من عاشششششق اسمم ^_^



چرا من اینقدر اسممو دوست دارم؟ *___*


بیست و چند سال پیش، وقتی خدا یه دختر کوچولو موچولو و ریزه  میزه ی مو طلایی رو به یه خونواده ی چهار نفره میبخشه، برای اسم انتخاب کردنش  هر کسی یه نظری میده. یکی میگه «محدثه»، اون یکی «مهدیه» و «...» . واسه همین تصمیم میگیرن قرعه کشی کنن.

بین نام های «محدثه، منصوره، فائزه، مهدیه و محبوبه ^_^ »قرعه کشی میکنن. هر سه بارم برگه ای که اسم «محبوبه» روش نوشته شده، رخ نشون میده.


+خیلی خوبه که از اسمت راضی باشی.

+اونقدری که از اسمم خوشم میاد، از اینکه یکی «محبوب» صدام کنه بدم میاد.

آخه محبوب اسم پسره. منم تا چند سال پیش نمی دونستم، تا اینکه دیدم شهیدی که بالاسر قبر عموم، مزارشونه، اسمشون «محبوب »بوده!

+تا این حد سربه زیرم ؛)


                                 


                                         



برف


ااز این به بعد یه نوستالژی به کلکسیون خاطره بازی هامون اضافه میشه.

خانم ها/ آقایان

با افتخار یاد می شود از نوستالڗی همه ی ما در فصل زمستـــــــــــان: 

بــــــــــــــــــــــــــــــرف!!

+نکنه انتظار دارید از یه وسیله یاد کنم!؟ نچ نچ نچ نچ اشتباه فکر می کردین😏


خب اول فصل ها رو بشمارم و حسمو نسبت بهشون بیان کنم😊

۱- من متولد بهارم. عاشق این فصلم. فصلی که نمی شه فهمید که امروزش آفتابیه یا بارونی. کلا آدما به دو دسته تقسیم میشن: یا بهارین( متولد فصل بهارن) یا دوست داشتن تو فصل بهار به دنیا می اومدن :دی

۲- با فصل تابستون میونه ی خوبی ندارم، چون به شدت گرماییم. 

۳- پاییز برای من یه فصل خنثی ست. نه دوسش دارم، نه ازش بدم میاد.

۴- و اما زمستون، خیلی کم هستند افرادی که برف و برف بازی رو  دوست نداشته باشن. ولی نکته قابل توجهش اینه که، زمستونا دیگه برفی نداریم که دوسش داشته باشیم یا نداشته باشیم.( بی انصافی نباشه، یکی دو بار یه نمه برف اومد ☺)

یادش بخیر قدیما به خاطر بارش برف مدارس تعطیل میشدن. و چقدر خوشحال میشدیم، وقتی که متوجه می شدیم مدرسه مون تعطیله و بیشتر میتونیم بخوابیم. (حالا اگه اون روز امتحانم میداشتی دیگه نور علی نور بود) و وقتی که یه دل سیر خوابیدیم، بعد شال و کلاه می کردیم و به اتفاق خانواده یا دوستان، یه برف بازی حسابی می کردیم.

ولی دلم به حال بچه های این دوره می سوزه؛ وقتی نه برفی میاد و نه تعطیلی ای دارن، و نه خاطره ی یه برف بازی با دوستاشون...!


+تقریبا هفت یا هشت سال پیش، اینقدری برف میومد که با برف های پارو شده که یک جا جمع می شدن، میشد یه غار برفی واسه خودمون درست کنیم. ولی الان وقتی برف میاد، همون آدم برفی یی که درست می کنیم بعد یه ساعت آب میشه :/



+به نظرتون اگه همینجور پیش بره، چند سال دیگه ذهنیت بچه هامون نسبت به برف و زمستون چیه!؟



                        


+چه حس خوبی داشت، وقتی که، صب که از خواب بیدار میشدی، اولین کاری که می کردی، میرفتی تو حیاط و روی برف های دست نخورده راه میرفتی ^_______^



به یاد قدیما :)


