سکوت شب


هیس!

لطفا هیچی نگو! فقط آرام باش! ساکت! حالا چشماتو ببند. الان نه! اول بخون بعد ببند! 

فکرتو آزاد کن. به هیچ چیز فکر نکن. 

به گذشته ای که اسمش روشه «گذشته» فکر نکن. نمی خواد به آینده م فکر کنی. بی خیالِ بیخیال... یه امشبو مال خودت باش.

فقط چند لحظه ای تو این سکوت شب چشاتو ببند و فکرتو آزاد کن.( پیشنهاد من اینه که بری تو بالکن، یا تو حیاط خونه، کنار درختا یا گلدونای زیبایی که داری بشینی.) بذار پرنده ی خیالت برای خودش پرواز کنه و بره و بره و بره تا از سرزمین رویاها، یک رویای دوستداشتنی رو برات دستچین کنه و بیاره. 

رویا پرداز نیستی؟ موردی نداره. مثل من، از این آرامش شب استفاده کن و به صداهایی که می شنوی گوش کن و لذت ببر. سکوت شب بی نظیره. بی نظیر برای منی که از کودکی عاشق شبهای تابستون بودم و با پدرم تو حیاط بی بی زیر درخت توت مینشستیم و ایشون دست هامو می گرفتن و صورت فلکی دب اکبر رو تو آسمون نشون میدادن. « +اونو میبینی؟ -کدوم؟ + همونی که شبیه ملاقه ست؟ » و من از اون سال به بعد هر شب که میرم تو حیاطِ فسقلیمون، یه دور چرخ می خورم تا بتونم ملاقه ی دوستداشتنیِ شبهای کودکیمو پیدا کنم.



منتظر یه اتفاق خوشایند تو زندگیت نباش. اتفاقات خوشایند زندگیمون در حال گذرن. درسته! همین لحظه ها، همین سکوت شب یه اتفاق خوشاینده. بهش فکر کن.

خوابم میاد (آیکون گریه و زاری)


با شروع ماه مبارک سیستم خواب بدنم تغییر کرده. قبلا اگه از نُه صبح بیدار بودم تا نیمه شب، الان روزها تقریبا جنازه طورم*، شبهام تا خروس خون(شایدم اون ور تر) بیدار هستم.

*آدم مگه با شکم خالی خوابش میبره؟


تق تق تق تق تق

اولش توجه نمی کنم و دوباره ملافه رو خودم میکشم و می خوابم.

تق تق تق تق

نخیر انگاری نمی خوان تمومش کنن. 

با چشای نیمه باز از اتاق خارج میشم. برای اینکه خواب از چشام نره، زیر چشمی جلو پامو نگاه میکنم تا به در و دیوار نخورم. اولش به حالت زیکزاک راه میرم ولی بعدش گیجی از سرم میپره و به راه راست هدایت میشم. جالبه هر چی میرم جلو صدا بلندتر به گوشم میرسه انگاری همین کنار دستم دارن بنایی میکنن. 

اوه خدای من! نــــــــــــه باورم نمیشه پس اون روز کذایی رسید :|

این صدای تیشه کوبیدن پدر گرام هست که دقیقا مخ بنده رو هدف گرفتن! حالا نه مخ من ولی اون گوشه سالن (دقیقا متوجه شدین کدوم گوشه؟ ) یه مشکلی پیش اومده که با چند بار کوبش و کندن اصلاح میشه. چند روز پیش پدر فرمودن که میخوان اصلاحات خونه رو خودشون انجام بدن و کار خاصی نداره و ...

حالا روم نمیشه برم بهشون بگم بابا دست خوش! حداقل بذارید برای یکی دو ساعت دیگه! بخدا از زور بی خوابی و سردرد دارم میمیرم. ببین چشامو! باز نمیشن. شاید دو ساعتم نشده که چشام بسته شدن! ای بابا :|


+خوب بخوابید دوستان... خوابای خوب ببینید... (آیکون گریه) خوابم میاد (دوباره همون)

و باز دوباره

تق تق تق تق :| :| :| :|

تَشت محبوبه گُله... هر کی نخوره خُله


خدایا آخه این انصافه؟ این که همه خونواده الان سر به بالین گذاشتنو پادشاه دهمم رد کردن (صدای خر و پفشان اینو نشون میده -_-) اونوقت من از یه طرف خوابم نمیاد و از طرف دیگه باید خان داداشو ساعت ۶:۳۰ بیدارشون بکنم که برن پیاده روی (دوباره همون ایموجی :دی)


مکالمات منو خان داداش بعد از خوردن سحری:

اول بگم، این منم (+)      اینم داداشم (-)

-محبوب؟

*(راستی اینم بگم که متاسفانه اعضای خانواده بعضی اوقات یادشون میره که اون (ه) محبوبه رو ادا کنن :| هنوز که هنوزه نتونستم روشون تاثیر بذارم و به راه راست هدایتشون کنم!

