`

خدا را شکر که تمام شب صدای خُرخُر شوهرم را می شنوم، این یعنی او زنده است!


با فردی که خروپف میکنه باید چیکار کرد؟ 😭😭


اگه به من باشه، تو اون موقعیت دل رحم بودنمو میپچونم لای روزنامه و میذارم رو طاقچه، متکای زیر سرشو به شدت تکون میدم تا بیدار بشه و یه نگاه غضب آلود بهش میکنم که حساب کار دستش بیاد، چون باعث بد خوابی من شده!

یا اینکه گول ظاهر بی آزارِ تو خوابش رو می خورم و خیلـــــــــی آروم بالشتشو تکون میدم تا مبادا رویایی که باعث شده لبخند رو لبش کش بیاد رو از دست بده!


+داداش کوچیکه بدجور خروپف میکنه با هزار بدبختی تونستم آرومش کنم!

+عنوان هم بخشی از یک مطلبی ست با عنوان «خدا را شکر». یعنی من عاشق اون نتیجه گیری هاشم! -_-

۱۸ نظر

رنگ به رنگ شدن!


امروز یه چیزی رو خوب متوجه شدم و اون اینه که زود رنگ عوض میکنم و از حد و حدودی که برای خودم تعیین کردم میتونم فراتر برم و اونا رو نادیده بگیرم.

خیلی زود... حتی...

کاش میشد آدما رو با خط قرمزاشون قبول داشت!

آشنایی با برخی از اصطلاحات مشهدی : )


پست ثابت

مشهدی      عوامانه
   👇              👇
نارنجک : نان خامه‌ای
اِشکاف : کمد
کُخ : سوسک، حشره‌ی نسبتا بزرگ، کِرم مثال : کُخ نریز : کِرم نریز، اذیت نکن
یاد داشتن : بلد بودن
سَرکُن : مدادتراش
میلان : کوچه
مغز ِ مدادفشاری : نوکِ مدادفشاری
سیخ ِ ماهی : تیغ ِ ماهی
پَلَخمون : یک وسیله‌ی وای شکل از چوب که یک کِش یا لاستیک به انتهایش وصل است و با آن می‌توان سنگ پرتاب کرد. ( برای زدنِ گنجشک!)
ادامه مطلب ۷۴ نظر

ایستگاه توقف (۴)



 

+خدایا توفیق انجام این عمل رو به همه ما عنایت کن.


چقدر حرف مردم براتون مهمه؟
اصلا براتون مهم هست؟
به شخصه نه دوست ندارم قضاوت کنم، و نه مورد قضاوت دیگران قرار بگیرم.

۱۵ نظر

منم که دیده به دیدار دوست کردم باز چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز



عارضم خدمتتون که:


هم وطن 


سلااااااااام


من بر گشتم.


:دی



آی... آی... آی... اومده بودین جزئیات دیدارمونو بخونید؟ خخخخ شرمنده م :دی فقط بگم که خداروشکر ماهیتابه ش تو کیفش جا نمیشد! و گرنه... 😰

چه خبر بوده تو این دو سه ساعتی که نبودم؟؟

۱۲ نظر

شعله ی کمِ اجاق


یه وقتایی دوست داری زمان متوقف بشه. درست مثل بازیِ بالا بلندی که با عمو زاده ها تو حیاط بی بی جمع میشدیم و بازی می کردیم، وقتی احساس خطر کردی سریع بری روی یک بلندی بایستی و دست هاتو به حالت قیچی در هم بگیری و دو انگشت سبابه و کناریشو باز کنی و بهش بگی «اِستُپ»، «استپ گفتم دیگه، جلوتر نیا!»

امشبم از اون شبایی بود که دوست داشتم به زمان بگم «استپ... جلوتر نرو!» 


مامانم تو آشپزخونه کنار اجاق ایستاده بودن و در تدارک غذای سحر بودن. اوایل که گچ دستشونو باز کرده بودن اجازه نمی دادم آشپزی بکنن. اما رفته رفته ازم خواستن که بذارم خودشون آشپزی بکنن. منم که حرف گوش کن کم کم حضورم تو آشپزخونه فقط در حد یه شستشو شد و تمام. 