این منم: 😀

اینم مامانم: 😨

دوباره من: 😊

دوباره مامانم: 😱

دوباره تر من: 😫

دوباره تر مامانم:😒


قضیه از این قراره که، امروز به اتفاق خونواده رفتیم دور دور😀

اگه یادتون باشه، پیاده روهای قدیم یه لب جوب هم داشت.( که آب مصرفی خونه ها در اون جریان داشت و کثیف بود!) ولی به لطف شهرداری، پیاده رو ها سامان گرفت و به همراه اون لب جوبی هم باقی نموند ( البته هنوز محله ی ما تغییری نکرده :/ )

من هر وقت راه میرفتم اغلب رو همین لب جوب ها حرکت می کردم.( ناگفته نماند که هر کسی هم نمیتونست رو اینا راه بره و در کل مهارت می خواست که من این مهارت داشتم و دارم اونم با چادر😂)

+حیف که جام جهانی یا المپیک نداره :دی

خب تو محلمون که نمیشه اینجوری راه رفت و باید سر بزیر و سنگین راه برم؛ پس همین که یه پارک یا بوستان یا هر جا غیر از محله ازینا ببینم، از خود بیخود میشم و پندانه های مادر گرامو فراموش می کنم 😆

ولی دیگه واقعا نمیتونستم بیخیالش بشمو اون صورتک های بالا، دقیقا حالت چهره ی من و مامانم بود :)

هی من راه میرفتم و هی مامانم حرص می خوردن که: زشته، نکن، بیا پایین، درست راه برو...



+خدا منو ببخشه، خیلی از دست من حرص خوردن.

+عذر تقصیر بابت دیر تایید شدن کامنتاتون :) 


دیالوگ های ماندگار


نیما«مهرداد صدیقیان»: من اسم اینجا رو گذاشتم سقوط فرشته!

سارا«خاطره اسدی»: منم می خوام بپرم پایین.

نیما«مهرداد صدیقیان»: با چادر که نمی تونی! باید چادرت رو دربیاری، این قانون سقوط فرشته هاست.



سریال «سقوط یک فرشته»




                 

بگذر از دنیای فانی، بگذر


میترسم.

میترسم از اینکه داشته های من برای یکی دیگه حسرت باشه. 

میترسم از اینکه، داشته های من، آهی باشه برای یکی دیگه. اینکه ببینه و دلش بخواد.

تا حالا اونقدر بخشنده نبودم که اگه چشم کسی رو داشته های من بود، دو دستی تقدیمش کنم.

بخشنده به کسی میگن که بتونه از داشته هاش، از دلخواه هاش بگذره، یه جورایی وابسته به این دنیای فانی نباشه.

ولی من...

من که بخشنده نیستم تا بتونم ببخشم.

شایدم اونقدر چشم سیر نیستم که بتونم بگذرم.

نمیدونم...

فقط خدا کنه، من مسبب آه کشیدن مردم نشم.



+خدایا سخته بگذرم.

+من که شهید ابراهیم هادی نیستم که بتونم ساده ازش بگذرم . 

+تازگیا بدجور داری امتحانم می کنی... نمیدونم قبلن منو بیشتر دوس داشتی یا الان...

              

چالش :)


عخیییییی  :) اولین چالش وبلاگ من ^_^

منم به تبعیت از همه ی دوستان وبلاگی، چالش ناشناس/ شناس و میزارم :)

کلا هر چه می خواهد دل تنگت بگو :)

نیست خیلی از عمر وبلاگم می گذره :دی 


میتونید نسبت به شناختی که از من تو سایت دوستداشتنی جیم هم دارید بگید :)

فقط وای به حالتون اگه فوحش بدین :)

اگه دوس داشتید می تونید تیک ناشناسو بزنید / اجازه صادر شد ^_^

با تشکر :)


+بعدا نوشت: یادم باشه چالش بعدی، ناشناسارو تایید نکنم😂 غیر از دو سه نفر، ماشاءالله همتانم تیک رو زدین😕 (خوشوم میه از او همه حرفی که زدوم، فقط همو تیک ناشناسشو دیدین😐 )

آقا این تیک ناشناس زدن، باید یه تبصره چیزی داشته باشه که صاحب وبلاگ آخرش بفهمه که کی چی گفت یا نه !؟ 

مثلا،  الان همون ناشناسای محترم بگن که کدوم کامنت و فرستادن😀

اصلا معلوم نیست که از کنجکاوی مثل دو تا علامت سوالم نه!؟ :)


یه فنجان قهوه مهمان منی...