+هوم؟

-تا کی بیداری؟

+معلوم نیست! شاید تا شیش! واسه چی؟

-پس موره همو موقع بیدار کُو!!

+قرآن می خونم و سرمو تکون میدم.

دیگه صدایی ازش در نمیشه تا اینکه:

-محبوب؟

+ :|

-اگه تا شیش و نیمم بیدار بودی همو موقع بیدار کو! حتمنی بیدار کنیا!

+قرآنو میبندمو میگم: خایل خب اگه بیدار نشی با تشت* خدمتت میرسماا ^_^

-باشه یادت نره ها

+سر تکان میدم


*چند سال پیش وقتی داداشم می خواست بخوابه، به من میگه که حتما بیدارش کنم تا به قرارش برسه، بهم میگفت که هر طور شده چه با چک و لگد و چه با پارچ آب سرد، فقط بیدارش کنم. اصولا عادت به کوک کردن هیچ وسیله ای نداره و از بقیه می خوان که بیدارش بکنن. 

القصه، زمان بیدار باش میرسه و شروع میکنم به صدا زدن، اگه بیدار نشد میریم مرحله ی بعدی، تکون دادن و پنج دقیقه ساعتو از زمان اصلیش جلو گفتن تا هول بشه و بیدار بشه، اگه این مرحله م جواب نداد، مرحله ی بعدی تهدید کردن و اینکه میگم دیگه بیدارت نمی کنم... اگه بیدار نشی با یه لیوان آب میاما... اومدمااا... نخیر بیدار نمیشه! یهو... کنار دستم یه تشت میبینمو همونو به سمتش نشونه میگیرمو پرتاپ می کنم. از شانس بد منم تشته می خوره تو ملاجش و تا کی از سر مبارکش که نگرفته بود...  این وسطم حرفای خوشکل موشلی بود که از دهان مبارک خارج میشد و آبا و اجدادمونو هدف گرفته بود : ) 

#پسر است دیگر... چه میشه کرد... بیتلبیت -_-

اینجوری میشه که هر وقت از من می خواد که بیدارش کنم، مراحل بالا رو باهاش مرور میکنم و در آخرم میگم اگه بیدار نشی با تشت میاما ^_^


++شما چطور؟

اگه اطرافیانتون از شما بخوان که بیدارشون بکنین، شما چه مراحلی رو پیش میگیرین؟

البته اگه مثل خان داداش من اهل کوک کردن ساعت نباشن : ))

از پست قبل...


همین اول کاری بگم که

و من الله توفیق 👇 😂😂😂

دیروز خیلی اتفاقی کشیده شدم سمت کتابخونه م. کتابخونه کوچولویی که مخصوص خودمه. یه دور به همه ی عناوین نگاه گذرا انداختمو کتاب مورد علاقه مو از بینشون بیرون کشیدم. 

+اون پیام بازرگانی رو یادتونه که یه آقایی می خواست یه قابلمه خارجی بخره یهو صدای قابلمه مجاور رو میشنوه که یه عده دارن ناله می کنن که نه اون خارجیه، اونو بر ندار و اینا؟

یه حسی بهم میگفت اینام دارن جلز و ولز و ایضا ضجه میزنن تا من بردارمشون و بخونمشون ولی واقعا اون لحظه دلم پنجشنبه فیروزه ای رو می خواست. کتابی که خیلی خیلی برام عزیزه. شاید یکی از دلایلش پیشنهاد رفیق جانم باشه و شایدم شخصیت مرد قصه، سلمان. 

با اینکه تا حالا دوبار خوندمش ولی بازم تازگی داشت و کلی لذت بردم.


بخش هایی از کتاب:

پای رفتن ندارد. من هم...

چه اشکالی دارد برای چند دقیقه هم که شده، زمان متوقف شود؟!

اشکالی ندارد، اما چنین چیزی هیچ وقت اتفاق نمی افتد، زمان، وقت هایی که باید تند بگذرد، آرام تر از همیشه قدم بر می دارد و وقتی باید کند شود، به سرعت برق و باد می تازد.

