اومد طرفمو به همه میگفت: خایه مبوبه ژون اومده!

وقتی اینجوری صدام میکنه، دلم غنج میره واسش. فقط دوست دارم تو بغلم محکم فشارش بدم تا صدای آهشو بشنوم :))



* عنوان رو از کتاب «گریه های امپراتور» انتخاب کردم... همینجوری یهویی...

*خیلی درهم شد نه؟ به بزرگی خودتون ببخشین. از ظهر تا حالا ذهنم آرامش نداره، میشه واسم ....؟


۱ ۲ ۳ ۴ ۵ . . . ۷ ۸ ۹
Designed By Erfan Powered by Bayan