رفتم تو آشپرخونه و یه تعارف زدم که «بذارید من درست میکنم». قبول کردن و قبل از خارج شدنشون دو تا چایی ریختن و رفتن پیش پدرم.  +منم که بوقم دیگه! :|  یعنی تو که تو آشپزخونه ای پس خودت یه چایی واسه خودت بریز -_-

نمیدونم کی خان داداشم اومدن تو آشپزخونه که من حضورشونو متوجه نشدم، حتی نفهمیدم کی از تو کلمن برای خودشون آب ریختن! فقط وقتی به خودم اومدم که رد یه خنکی رو از روی ستون فقراتم و کمرم حس کردم.

هههههههههییییییییییععععععع .... نفسم بند اومد.

خدا بگم چیکارت نکنه مهدی!

تا به خودم بیام، از آشپزخونه خارج شده بود. غذا رو اجاق و شعله شم کم بود. رفتم پای شیر آب و مشتمو از آب پر کردم و رفتم بیرون. حالا این وسطم آب تو مشتم چک چک میکرد و میریخت پایین. 

صداشو از تو اتاق شنیدم. آروم آروم رفتم تو اتاق وقتی به طرفم برگشت، بی هوا ته مونده های آب تو مشتمو به صورتش پاشیدم و تا مغزش تحلیل کنه که «کی بود؟ چی بود؟ چی شد؟» از اتاق به حالت دو فرار کردم. جای دیگه ای برای فرار نداشتم واسه همین پشت پدرم پناه گرفتم و گفتم: «بابا مهدی میخواد خیسم کنه!» از اون طرفم مهدی لیوانی رو نصفه از همون آب کلمن پر کرده بود و به طرفم می اومد.

+اینم بگم که از اول تا آخر ورجه وورجه های من و خان داداشم پدرم یک کلامم حرف نزدن و سرشون تو گوشیشون بود :| مامانمم یه نگاه میکردن و سرشونو به حالت تاسف تکون میدادن. یعنی خجالت بکشین، کی می خواین بزرگ بشین! : )))))

نخیر انگاری پدر گرام نمی خوان ازم حمایت کنن و باید خودم یه گِلی به سرم بگیرم. یه حالت تدافعی به خودم گرفتمو تمام جسارتمو ریختم تو صدام، یه ابرومو دادن بالا و گفتم:« آب بریزی، آب میریزما، تازشم باز می خوابیااا!»

نچ.. این ترفند به درد تک عمه م می خوره! چون فقط نگاه میکردن.

خیلی دخترانه وار رفتم کنارش ایستادم، اونم با لبخندی که رو لبش داشت بهم نگاه میکرد. 

بهش گفتم: «بابا آبی که تو ریختی خیلی سرد بود تازشم من فقط صورت ناشورتو شستم بد کاری کردم؟» بعد گونشو بوسیدم، لیوان آب رو ازش گرفتم و تا ته سر کشیدم و رفتم سراغ غذایی که رو اجاق با شعله ی کم در حال جا افتادن بود، سر زدم.


+زندگیتون سرشار از این لحظه های هیجان انگیز : )

+دعاتون می کنم، دعام می کنید؟ : ))

۱۳ نظر

سکوت شب


هیس!

لطفا هیچی نگو! فقط آرام باش! ساکت! حالا چشماتو ببند. الان نه! اول بخون بعد ببند! 

فکرتو آزاد کن. به هیچ چیز فکر نکن. 

به گذشته ای که اسمش روشه «گذشته» فکر نکن. نمی خواد به آینده م فکر کنی. بی خیالِ بیخیال... یه امشبو مال خودت باش.

فقط چند لحظه ای تو این سکوت شب چشاتو ببند و فکرتو آزاد کن.( پیشنهاد من اینه که بری تو بالکن، یا تو حیاط خونه، کنار درختا یا گلدونای زیبایی که داری بشینی.) بذار پرنده ی خیالت برای خودش پرواز کنه و بره و بره و بره تا از سرزمین رویاها، یک رویای دوستداشتنی رو برات دستچین کنه و بیاره. 

رویا پرداز نیستی؟ موردی نداره. مثل من، از این آرامش شب استفاده کن و به صداهایی که می شنوی گوش کن و لذت ببر. سکوت شب بی نظیره. بی نظیر برای منی که از کودکی عاشق شبهای تابستون بودم و با پدرم تو حیاط بی بی زیر درخت توت مینشستیم و ایشون دست هامو می گرفتن و صورت فلکی دب اکبر رو تو آسمون نشون میدادن. « +اونو میبینی؟ -کدوم؟ + همونی که شبیه ملاقه ست؟ » و من از اون سال به بعد هر شب که میرم تو حیاطِ فسقلیمون، یه دور چرخ می خورم تا بتونم ملاقه ی دوستداشتنیِ شبهای کودکیمو پیدا کنم.