اکثر آدما وقتی می خوان از یه نفر یاد کنن اونو با بارزترین ویژگی هاشون به خاطر میارن.
یکی با لبخندش و دیگری با ابروهای به هم گره خوردش. یکی با دست پخت عالی  و هنرنمایی هاش و دیگری با روحیه ی شاد و فرح بخشش.

خیلی خوبه اگه همه تو رو با «سلیقت » یاد کنن. یا اگه شیکمو باشن، با کیکای زبرات همراه شیر قهوه ات بشناسن.

+ بلاخره شد :) 
اولیـــن پــست کوتـاه :)
بخونید و راضی باشید :)

درس عبرت


من تا چند سال پیش، با رمز گذاشتن رو گوشی مخالف بودم. اصن چه معنی داشت گوشی رمز داشته باشه والا :دی

اما با اتفاق افتادن یک حادثه ی بس غم انگیز، این نظریه رو گذاشتم لب کوزه آبشو بخورم / بخورن / یا بخوریم! 

و اون چیزی نبود جـــز، مفقود شدن موبایلم از تو کیف مامانم تو اتوبوس. ولی خیالم راحت بود که چیز خاصی نداشتم. (فعلا تو کنجکاوی این که چرا گوشیمو گذاشتم تو کیف مامانم بمونید تا آخر پست😎 ) مواد موجود در گوشی قبلی عبارتند از:

 سیصد چهارصدتا عکس هنری، صد و خورده ای عکس نوشته و مقدار لازم موسیقی و یه ده دوازده تایی هم نرم افزار :دی زیاده!؟

گوشی بی نوای قبل رو پدر برام خریده بود ( همون مثل باد آورده و اینا...)تنها خرجی که برام داشت یه کارت sd بود، که اونم یکی دو هفته قبل از دزدیده شدنش خریده بودم :/

ولی برای دل سوزوندن پدر و برادرم، مجـــــــــبوووور بودم چنان گریه و شیونی بکنم که دلشون به حالم بسوزه و زودتر واسم گوشی بگیرن.😅 (به من چه خو، من که جایی کار ندارم، خودشون هی زنگ میزنن 😋)

از اونجایی هم که من  با هر دوشون مخصوصا برادرام راحتمو همه چی رو براشون میگم، و از قضا هر دو هم میدونستن که من تو موبایلم عکس و یا فیلم خاصی ندارم، زرنگ تر از این حرفا بودن که گول فیلم سینمایی منو بخورن :دی

و اینجوری شد که دو سه هفته ای در فراق عزیز سر کرده، می سوختم و می ساختم نقطه  ( مدیونید اگه فکر کنید تنبیه شدماااااا😇 )

از اون موقع به بعد، هر چند وقت یکبار پترن گوشیمو عوض می کنم. دلم از این می سوزه که دزد ماهرزن، گوشی بنده را بدون هیچ زحمتی مالکش شد. یه جورایی هلو بپر تو گلو چون اون قبلیه که رمز نداشت. ( تقریبا یه دو هفته ای پیگیرش بودم ولی چیزی عایدم نشد)



+کلن آدمیم که با کیف نمیتونم ارتباط برقرار کنم. اکثر اوقات موبایلم یا تو جیبمه یا به اینو اون میدم بزارن تو کیفاشون 😂

 +درس عبرت نمی گیرم که :دی



بعدا نوشت: اصلاح شد :)


بی خوابی...


من وقتی ساعت خوابم از یه زمانی بگذره دیگه خوابم نمیبره! متاسفانه یا خوشبختانه امشبم یکی از  همون شباییه که احتمالا تا اذان بیدار باشم.

یحتمل می فرمایید « خو چرا وقتی خوابت میه نمیری بخوابی؟ »

یعنی الان باید جواب بدم!؟ پس:

اولاً، من زود خسته میشم، اگه سر شب بخوابم، خواب بدنم تکمیل میشه درنتیجه به همین مصیبتی که الان دچارشم گرفتار میشم.