چشمم می افتد به کتابی که در دست دارد. کتاب قطوری که حداقل چهارصد، پانصد صفحه دارد. آن را می گیرد طرفم و می گوید: «راستی این کتابِ شرح زیارت جامعه کبیره س، اگه وقت کردید بخونیدش.»

کتاب را می گیرم و می گویم: «ممنون، حتما" می خونمش.»

خجالت می کشم بگویم من حوصله ندارم خود زیارت جامعه کبیره را که بیست، سی صفحه بیشتر نیست بخونم، معلوم است که حوصله ام نمی کشد این همه را حتی ورق بزنم.

...

-مریم درستکار(یکی از هم کلاسی های سلمان): یادته شنبه سر کلاس منطق چی شد؟ یکی از بچه ها ده دقیقه دیر اومد سر کلاس، استاد رنجبر راش نداد. بعدشم گفت هیشکی حق نداره بعد من بیاد سر کلاس. حتی یه ثانیه دیرترم اگه برسه، خودش لطف کنه بره. چون اگه اصرار کنه فقط خودشو بچه های دیگه رو ازیت* کرده.

سلمان: کارای خودمو که دیگه یادمه، لازم نیست برای خودم تعریف کنی.

-صب کن! بعد تو گفتی اگه نظم براتون مهمه خودتونم پنج دقیقه دیر اومدین و این مدل حرف زدن نهایت خودخواهیه. بعد استاد رنجبر نشست رو صندلی و گفت تا وقتی تو توی کلاس باشی، یک کلمه ام درس نمیده. توام بدون مکس*، پا شدی رفتی.

...

غزاله: باز سرم را پایین می اندازم و می خوانم: «استقرار در بهشت از روی میل، رغبت و سرور است. این رغبت، دو طرفه است، یعنی هم بهشتی به بهشت رغبت دارد و هم بهشت به بهشتی. چنان که در روایتی از رسول اکرم رسیده است:

بهشت مشتاق چهار نفر از اهل من است، خدا آنها را دوست دارد و من نیز مامور به دوستی آنها هستم. آن چهار نفر عبارتند از علی بن ابی طالب، حسن (ع)، حسین(ع) و مهدی(عج)؛ همان کسی که عیسی بن مریم(ع)پشت سر وی نماز می خواند.

روایت دیگری این چهار نفر را علی(ع)، مقداد، سلمان و ابوذر معرفی کرده است. این اختلاف نشان می دهد ه ذکر نام این افراد از باب ذکر مصداق است وگرنه بهشت، مشتاق هر بهشتی است.

از این بالاتر، درباره سلمان وارد شده است:

عشق و علاقه بهشت به سلمان بیشتر از عشق و علاقه سلمان به بهشت است.»

سلمان! و ما ادراک ما سلمان...

گفتم به این راحتی نمی شود تو را شناخت! فکر نکنم تفاوت زیادی بین آن سلمان و تو باشد. با شناخت نصفه و نیمه ای که من از تو دارم، همان بهشت باید دنبالت بدود سلمان!

...

بازوی چپم را از زیر چادر ماساژ می دهم. از وقتی شروع کرده ام به نوشتن، یکسره تیر میکشد.

همان روزهای اول، سلمان خواسته بود که با هم رابطه نداشته باشیم. نه با پیامک، نا با ایمیل و نه هر جور دیگری که این رابطه را به دوستی بدل کند. می گفت نمی خواهد رابطه مان زخمی شود.دقیقا از واژه «زخمی» استفاده می کرد. می گفت نمی خواهد مقدمه یک زندگی آسمانی و ابدی را با این کارها، جوری رقم بزنیم که بعدها از به یاد آوردنش خجالت بکشیم. می گفت این نوع روابط، ممکن است ما را در مسیرمان، چند سال یا حتی چند صد سال عقب بیندازد. در مسیرمان به سمت فی مقعد صدقٍ عند ملیکٍ مقتدر*.


بعضی از جملات کتاب رو دوست دارم مثل:

+رک بودن، دلیل خوبی برای «هر چیزی» گفتن نیست.

+خیلی چیزها را نمی شود گفت، نمی شود نوشت. فقط در لحظه ای که آن اتفاق را زندگی می کنی، می فهمی چه خبر است.


*اذیت... مکث...