منتظر یه اتفاق خوشایند تو زندگیت نباش. اتفاقات خوشایند زندگیمون در حال گذرن. درسته! همین لحظه ها، همین سکوت شب یه اتفاق خوشاینده. بهش فکر کن.
۱۲ نظر

خوابم میاد (آیکون گریه و زاری)


با شروع ماه مبارک سیستم خواب بدنم تغییر کرده. قبلا اگه از نُه صبح بیدار بودم تا نیمه شب، الان روزها تقریبا جنازه طورم*، شبهام تا خروس خون(شایدم اون ور تر) بیدار هستم.

*آدم مگه با شکم خالی خوابش میبره؟


تق تق تق تق تق

اولش توجه نمی کنم و دوباره ملافه رو خودم میکشم و می خوابم.

تق تق تق تق

نخیر انگاری نمی خوان تمومش کنن. 

با چشای نیمه باز از اتاق خارج میشم. برای اینکه خواب از چشام نره، زیر چشمی جلو پامو نگاه میکنم تا به در و دیوار نخورم. اولش به حالت زیکزاک راه میرم ولی بعدش گیجی از سرم میپره و به راه راست هدایت میشم. جالبه هر چی میرم جلو صدا بلندتر به گوشم میرسه انگاری همین کنار دستم دارن بنایی میکنن. 

اوه خدای من! نــــــــــــه باورم نمیشه پس اون روز کذایی رسید :|

این صدای تیشه کوبیدن پدر گرام هست که دقیقا مخ بنده رو هدف گرفتن! حالا نه مخ من ولی اون گوشه سالن (دقیقا متوجه شدین کدوم گوشه؟ ) یه مشکلی پیش اومده که با چند بار کوبش و کندن اصلاح میشه. چند روز پیش پدر فرمودن که میخوان اصلاحات خونه رو خودشون انجام بدن و کار خاصی نداره و ...

حالا روم نمیشه برم بهشون بگم بابا دست خوش! حداقل بذارید برای یکی دو ساعت دیگه! بخدا از زور بی خوابی و سردرد دارم میمیرم. ببین چشامو! باز نمیشن. شاید دو ساعتم نشده که چشام بسته شدن! ای بابا :|


+خوب بخوابید دوستان... خوابای خوب ببینید... (آیکون گریه) خوابم میاد (دوباره همون)

و باز دوباره

تق تق تق تق :| :| :| :|

۱۴ نظر

تَشت محبوبه گُله... هر کی نخوره خُله


خدایا آخه این انصافه؟ این که همه خونواده الان سر به بالین گذاشتنو پادشاه دهمم رد کردن (صدای خر و پفشان اینو نشون میده -_-) اونوقت من از یه طرف خوابم نمیاد و از طرف دیگه باید خان داداشو ساعت ۶:۳۰ بیدارشون بکنم که برن پیاده روی (دوباره همون ایموجی :دی)


مکالمات منو خان داداش بعد از خوردن سحری:

اول بگم، این منم (+)      اینم داداشم (-)

-محبوب؟

*(راستی اینم بگم که متاسفانه اعضای خانواده بعضی اوقات یادشون میره که اون (ه) محبوبه رو ادا کنن :| هنوز که هنوزه نتونستم روشون تاثیر بذارم و به راه راست هدایتشون کنم!

+هوم؟

-تا کی بیداری؟

+معلوم نیست! شاید تا شیش! واسه چی؟

-پس موره همو موقع بیدار کُو!!

+قرآن می خونم و سرمو تکون میدم.

دیگه صدایی ازش در نمیشه تا اینکه:

-محبوب؟

+ :|

-اگه تا شیش و نیمم بیدار بودی همو موقع بیدار کو! حتمنی بیدار کنیا!

+قرآنو میبندمو میگم: خایل خب اگه بیدار نشی با تشت* خدمتت میرسماا ^_^

-باشه یادت نره ها

+سر تکان میدم


*چند سال پیش وقتی داداشم می خواست بخوابه، به من میگه که حتما بیدارش کنم تا به قرارش برسه، بهم میگفت که هر طور شده چه با چک و لگد و چه با پارچ آب سرد، فقط بیدارش کنم. اصولا عادت به کوک کردن هیچ وسیله ای نداره و از بقیه می خوان که بیدارش بکنن. 