ثانیاً، ما تو خونموم یه قانون داریم. اینکه چون در طول روز کنار هم نیستیم و با هم غذا نمی خوریم، شب هممون، باید سر سفره باشیم. حالا اگه یکی خواب باشه، به هر طریقی که شده بیدارش می کنیم. یا اگه یکیمون شب گردی می کنه، سر ساعت شام! باید خونه باشه. منظور از یکیمون، برادران گرااام می باشد😐 به قول پدرم که می فرمایند: دختر قبل از تاریکی هوا باید خونه باشه😐



+یهو یه سوال به ذهنم رسید:

چرا من نمی تونم پست کوتاه بزارم؟

تا میخوام مطلبی رو بنویسم با خودم عهد می بندم که کوتاه باشه، ولی وقتی تموم میشه میبینم خیـــلی طولانی شده! واقعا چرا !؟


مجازی نوشت


خاطرم هست از زمانی که خوندن و نوشتن رو کامل یاد گرفتم، خاطره نویسی می کردم. هر اتفاقی می افتاد و می نوشتم. حالا یا روزنوشت بوده یا هرازچند گاهی یکی دو خطی می نوشتم.

فقط یه دختر میتونه درک کنه که نوشتن در دفتری به اسم دفتر خاطرات چه معنی داره؟

+اکثر آقایون خاطره هاشونو تو هر دفتری، می نویسن!

اوایل دفتر هایی بود که جلدشون یه برجستگی هایی داشت. کمی که گذشت، روی این برجستگی ها اکلیل پاشیدن، مثلا تنوع به خرج دادن. دوباره که پیشرفت کرد یه سرقفلی هم بهشون اضافه شد. تقریبا تمام این دفاتر و داشتم. نه اینکه پر از خاطره باشه، نه! الان که به اون روزا فکر می کنم می بینم فقط اسراف بوده و بس. چون یادم نمیاد تا برگه ی آخرش استفاده کرده باشم.

سالها گذشت تا اینکه، تو دبیرستان، یکی از بچه ها دفتر خاطراتشو آورد تا هر یک از بچه ها تو دفترش واسش خاطره بنویسن. سرآغاز خاطره نویسی هم، همیشه با نام خدا شروع میشد، ولی هر کی واسه خودش یه ابداعی داشت مثلا: 

به نام یگانه معبود بی همتا، به نام خالق هستی یا با یه بیت شعر شروع میشد مثل:   به نام حضرت دوست     که هر چه داریم از اوست

اگه دفتر مال من بود می نوشتن« هو المحبوب» مثلا با این کارشون ارادتشونو نشون میدادن.

خلاصه که هر کسی برای صاحب دفتر چند خطی رو می نوشت و آخرشم با یه بیت شعر، تاریخ همان روز و مهم تر از همه امضا، خاطراتشو به پایان می رسوند ( یادش بخیر همیشه آخر زنگا که میشد دفتر خاطراتو از بچه ها می گرفتیم تا ببینیم امضای بچه ها یا دبیرا و مهم تر از اون اسامیشون چی بود)

بعد از دبیرستان، یکی دوبار دیدم، اطرافیان دفتر خاطراتمو خوندن و بعد منو سوژه می کنن، واسه همین خیلی کم می نوشتم، یا تمام جزئیات و نمی نوشتم.

دیگه چیزی به اسم دفتر خاطرات واسم نمونده ولی تا دلتون بخواد دفتر یادداشت دارم. 

تا اینکه به فکرم زد وبلاگ بزنم و اونجا بشه دفتر خاطرات مجازیم. 


همه ی اینا رو گفتم تا بگم، تنها جایی که میتونه افکارمو آروم کنه اینجاست. مینویسم تا سبک بشم. 

اگه از بعضی از پست ها حالتون گرفته میشه، عذرخواهم. هر چی می نویسم حال همون موقع منه.

ممنونم که گاه نوشته هامو می خونید...


+یکی دوتا از دفترام تو جابجایی ها و اثاث یا اسباب کشی ها گم و گور شدن.( چه دختر منظمی هستم من :دی)

+این دفتر واسه سال ۸۳ بود.. تاریخ زیر خاطرات بچه ها اینو نشون میده.

 + نزدیک بود فراموش کنم؛ بعضی از بچه ها که نقاشی هاشون خوب بود، برای صاحب دفتر همیشه هنرنمایی می کردن.

+اگه به خاطراتتون خیلی وقته سر نزدین، همین الان پاشید برید دفتراتونو بیارید و بخونید. حس خوبی بهتون میده.



Designed By Erfan Powered by Bayan