توضیح مختصر: اگه تو اس ام اس بازیا یا کامنت ها دقت کرده باشین دیدین که خودمون یا طرف مقابلمون برای اینکه سریع کامنتشو بفرسته، دقت نمی کنه که داره از کدوم حرف/واژه استفاده میکنه. 

نویسنده با قلم توانایی که داره به خوبی این معضل رو نشون داده. اینکه داریم با بی دقتیمون به زبان مادری مون ظلم میکنیم و اصلا کک مونم نمیگزه که املاهامون مشکل داره، ناخواسته تیشه برداشتیمو زبان فارسی رو هدف قرار دادیم. پس لطفا اگه جایی دیدین که کلمه ای رو اشتباه نوشتم، لطف کنید و خطامو بهم گوشزد کنید. ممنونم : )

*در جایگاه صدق نزد خداوند مالک مقتدر!


+فکر کردین میتونین قِسِر در برین هوم؟ دو تا پست کوتاه گذاشتم فکر کردین از این به بعد کوتاه می نویسم! هوم؟ نخیر... از این خبرا نیست ^_^

مثلِ...


مثل نشستن رو به روی باد کولر و ورق زدن کتاب مورد علاقه ت، و بوی خوشی که کاغذای کتاب مشامتو نوازش میکنه ^_^

ایستگاه توقف (۳)


مرحوم آیت الله بهجت(ره) یکی از عارفان بزرگ زمان بودند.

روزی به ایشان گفتند : کتابی در زمینه اخلاق معرفی کنید .

فرمودند: لازم نیست یک کتاب باشد یک کلمه کافیست که بدانی : "خدا می بیند" .



خداوند به حضرت موسی (ع) فرمودند:

با زبانی دعا کن که با آن گناه نکرده باشی تا دعایت مستجاب شود!!!

حضرت موسی عرض کرد:چگونه؟؟؟

خداوند فرمود:

به دیگران بگو برایت دعا کنند!چون با زبان آنها گناه نکرده ای.....


+مارا بدعائید که محتاج دعاییم : )

برکت ماه مبارک


یکی از خوبی های ماه رمضان، صله رحم و صد البته شب نشینی هاشه. قبول دارین یا نه؟

اینکه یه ساعت بعد افطار یهویی تصمیم بگیری بری خونه اقوام، مثلا خونه خان عمو چون خیلی با دختراشون جفت و جوری : )

+این پست  : )


بعدا نوشت: تو این چند ماه تا حالا پستی به این کوتاهی نذاشته بودم! : )

حق الناسه عزیز من


یه سوال دارم و اون اینه که یعنی انقدر آن تایم بودن سخته که وقتی با یه نفر قرار دارین خودتونو موظف ندونید که سر ساعت در محل قرار حاضر بشید؟ بابا مسئله ترافیک با این وضع خیابونا و افزایش تعداد بی رویه ی خودروها(که اکثرا بی کیفیت هستن) حل نمیشه که نمیشه... آخه بهانه هایی مثل «خیابونا شلوغه... تو ترافیک گیر کردم» قابل توجیهه؟ خب زودتر حاضر بشید و راه بیفتین! چرا برای وقت دیگران ارزش قائل نمیشید؟ 
یا نه! وقتی به یه مهمانی دعوت میشید، حمام کردن و اتو کردن لباساتونو در دقیقه نود انجام ندین. 
آخه من چقدر باید از دست یه عده حرص بخورم که نه به خودشون احترام میذارن و نه به فرد یا افرادی که منتظرشن تا سر ساعت بیان. 
ای بابا...

آمد بهار جان ها...



رَبَّنا إِنَّنا سَمِعْنا مُنادِیاً یُنادِی لِلْإِیمانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّکُمْ فَآمَنَّا رَبَّنا فَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا وَ کَفِّرْ عَنَّا سَیِّئاتِنا وَ تَوَفَّنا مَعَ الْأَبْرارِ

پروردگارا! همانا ما دعوت منادى ایمان را شنیدیم که (مى‌گفت:) به پروردگارتان ایمان بیاورید، پس ایمان آوردیم. پروردگارا! پس گناهان ما را بیامرز و زشتى‌هاى ما را بپوشان و ما را با نیکان بمیران.


فرارسیدن ماه مبارک رمضان الکریم بر شما عزیزان مبارک.

التماس دعا. : )

اخطار... به اطلاع کلیه دوستان، آشنایان و اقوام وابسطه، واسطه و بی واسطه میرسانم، این پست به شدت طولانی ست و به اون تیله های رو صورتتون زحمت خوانش یه پستِ طولانی رو ندین. با تشکر.


خوبه اخطار دادم، باز دوباره رو ستاره م کلیک کردین و تشریف آوردین. 
اصن روایت داریم که فرمودن: «انسان نسبت به چیزی که از آن منع می‌شود، حریص تر است.»

هیچ وقت نخواستم و نمی خوام خودمو بنده ی مقرب خدا نشون بدم. بنده ی خوب خدا بودن لیاقت می خواد که مطمئنم هنوز که هنوزه به اون مرحله نرسیدم (متاسفانه). هر کسی منو تو نگاه اول ببینه حس (فکر) می کنه با یه آدم به شدت مذهبی طرفه، اینو از صحبت هایی که به مرور می کنیم میگن و متوجه میشم..
 شاید در نگاه اول ظاهرم باشه که این حس رو منتقل میکنه. ۱-چون تو خانواده ای بزرگ شدم که پدرم رو آرایش کردن حساسه و بدشون میاد و معتقدن شاید با آرایش کردن من و یا هر خانم دیگه ای، چشم و دل مردی بلرزه و دنبالش باشه، واسه همین از زمانی که خودمو شناختم یادم نمیاد آرایش کرده از خونه خارج شده باشم. ۲-شایدم به خاطر حجابم باشه. البته اگه منم یه دختری رو تو خیابون ببینم که روسریشو تا رو پیشانیش جلو کشیده و هیچ آرایشی هم نداشته باشه، همین فکر رو درباره ش بکنم.
 
چند روزی یه مسئله ای به شدت ذهنمو مشغول کرده بود و نمیتونستم درباره ش با کسی صحبت کنم. تا اینکه دیروز رفتم حرم. همیشه عادت دارم قبل از ورودم به حرم آقا، یک دقیقه ای رو اختصاص بدم به خوندن اذن دخول. حتی در روایات اومده که فرمودن قبل از ورود به خانه ای حتما از صاحب خانه اجازه بگیرین. (اصل روایتو یادم نیست :| ) 
به عادت همیشگی بعد از سلام دادن خدمت آقا [که به شدت معتقدم ایشون جواب سلامو میدن پس باید حضور قلب داشته باشم، چیزی که تو نمازهام ندارم :( ] به طرف صحن انقلاب حرکت می کنم (تنها صحنی که وقتی رو به قبله ایستادی و نماز می خونی گنبد و بارگاه مقابل دیده گانته )و با دیدن گنبد و گلدسته دوباره دست به سینه می ایستم و سلام میدم تا اینکه چشمم به پنجره فولاد می خوره و براش یه لبخندی میفرستمو میگم امروز عجله دارم باشه یه روز دیگه. و چقدر مطمئنم از اینکه بازم یه روز دیگه هست و میرم پیشش. 
کفش هامو در میارم و به سمت کفشداری حرکت می کنم. روزایی که میرم حرم دوست دارم سبک برمو برگرم، پس حوصله ی کشیدن و به همراه داشتن یه پلاستیک کفش با خودم ندارم.
+آخ که چقدر برخورد خادمین قسمت کفشداری رو دوست دارم. آنچنان احوال پرسی با آدم میکنن انگار یه آشنای قدیمی مقابلش ایستاده. 
شمارمو گرفتمو به سمت ضریح حضرت راه میفتم. قلبم هر لحظه که بهشون نزدیک تر میشم تندتر میزنه، اینو از بغضی که میکنم متوجه میشم. بین راه به سمت قفسه ی کتاب دعاها راهمو کج می کنم و یه زیارت نامه بر میدارمو دوباره تو مسیر و در سکوت به راهم ادامه میدم. یه جایی خوندم که نوشته بود وقتی نیت می کنین که برین زیارت، تو مسیر (از خانه تا حرم)ذکر «یا رئوف» رو زیاد بگین. چون حضرت آقا به امام مهربانی ها معروفن، این ذکر قلب شما رو آماده ی حضور و زیارتی با جانِ دل میکنه. (ذکر میگم ولی حواسم یه جای دیگه ست، پس اینجوری قبول نیست) سعی می کنم تو مسیر نباشم، یه جایی رو برای ایستادن انتخاب می کنم که مزاحم حرکت زوار نباشم و همچنین مجبور نشم هی به خادمی که میگه: «خانم تو مسیر وا نستا، برو جلو، حرکت کن و...» بگم چشم... چشم... چشم. 
زیارت نامه رو باز میکنم. اذن دخول رو خوندم، پس ادامشو شروع می کنم به خوندن. یه صفحه رو خوندم که یهو یادم میاد التماس دعاهای زیادی به گردنمه. پس زیارت نامه رو میارم بالا و چشمامو میبندم. یکی یکی اسم میبرم. برای همه دعا می کنم. یاد گرفتم اولویتم بقیه باشن، چون دعاهای منم اون وسطا دیده میشه و نیازی نیست من اونا رو به زبون بیارم. در آخرم میگم: «خدا جون من کم حافظه م، شاید یه نفر رو فراموش کرده باشم اسمشو بگم، به غربت و غریبی حضرت زهرا اونا رو هم فراموش نکن.» زیارت نامه رو میبندم. یه لحظه اسم حضرت زهرا(س) تو ذهنم جرقه میزنه و یادم میاد که می خواستم برم به رواقی که منتسب به ایشونه. از خدام محترم آدرسشو میپرسم و به سمت رواق دارالحجه حرکت می کنم. برای اطمینان یه بار دیگه میپرسم. آخه وقت زیادی ندارم و باید سریع برگردم خونه. چون ناوارد بودم مسیر رفت و برگشت طولانی تر میشه. چون این رواق از بست شیخ حر عاملی نزدیکتره و راحت تر میشه به اونجا رفت. رواق دارالحجه رو رد می کنم تا میرسم به ورودی رواق شیخ حر عاملی. هیچ تابلویی نداره ولی گفتن وقتی رسیدی بپیچ دست راست پس منم همین کار رو کردم و به محض ورودم با دیدم دو نفر از خادمین خانمی که تو قسمت کفشداری ایستادن به سمتشون حرکت می کنم. دوباره سوال تکراریمو میپرسم. با دستشون انتهای رواق رو نشون میدن. یه رواق بزرگ، خیلی خیلی بزرگ. با نگاه اول با خودت میگی چقدر شبیه مسجد گوهر شاده. با همون ستونهای بزرگش. چشم می گردونمو یه دور رواق رو برانداز می کنم. ورودیِ رواق، دست راست، جایی رو برای بازی و نقاشی کردن بچه ها اختصاص دادن. جایی که مامانا با خیال راحت و بدون استرس اینکه خدای نکرده بچه شون گم بشه میتونن اطفالشونو به اونها بسپرن و به عبادتشون بپردازن. کمی جلوتر میرم صدای خانمی رو از پشت بلندگو میشنوم که اون جلو برای بچه ها نمایش اجرا میکنه. یه نگاه گذرا به سمت چپ می کنم که با دیدن تابلوی مورد نظرم به اون سمت حرکت می کنم و با دیدن خانمی که پشت میزش مشغول نوشتنه اجازه ی ورود می خوام. سلام می کنه و با دستش به صندلی جلو میزش اشاره میکنه که بشینم. بعد از گرفتن جواب سوالم، تشکر می کنم و خارج میشم و کمی از اونجا فاصله میگیرم. پشت یه ستونی رو انتخاب می کنم و کیفمو رو زمین میذارم و مهر مخصوصمو درمیارم و قامت میبندم. قامت میبندم و نمازی رو از جانب همه می خونم چه التماس دعا گفته باشن، چه نگفته باشن. خواه آشنا باشن، خواه غریبه... 


+شرمنده دوستانی شدم که وقتی رسیدم خونه کامنتشونو دیدم و التماس دعا گفتن. امیدوارم خدای مهربونم حاجتشونو بده البته اگه به صلاحشونه و به قول معروف خیرشون درش باشه. 
+دوست عزیزی که فقط اسمی از خودتون گذاشتین، اطاعت امر میشه.
+واقعا تا آخرش همراهی کردین؟ خیلی خواستم کوتاه باشه ولی نشد دیگه. حلال کنید : )
+الان من نمونه بارز اون مَثَلم که میگه: تو که لالایی بلدی، چرا خودت خوابت نمیبره :دی که باید در جواب بگم: چون که... زیرا... : ))) بعله : )
۱ ۲ ۳ ۴ ۵ . . . ۱۵ ۱۶ ۱۷
به توکل نام اعظمت

خواهم ز خدا که بی ولایم نکند
غرق گنه ام ولی رهایم نکند
یک خواسته دارم از خدای تو «علی»
در هر دو جهان از تو جدایم نکند

------------

عیدتون مبارڪ : )

التماس دعا : )

آخرین نظرات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
پیوندها
Designed By Erfan Powered by Bayan