القصه، زمان بیدار باش میرسه و شروع میکنم به صدا زدن، اگه بیدار نشد میریم مرحله ی بعدی، تکون دادن و پنج دقیقه ساعتو از زمان اصلیش جلو گفتن تا هول بشه و بیدار بشه، اگه این مرحله م جواب نداد، مرحله ی بعدی تهدید کردن و اینکه میگم دیگه بیدارت نمی کنم... اگه بیدار نشی با یه لیوان آب میاما... اومدمااا... نخیر بیدار نمیشه! یهو... کنار دستم یه تشت میبینمو همونو به سمتش نشونه میگیرمو پرتاپ می کنم. از شانس بد منم تشته می خوره تو ملاجش و تا کی از سر مبارکش که نگرفته بود...  این وسطم حرفای خوشکل موشلی بود که از دهان مبارک خارج میشد و آبا و اجدادمونو هدف گرفته بود : ) 

#پسر است دیگر... چه میشه کرد... بیتلبیت -_-

اینجوری میشه که هر وقت از من می خواد که بیدارش کنم، مراحل بالا رو باهاش مرور میکنم و در آخرم میگم اگه بیدار نشی با تشت میاما ^_^


++شما چطور؟

اگه اطرافیانتون از شما بخوان که بیدارشون بکنین، شما چه مراحلی رو پیش میگیرین؟

البته اگه مثل خان داداش من اهل کوک کردن ساعت نباشن : ))

۱۵ نظر

از پست قبل...


همین اول کاری بگم که

و من الله توفیق 👇 😂😂😂

دیروز خیلی اتفاقی کشیده شدم سمت کتابخونه م. کتابخونه کوچولویی که مخصوص خودمه. یه دور به همه ی عناوین نگاه گذرا انداختمو کتاب مورد علاقه مو از بینشون بیرون کشیدم. 

+اون پیام بازرگانی رو یادتونه که یه آقایی می خواست یه قابلمه خارجی بخره یهو صدای قابلمه مجاور رو میشنوه که یه عده دارن ناله می کنن که نه اون خارجیه، اونو بر ندار و اینا؟

یه حسی بهم میگفت اینام دارن جلز و ولز و ایضا ضجه میزنن تا من بردارمشون و بخونمشون ولی واقعا اون لحظه دلم پنجشنبه فیروزه ای رو می خواست. کتابی که خیلی خیلی برام عزیزه. شاید یکی از دلایلش پیشنهاد رفیق جانم باشه و شایدم شخصیت مرد قصه، سلمان. 

با اینکه تا حالا دوبار خوندمش ولی بازم تازگی داشت و کلی لذت بردم.


بخش هایی از کتاب:

پای رفتن ندارد. من هم...

چه اشکالی دارد برای چند دقیقه هم که شده، زمان متوقف شود؟!

اشکالی ندارد، اما چنین چیزی هیچ وقت اتفاق نمی افتد، زمان، وقت هایی که باید تند بگذرد، آرام تر از همیشه قدم بر می دارد و وقتی باید کند شود، به سرعت برق و باد می تازد.

چشمم می افتد به کتابی که در دست دارد. کتاب قطوری که حداقل چهارصد، پانصد صفحه دارد. آن را می گیرد طرفم و می گوید: «راستی این کتابِ شرح زیارت جامعه کبیره س، اگه وقت کردید بخونیدش.»

کتاب را می گیرم و می گویم: «ممنون، حتما" می خونمش.»

خجالت می کشم بگویم من حوصله ندارم خود زیارت جامعه کبیره را که بیست، سی صفحه بیشتر نیست بخونم، معلوم است که حوصله ام نمی کشد این همه را حتی ورق بزنم.

...

-مریم درستکار(یکی از هم کلاسی های سلمان): یادته شنبه سر کلاس منطق چی شد؟ یکی از بچه ها ده دقیقه دیر اومد سر کلاس، استاد رنجبر راش نداد. بعدشم گفت هیشکی حق نداره بعد من بیاد سر کلاس. حتی یه ثانیه دیرترم اگه برسه، خودش لطف کنه بره. چون اگه اصرار کنه فقط خودشو بچه های دیگه رو ازیت* کرده.

سلمان: کارای خودمو که دیگه یادمه، لازم نیست برای خودم تعریف کنی.

-صب کن! بعد تو گفتی اگه نظم براتون مهمه خودتونم پنج دقیقه دیر اومدین و این مدل حرف زدن نهایت خودخواهیه. بعد استاد رنجبر نشست رو صندلی و گفت تا وقتی تو توی کلاس باشی، یک کلمه ام درس نمیده. توام بدون مکس*، پا شدی رفتی.

...

غزاله: باز سرم را پایین می اندازم و می خوانم: «استقرار در بهشت از روی میل، رغبت و سرور است. این رغبت، دو طرفه است، یعنی هم بهشتی به بهشت رغبت دارد و هم بهشت به بهشتی. چنان که در روایتی از رسول اکرم رسیده است:

بهشت مشتاق چهار نفر از اهل من است، خدا آنها را دوست دارد و من نیز مامور به دوستی آنها هستم. آن چهار نفر عبارتند از علی بن ابی طالب، حسن (ع)، حسین(ع) و مهدی(عج)؛ همان کسی که عیسی بن مریم(ع)پشت سر وی نماز می خواند.

روایت دیگری این چهار نفر را علی(ع)، مقداد، سلمان و ابوذر معرفی کرده است. این اختلاف نشان می دهد ه ذکر نام این افراد از باب ذکر مصداق است وگرنه بهشت، مشتاق هر بهشتی است.

از این بالاتر، درباره سلمان وارد شده است:

عشق و علاقه بهشت به سلمان بیشتر از عشق و علاقه سلمان به بهشت است.»

سلمان! و ما ادراک ما سلمان...

گفتم به این راحتی نمی شود تو را شناخت! فکر نکنم تفاوت زیادی بین آن سلمان و تو باشد. با شناخت نصفه و نیمه ای که من از تو دارم، همان بهشت باید دنبالت بدود سلمان!

...

بازوی چپم را از زیر چادر ماساژ می دهم. از وقتی شروع کرده ام به نوشتن، یکسره تیر میکشد.

همان روزهای اول، سلمان خواسته بود که با هم رابطه نداشته باشیم. نه با پیامک، نا با ایمیل و نه هر جور دیگری که این رابطه را به دوستی بدل کند. می گفت نمی خواهد رابطه مان زخمی شود.دقیقا از واژه «زخمی» استفاده می کرد. می گفت نمی خواهد مقدمه یک زندگی آسمانی و ابدی را با این کارها، جوری رقم بزنیم که بعدها از به یاد آوردنش خجالت بکشیم. می گفت این نوع روابط، ممکن است ما را در مسیرمان، چند سال یا حتی چند صد سال عقب بیندازد. در مسیرمان به سمت فی مقعد صدقٍ عند ملیکٍ مقتدر*.


بعضی از جملات کتاب رو دوست دارم مثل:

+رک بودن، دلیل خوبی برای «هر چیزی» گفتن نیست.

+خیلی چیزها را نمی شود گفت، نمی شود نوشت. فقط در لحظه ای که آن اتفاق را زندگی می کنی، می فهمی چه خبر است.


*اذیت... مکث...

توضیح مختصر: اگه تو اس ام اس بازیا یا کامنت ها دقت کرده باشین دیدین که خودمون یا طرف مقابلمون برای اینکه سریع کامنتشو بفرسته، دقت نمی کنه که داره از کدوم حرف/واژه استفاده میکنه. 

نویسنده با قلم توانایی که داره به خوبی این معضل رو نشون داده. اینکه داریم با بی دقتیمون به زبان مادری مون ظلم میکنیم و اصلا کک مونم نمیگزه که املاهامون مشکل داره، ناخواسته تیشه برداشتیمو زبان فارسی رو هدف قرار دادیم. پس لطفا اگه جایی دیدین که کلمه ای رو اشتباه نوشتم، لطف کنید و خطامو بهم گوشزد کنید. ممنونم : )

*در جایگاه صدق نزد خداوند مالک مقتدر!


+فکر کردین میتونین قِسِر در برین هوم؟ دو تا پست کوتاه گذاشتم فکر کردین از این به بعد کوتاه می نویسم! هوم؟ نخیر... از این خبرا نیست ^_^

۶ نظر
درباره من
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ
لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ
وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان